تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 616

مساهمون:

ص٦١٦
* على بن محمد نقل كرده است كه : مردى از اهل سواد اموالى را فرستاد ، پس بر او برگردانده شد و به او گفته شد : حقّ عموزاده‌هايت را از آن جدا كن كه بالغ بر چهارصد درهم مىباشد . و يك باغى دست آن مرد بود كه عموزاده‌هايش در آن سهمى داشتند ولى آن را به آنان نمىداد ؛ وقتى بررسى كرد ديد كه چهارصد درهم از آن اموال متعلق به عموزاده‌هايش بود ، پس آن را جدا كرد و باقيمانده را ارسال نمود و از او پذيرفته شد . * قاسم بن العلاء گفت : براى من چند پسر به دنيا آمدند ، من مىنوشتم و التماس دعا براى آنان مىنمودم ولى هيچ چيزى دربارهء آنها براى من نوشته نمىشد ، پس همهء آنان مردند ؛ چون حسين براى من متولد شد نوشتم و دربارهء او التماس دعا نمودم كه پاسخ من داده شد ، و خدا را سپاس كه او زنده ماند . * على بن محمد ، از ابو عبد اللّه بن صالح كه گفت : در سالى از سالها خواستم به قصد بغداد بيرون بروم ، اجازه خواستم ولى به من داده نشد ، پس از حركت قافله به سوى نهروان من بيست و دو روز ماندم تا اينكه به من اجازهء سفر در روز چهارشنبه داده شد و به من گفته شد كه : در آن روز حركت كن ؛ من در حالى حركت كردم كه از رسيدن به كاروان نا اميد بودم ، وقتى به نهروان رسيدم ديدم كه قافله هنوز آنجا است ، به شترم علف دادم و كاروان حركت نمود و من با آن حركت كردم و براى من به سلامتى دعا شده بود و خدا را سپاس مىگويم كه هيچ امر ناگوارى نديدم . * على بن محمد ، از نصر بن صباح بلخى ، از محمد بن يوسف شاشى كه گفت : زخم عميقى بر بدنم به وجود آمد و آن را به پزشكان نشان دادم و پول زيادى صرف درمان آن كردم ولى هيچ تأثيرى نداشت ، نامه‌اى نوشتم و التماس دعا نمودم ، توقيع مبارك آمد كه : خدا تو را لباس عافيت بپوشاند و تو را در دنيا و آخرت با ما همراه سازد . يك هفته نگذشت كه بهبودى كامل يافتم و جاى زخم مانند كف دستم صاف شد . چون آن را به پزشكى از اصحاب ما نشان دادم ، گفت : ما هيچ درمانى براى اين نداريم ، بلكه اين شفاى تو بىشك تنها از طرف خدا بوده است . * على بن محمد ، از على بن الحسين يمانى كه گفت : من در بغداد بودم كه قافلهء