تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
و مانند بندگان از شما فرار نمىكنم . آنگاه با صداى بلند فرمود : اى بندگان خدا ! من به پروردگار خويش و پروردگار شما پناه بردم از اينكه مرا سنگسار كنيد ، من به پروردگار خويش و پروردگار شما پناه بردم از هر متكبرى كه به روز حساب ايمان ندارد . سپس حضرت شتر خويش را خواباند و به عقبة بن سمعان دستور داد آن را ببندد . لشكر عمر به سعد پيشروى به سوى حسين عليه السّلام را آغاز كردند ، حرّ بن يزيد چون ديد كه آنان بر جنگ با حسين عليه السّلام تصميم گرفتند به ابن سعد گفت : اى عمر ! آيا تو با اين مرد جنگ مىكنى ؟ عمر گفت : آرى به خدا سوگند ، جنگى كه آسان‌ترين آن اينكه سرها و دست‌ها بيفتند . حرّ بن يزيد گفت : آيا به آنچه پيشنهاد كرده راضى نمىشويد ؟ عمر گفت : اگر كار دست من بود ، قبول مىكردم ، ولى امير تو نپذيرفت .

[ پيوستن حرّ بن يزيد به امام عليه السّلام ]

حر رفت تا اينكه در جايى بين مردم ايستاد و به همراه وى مردى از قبيلهء خويش به نام قرّة بن قيس بود ، پس حر گفت : اى قرّه ! آيا اسب خود را امروز سيراب نموده‌اى ؟ گفت : نه . حر گفت : آيا نمىخواهى آن را آب بدهى ؟ قرّه گفت : به خدا سوگند دانستم كه مىخواهد كناره‌گيرى كند و در جنگ حاضر نشود و دوست ندارد كه من او را ببينم كه چنين كارى مىكند ، و به خدا سوگند اگر او مرا از آنچه در صدد انجامش بود باخبر مىساخت ، با او به سوى حسين بن على عليه السّلام مىرفتم . حر اندك‌اندك به سوى حسين عليه السّلام نزديك شد ، مهاجر بن اوس به او گفت : اى پسر يزيد ! در پى چه كارى هستى ؟ آيا مىخواهى حمله كنى ؟ حر پاسخ نداد و رعشه‌اى بدنش را گرفت . مهاجر به او گفت : كار تو مشكوك به نظر مىرسد ، به خدا سوگند هيچگاه در هيچ جايى تو را چنين نديده بودم ، و اگر از من بپرسند شجاع‌ترين مردم كوفه كدام