تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
نزديك بود چاره‌انديشى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را تباه سازد . آنگاه ابو سفيان به سمت خانهء امير مؤمنان عليه السّلام تغيير مسير داد و از او اجازهء ورود خواست ، حضرت على عليه السّلام به او رخصت داد در حالى كه فاطمه و حسن و حسين عليهم السّلام نزد او بودند ؛ ابوسفيان به امير مؤمنان عليه السّلام گفت : اى على ! تو از نظر خويشى و خاندان نزديك‌ترين مردم به من هستى ، و من اكنون به نزد تو آمده‌ام و از تو مىخواهم كه مرا آن‌گونه كه سرخورده آمدم باز نگردانى ، مرا نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در آنچه كه قصد كرده‌ام ، شفاعت كن . على عليه السّلام به او فرمود : واى بر تو اى اباسفيان ! رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قصد كارى را فرموده است كه ما نمىتوانيم دربارهء آن با وى سخن بگوييم . آنگاه ابو سفيان رو به حضرت فاطمه عليها السّلام كرد و گفت : اى دختر محمد ! آيا ممكن است كه دو فرزندت را فرمان دهى تا در ميان مردم مرا پناه دهند و تا فرجام روزگار ، سروران عرب باشند ؟ فاطمه عليها السّلام فرمود : دو فرزندم به جايى نرسيده‌اند كه كسى را در ميان مردم پناه دهند ، و هيچ‌كس در برابر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كسى را پناه نمىدهد . در آن هنگام ابو سفيان متحير و سرگردان و مأيوس شد ، سپس رو به امير مؤمنان عليه السّلام كرد و گفت : اى اباالحسن ! مىبينم كه كارها بر من پيچيده شده است ، پس مرا راهنمايى كن . امير مؤمنان عليه السّلام به او فرمود : گمان نمىكنم چيزى براى تو سودى داشته باشد ، ولى تو بزرگ بنى كنانه هستى پس برخيز و به مردم پناه ده و به سرزمين خود بازگرد . گفت : آيا به نظر تو اين كار براى من سودى دارد ؟ فرمود : به خدا سوگند هرگز گمان نمىكنم اينچنين باشد ، امّا راهى جز اين براى تو نمىبينم . ابوسفيان در مسجد برخاست و گفت : اى مردم ! من به مردم پناه دادم . سپس بر شترش سوار شد و به راه افتاد .