تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 510

مساهمون:

ص٥١٠
مىرفت و سر خود را از دعا و نيايش برنمىداشت تا نزديكىهاى اذان ظهر . ايشان بسيار دعا مىكرد و در دعا مىگفت : خدايا ! راحتى و آسايش را به هنگام مرگ ، و بخشش و گذشت را به هنگام حسابرسى از تو مىخواهم ؛ و اين را بسيار تكرار مىكرد . و از جمله دعاهاى ايشان اين بود : گناه از طرف بنده‌ات گران آمد ، پس بخشش و گذشت از نزد تو نيكوتر باشد . آن حضرت از ترس و خشيت خدا چنان گريه مىكرد كه محاسنش از اشك تر مىشد . او بيش از هركس ديگر صلهء رحم را نسبت به خويشان و نزديكان خود رعايت مىكرد ، و همواره شب‌هنگام احوال بينوايان و فقرا را مورد تفقد قرار مىداد و طلا و نقره و آرد و خرما به آنان مىرساند بدون اينكه بدانند اين كمك‌ها از طرف چه كسى مىآيد . * ابو محمد حسن بن محمد بن يحيى ، از جدّش يحيى بن حسن بن جعفر ، از اسماعيل بن يعقوب ، از محمد بن عبد اللّه روايت كرده كه گفته است : از شخصى در مدينه طلبكار بودم ، پس به آنجا رفتم ولى هرچه كردم نتوانستم حقّم را بگيرم . با خود گفتم : بروم نزد امام كاظم عليه السّلام و به او شكايت كنم . پس در باغى كه در محلى به نام « نقمى » داشته به ديدنش رفتم ، حضرت به همراه غلامش كه در دستش دستمالى بود و در آن گوشت قطعه‌قطعه شده به چشم مىخورد به استقبالم آمد . حضرت غذا خورد و من نيز با ايشان خوردم ، سپس حاجتم را پرسيد و من داستانم را تعريف كردم . حضرت داخل شد و پس از مدتى كوتاه بيرون آمد و به غلامش فرمود : برو ؛ سپس دستش را به سوى من دراز كرد و كيسه‌اى كه در آن سيصد دينار بود به من داد . آنگاه از جابرخاست و رفت و من نيز بر مركب خود سوار شدم و رفتم . * ابو محمد حسن بن محمد از جدّش به نقل از چند نفر از دوستان و اساتيد خود در حديث روايت كرده است : در مدينه مردى بود از فرزندان عمر بن خطّاب كه امام كاظم عليه السّلام را بسيار آزار و اذيت مىكرد و هرگاه حضرت را مىديد به ايشان دشنام مىداد و به حضرت على عليه السّلام توهين مىكرد . روزى برخى از ياران و همنشينان حضرت به ايشان گفتند : اجازه بدهيد اين مرد فاسد