سفير ( نائب امام عليه السّلام ) بود - رفتم تا حال خود را براى او بگويم ، او به من گفت : به فلان مسجد برو كه در آنجا مردى با تو ديدار خواهد كرد .
من به آن مسجد رفتم ، مردى بر من داخل شد و چون مرا ديد خنديد و گفت : غصه نخور كه تو همين امسال به حج خواهى رفت و به سلامت به سوى خانواده و فرزندانت خواهى رفت . دل من از اين سخنان آرام گرفت و با خود گفتم : اين تصديقكنندهء آن است .
سپس وارد شهر سامرا شدم كه در آنجا كيسهاى براى من فرستاده شد كه در آن مبلغى پول و پيراهنى بود ، من متأثر شدم و با خود گفتم : همين است قسمت من نزد اين مردم ، و از روى نادانى آن را پس دادم ؛ سپس بسيار پشيمان شدم و با خود گفتم : كافر شدم با پس دادن آنها بر مولاى خود ، و نامهاى نوشتم و در آن از كردهء خود عذرخواهى نمودم و به گناه خود اعتراف كردم و در آن طلب گذشت از گناه خود نمودم ، و آن را فرستادم ؛ آنگاه براى وضو گرفتن برخاستم در حالى كه با خود فكر مىكردم كه : اگر پولها به من برگردانده شد كيسهء آنها را باز نمىكنم و هيچ كارى با آنها انجام نمىدهم تا آنها را براى پدرم بفرستم كه او داناتر از من است .
پس آن فرستادهاى كه كيسهء پول را برده بود و گفت : به من گفته شد : كار ناپسندى كردى كه آن مرد را باخبر نكردى ، چه بسا ما خود اين را براى دوستانمان بفرستيم ، يا اينكه آنان خود از ما درخواست مىكنند تا به آن تبرّك جويند .
و توقيع مبارك براى من آمد كه : اشتباه نمودى كه احسان ما را نپذيرفتى و آن را برگرداندى ، و اكنون اگر از خدا طلب بخشش نمايى ، خدا تو را خواهد بخشيد ؛ و اگر قصد و نيّت تو در آنچه برايت فرستاديم اينكه با آن هيچ كارى نكنى و از آن استفادهاى نبرى ، ما از ارسال آن براى تو صرفنظر كرديم ، ولى پيراهن را بگير تا در آن احرام نمايى .
من دربارهء دو موضوع نوشتم و موضوع ديگرى نيز بود كه مىخواستم دربارهء آن بنويسم ولى از آن خوددارى نمودم بخاطر اينكه مىترسيدم حضرت آن را نپسندد ، پس خدا را سپاس مىگويم كه جواب هر دو موضوع به همراه پاسخ موضوع سوم براى من آمد .
* همچنين او گويد : در نيشابور بر جعفر بن ابراهيم نيشابورى اصرار نمودم كه جهت
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 618
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٦١٨