گرگ مىگريزند به هر سو فرار مىكردند .
[ شهادت امام عليه السّلام و غارت خيمهها ]
شمر بن ذىالجوشن وقتى وضعيت را چنين ديد از سواران خواست كه در پشت پيادگان قرار گيرند ، سپس به تيراندازان دستور داد كه به سوى حضرت تيراندازى كنند ؛ تيراندازان آن حضرت را تيرباران كردند تا اينكه بدن مباركش را همچون خارپشت پر از تير كردند ، پس آن حضرت باز ايستاد و آنان در برابر او ايستادند .
زينب عليها السّلام به درب خيمه آمد و بر عمر بن سعد بن ابى وقاص فرياد زد : واى بر تو اى عمر ! آيا ابو عبد اللّه را مىكشند و تو نگاه مىكنى ؟ پس عمر پاسخ نداد . زينب فرياد زد :
واى بر شما ! آيا در ميان شما يك مسلمان نيست ؟ باز كسى پاسخ نگفت .
شمر بن ذىالجوشن بر سواران و پيادگان نهيب زد و گفت : واى بر شما ! منتظر چه هستيد مادرهايتان به عزايتان بنشينند ؟
سپاهيان از هر سويى بر آن حضرت حمله كردند ، پس زرعة بن شريك ضربهاى بر شانهء چپش وارد ساخت و آن را جدا كرد ؛ ديگرى ضربهاى به گردنش زد و در اثر آن ، حضرت بر روى صورت افتاد ؛ سنان بن انس نخعى با نيزه به او زد و او را بر زمين انداخت ؛ خولى بن يزيد اصبحى جلو آمد و از اسبش پياده شد تا سر آن حضرت را ببرد پس ترسيد و لرزه بر اندامش افتاد ، شمر به او گفت : خداوند بازويت را سست گرداند چرا مىلرزى ؟
سپس شمر فرود آمد و سر آن حضرت را جدا كرد و سر آن حضرت را به خولى بن يزيد داد و گفت : آن را نزد امير عمر بن سعد ببر .
سپس لشكر مشغول غارت نمودن آنچه كه به حضرت تعلق داشت شدند : اسحق بن حيوة حضرمى پيراهن ، و ابجر بن كعب زير جامهها ، و اخنس بن مرشد عمامهء آن حضرت را بردند ، و مردى از قبيلهء بنى دارم شمشير را دزديد ؛ آنان همچنين بارهاى شتران و آنچه را كه زنان آن حضرت به همراه داشتند با خود بردند .
حميد بن مسلم مىگويد : به خدا سوگند هريك از زنان و دختران آن حضرت را