حالى كه رجز مىخواند و مىگفت :
ان تنكروني فانا ابن كلب * انّي امرؤ ذو مرّة و عضب
و لست بالخوّار عند النّكب « 1 »
عمرو بن حجّاج به همراه عدّهاى از مردم كوفه بر جناح راست ياران حسين عليه السّلام حملهور شدند ، و چون نزديك حسين عليه السّلام رسيدند ياران آن حضرت زانوها را بر زمين زده و نيزهها را به سويشان دراز كردند ، پس اسبهاى حملهكنندگان ترسيده و جلو نيامدند ، و چون خواستند عقبنشينى كنند ياران حسين عليه السّلام ايشان را تيرباران كردند و مردان زيادى از ايشان را كشتند و عدّهاى را زخمى كردند .
مردى از بنى تميم به نام عبد اللّه بن حوزه پيش آمد و بر لشكر حسين عليه السّلام حمله كرد ، مردم فرياد زدند : مادرت به عزايت بنشيند به كجا مىروى ؟ گفت : مىروم نزد پروردگارى مهربان و شفيعى كه شفاعتش پذيرفته است .
حسين عليه السّلام به يارانش فرمود : كيست اين مرد ؟ گفتند : اين ابن حوزه است .
حضرت فرمود : بارالها ! او را به سوى آتش ببر . پس اسبش رم كرد و در جوى آبى قرار گرفت سپس از بالاى اسب به زمين افتاد و پاى چپش در ركاب گير كرد و پاى راستش بالا رفت . مسلم بن عوسجه بر او حمله كرد و پاى راستش را زد پس به هوا رفت ، اسبش شروع به دويدن كرد و در همان حال سرش را به هر سنگ و درختى مىزد تا اينكه به هلاكت رسيد و خداوند خيلى زود روحش را به آتش فرستاد .
[ شهادت ياران امام عليه السّلام ]
جنگ ميان دو طرف در گرفت و از هر كدام عدّهاى كشته شدند . حرّ بن يزيد رياحى بر ياران عمر بن سعد هجوم آورد در حالى كه شعر عنتره را مىخواند :
هامش
( 1 ) . اگر مرا نمىشناسيد ، من همان فرزند كلب هستم ؛ مردى شديد و توانا و پرزور هستم . و به هنگام سختىها و بلايا ذليل و زبون نيستم .