[ شهادت حضرت علىّ اكبر عليه السّلام ]
ياران حضرت همچنان يكى پس از ديگرى به ميدان مىرفتند و كشته مىشدند تا اينكه با حسين عليه السّلام كسى جز خاندان او نماند ، پس فرزند او على بن الحسين عليه السّلام - مادرش ليلى دختر ابى مرّة بن عروة بن مسعود ثقفى - كه از زيباترين مردم بود و سنّ او در آن روز به بيست سال نمىرسيد به ميدان رفت در حالى كه اين شعر را مىخواند :
انا عليّ بن الحسين بن علي * نحن و بيت اللّه اولى بالنّبي
تاللّه لا يحكم فينا ابن الدّعي * اضرب بالسّيف احامي عن ابي
ضرب غلام هاشميّ قرشي « 1 »
پس چند بار حمله كرد ، و مردم كوفه از كشتن او پرهيز داشتند ، تا اينكه مرّة بن منقذ عبدى او را ديد و گفت : تمام گناهان عرب بر گردن من باشد اگر از نزديكى من بگذرد و چنين حملهاى بكند و من پدرش را عزادار نكنم .
چون على بن الحسين عليه السّلام دوباره بر مردم حمله كرد مانند حملهء نخست او ، مرّة بن منقذ راه را بر او گرفت و با نيزه او را زد ، لشكريان بر او گرد آمدند و با شمشيرهاى خود او را قطعه قطعه كردند .
حسين عليه السّلام آمد تا اينكه بر بالاى سرش ايستاد و فرمود : فرزندم ! خدا بكشد مردمى كه تو را كشتند ، چقدر بر خداوند رحمان در هتك حرمت پيامبرش گستاخند . آنگاه اشك از چشمانش سرازير شد و فرمود : دنيا پس از تو هيچ ارزشى ندارد . زينب خواهر حسين با سرعت بيرون آمد در حالى كه فرياد مىزد : اى برادر واى برادرزادهام ؛ و آمد تا اينكه خود را بر بالين او انداخت .
پس امام حسين عليه السّلام سر زينب عليها السّلام را در بر گرفت و او را به خيمه برگرداند و به جوانان خود دستور داد و گفت : برادر خود را برداريد . پس او را بردند تا اينكه جلوى خيمهاى كه
هامش
( 1 ) . منم على فرزند حسين بن على ؛ سوگند به خانهء خدا كه ما سزاوارتريم به پيغمبر .
به خدا سوگند كه زنازاده بر ما حكومت نخواهد كرد ؛ با شمشير مىزنم و از پدرم دفاع مىكنم .
مانند زدن جوانمرد هاشمى و قريشى .