و مانند بندگان از شما فرار نمىكنم .
آنگاه با صداى بلند فرمود :
اى بندگان خدا ! من به پروردگار خويش و پروردگار شما پناه بردم از اينكه مرا سنگسار كنيد ، من به پروردگار خويش و پروردگار شما پناه بردم از هر متكبرى كه به روز حساب ايمان ندارد .
سپس حضرت شتر خويش را خواباند و به عقبة بن سمعان دستور داد آن را ببندد .
لشكر عمر به سعد پيشروى به سوى حسين عليه السّلام را آغاز كردند ، حرّ بن يزيد چون ديد كه آنان بر جنگ با حسين عليه السّلام تصميم گرفتند به ابن سعد گفت : اى عمر ! آيا تو با اين مرد جنگ مىكنى ؟
عمر گفت : آرى به خدا سوگند ، جنگى كه آسانترين آن اينكه سرها و دستها بيفتند .
حرّ بن يزيد گفت : آيا به آنچه پيشنهاد كرده راضى نمىشويد ؟
عمر گفت : اگر كار دست من بود ، قبول مىكردم ، ولى امير تو نپذيرفت .
[ پيوستن حرّ بن يزيد به امام عليه السّلام ]
حر رفت تا اينكه در جايى بين مردم ايستاد و به همراه وى مردى از قبيلهء خويش به نام قرّة بن قيس بود ، پس حر گفت : اى قرّه ! آيا اسب خود را امروز سيراب نمودهاى ؟ گفت :
نه . حر گفت : آيا نمىخواهى آن را آب بدهى ؟
قرّه گفت : به خدا سوگند دانستم كه مىخواهد كنارهگيرى كند و در جنگ حاضر نشود و دوست ندارد كه من او را ببينم كه چنين كارى مىكند ، و به خدا سوگند اگر او مرا از آنچه در صدد انجامش بود باخبر مىساخت ، با او به سوى حسين بن على عليه السّلام مىرفتم .
حر اندكاندك به سوى حسين عليه السّلام نزديك شد ، مهاجر بن اوس به او گفت : اى پسر يزيد ! در پى چه كارى هستى ؟ آيا مىخواهى حمله كنى ؟ حر پاسخ نداد و رعشهاى بدنش را گرفت . مهاجر به او گفت : كار تو مشكوك به نظر مىرسد ، به خدا سوگند هيچگاه در هيچ جايى تو را چنين نديده بودم ، و اگر از من بپرسند شجاعترين مردم كوفه كدام