آگاه باشيد كه دنيا پشت كرده و رفته ، و آخرت روى كرده و آمده ، و هريك از آن دو فرزندانى دارد ، پس اگر مىتوانيد از فرزندان آخرت باشيد و از فرزندان دنيا مباشيد كه امروز كار است و محاسبه نيست ، و فردا محاسبه است و كار نيست .
از جمله سخنان او عليه السّلام در ياد نيكان صحابه و زاهدان آنها
آنچه كه صعصعة بن صوحان عبدى روايت كرده است كه مىگويد : روزى امير مؤمنان عليه السّلام نماز صبح را با ما گزارد ، پس چون سلام داد با چهرهاش به قبله روى كرد و خداوند متعال را ياد مىكرد ، نه به راست برمىگشت و نه به چپ تا اينكه آفتاب به مقياس يك نيزه بر ديوار اين مسجد شما شد - يعنى مسجد كوفه - ، آنگاه امير مؤمنان با چهرهاش به ما روى كرد و فرمود : من در زمان دوست و خليلم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با كسانى برخورد داشتم كه در اين شب ميان پيشانى و زانوهايشان نوبت مىگذاشتند و چون صبح كردند ژوليدهمو و غبارآلود بودند و در ميان چشمانشان همچون زانوهاى بز بود ، و چون خدا را ياد مىكردند مانند درختانى مىشدند كه در باد مىلرزند به لرزه مىافتادند ، سپس اشك از چشمهايشان سرازير مىشد تا جايى كه لباسهايشان تر مىگشت .
آنگاه امير مؤمنان عليه السّلام برخاست در حالى كه مىگفت : گويا كه اينان شب را غافلانه سپرى كردهاند .
از سخن او عليه السّلام در وصف شيعيان بااخلاصش
آنچه ناقلان آثار روايت كردهاند كه : شبى امير مؤمنان عليه السّلام از مسجد بيرون آمد ، و آن شب مهتاب بود ، پس قصد صحرا را كرد و گروهى در پى او به راه افتادند ، پس ايستاد سپس فرمود : شما كيستيد ؟ گفتند : ما شيعيان تو هستيم اى امير مؤمنان . او در چهرههايشان نگريست و فرمود : پس چرا سيماى شيعه را بر شما نمىبينم ؟ گفتند : سيماى شيعه چگونه است اى امير مؤمنان ؟ فرمود : چهرههاى آنان از بىخوابى زرد است ، چشمانشان از گريه كمسو است ، پشتهاى ايشان از قيام و ايستادن خميده است ،