ما زلت ارميهم بغرّة وجهه * و لبانه حتّى تسريل بالدّم « 1 »
پس مردى از بلحارث براى مبارزه با حر بيرون آمد ، حر مهلتى به او نداده او را كشت .
سپس نافع بن هلال به ميدان آمد در حالى كه چنين رجز مىخواند :
انا ابن هلال البجلي * انا على دين علي « 2 »
سپس مزاحم بن حريث به جنگ او آمد و گفت : من بر آيين عثمان هستم . پس نافع به وى گفت : تو بر آيين شيطان هستى . سپس بر او يورش برد و او را كشت .
پس عمرو بن حجّاج بر مردم فرياد زد : اى احمقها ! آيا مىدانيد با چه كسانى جنگ مىكنيد ؟ شما با سواران كوفه مىجنگيد ، با كسانى مىجنگيد كه طالب مرگ هستند ، كسى از شما به مبارزه با آنها نرود ، اينان تعدادشان اندك است و زياد نخواهند ماند ، به خدا سوگند اگر تنها سنگ بر آنان پرتاب كنيد ، آنان را خواهيد كشت .
عمر بن سعد گفت : راست گفتى ، نظر درست همان نظر تو است ، پس كسى نزد اين مردم بفرست كه به آنان فرمان دهد كه تكتك با آنان مبارزه نكنند .
آنگاه عمرو بن حجّاج به همراه يارانش از ناحيهء فرات بر حسين عليه السّلام حمله برد و مدتى جنگيدند ، پس مسلم بن عوسجهء اسدى رحمه اللّه بر زمين افتاد ، حسين عليه السّلام در حالى نزد او رفت كه هنوز رمقى داشت .
حسين عليه السّلام فرمود : خداوند تو را بيامرزد اى مسلم
فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا
« 3 » .
حبيب نزديك مسلم آمد و گفت : مرگ تو بر من گران آمد ، تو را به بهشت بشارت مىدهم .
مسلم با صداى ضعيفى گفت : خداوند تو را به خير بشارت دهد .
حبيب گفت : اگر اين گونه نبود كه خود يقين دارم كه به زودى به دنبال تو خواهم آمد ،
هامش
( 1 ) . همچنان آنان را با درخشش روى ؛ و سينهء خويش مورد اصابت قرار مىدهم تا اينكه در خون غوطهور شد .
( 2 ) . منم فرزند هلال بجلى ؛ منم بر آيين على .
( 3 ) . سورهء احزاب : 23 . « برخى از آنان جان سپردند و برخى ديگر انتظار مىكشند بىآنكه تغيير و دگرگونى در آنان پديد آيد » .