تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
خدرى ، سهل بن سعد ساعدى ، زيد بن ارقم و انس بن مالك بپرسيد ، اينان به شما خواهند گفت كه اين گفته را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدند كه به من و برادرم فرموده است . آيا در آنچه گفتم هيچ بازدارنده‌اى نمىبينيد كه شما را از ريختن خون من باز دارد ؟ شمر بن ذىالجوشن گفت : او خدا را بر يك حرف پرستش مىكند اگر بداند كه چه مىگويد . حبيب بن مظاهر به او گفت : به خدا سوگند من مىبينم تو را كه بر هفتاد حرف خدا را عبادت مىكنى و من گواهى مىدهم كه تو راست مىگويى ، نمىدانى چه مىگويد ، زيرا خداوند بر دل تو مهر زده است . آنگاه حسين عليه السّلام به آنان فرمود : اگر در آنچه گفتم شك داريد ، آيا در اين هم شك داريد كه من فرزند دختر پيامبر شما هستم ؟ به خدا در ميان مشرق و مغرب هيچ فرزند دختر پيامبرى جز من نيست ، نه در ميان شما و نه در ميان غير شما ، واى بر شما ! آيا از شما كسى را كشتم كه شما خونش را از من مىخواهيد ؟ يا مالى داريد كه من آن را بردم ؟ يا قصاص جراحتى از من مىخواهيد ؟ هيچ‌يك از ايشان سخنى نگفتند . پس حضرت صدا زد : اى شبث بن ربعى ! اى حجّار بن ابجر ! اى قيس بن اشعث ! اى يزيد بن حارث ! آيا شما براى من نامه ننوشتيد كه : ميوه‌ها سر رسيد و باغ‌ها سرسبز شده و تو بر سربازانى آماده وارد خواهى شد ؟ قيس بن اشعث گفت : ما نمىدانيم كه تو چه مىگويى ولى به حكم عموزاده‌هايت گردن نه كه از آنها جز آنچه دوست دارى نخواهى ديد . پس حسين عليه السّلام فرمود : نه به خدا سوگند به‌سان يك آدم خوار و ذليل دست ذلت به شما نمىدهم