الوَشِيعَة - ج وَشِيعٌ و وشَائِع : ما كوى بافندگى ، ماسوره ، قرقره ، ني كه بافنده پارچهء بافته را دور آن پيچد ، هر بسته يا پيچيده .
الوَشِيق - گوشت بريده و خشك شده كه در سفرها با خود ببرند .
الوَشِيقَة - ج وَشَائِق : مرادف ( الوَشِيق ) است .
الوَشِيك - للمذكَّر و المؤنّث : نزديك ، سريع ، شتاب .
الوَشِيمَة - شر و دشمنى .
وَصَّى - تَوْصِيَةً [ وصي ] فلاناً بكذا : با فلانى دربارهء چيزى پيمان بست ، با ايماء و اشاره مطلب را به او فهمانيد ، - فُلاناً بِوَلَدِه : دربارهء فرزندش به فلانى سفارش كرد تا با وى مهربانى كند ، - الى فلانٍ : او را بر مال و فرزندانش پس از مرگ خود وصي نمود ، - الَيه بِالصّلاة : او را به نماز خواندن امر كرد .
الوَصَاة - ج وَصَّى [ وصي ] : وصيت .
الوِصَاد - اسم است از ( اوْصَدَ البابَ : درب را بست ، و اوْصدَ القِدْرَ : در ديگ را بست ) .
الوَصَّاد - بافنده .
الوَصَّاف - بسيار وصف كننده ، پزشك .
الوَصَّافَة - اسم است ( وَصُفَ الغلامُ ) : جوان به سن خدمت رسيد .
الوَصَايَة - [ وصي ] : وصيت .
الوِصَايَة - [ وصي ] : وصيت .
وَصَبَ - - وُصُوباً : پايدار و استوار شد ، - الدّينُ : وام ضرورى و لازم شد ، - عَلى الأَمْر : بر كار مواظبت كرد و خوب اقدام نمود .
وَصِبَ - يَوْصَبُ وَصَباً : بيمار شد .
وَصَّبَ - تَوْصِيباً [ وصب ] : مرادف ( وَصَبَ ) است .
الوَصَب - ج أَوْصاب : بيمارى و درد هميشگى و تحليل رفتن نيروى بدن ، فاصلهء ما بين انگشتان بنصر و سبّابه .
الوَصِب - ج وَصَابَى و وِصَاب : بيمار .
وَصَدَ - - وَصْداً : ثابت و استوار شد ، - الثّوبَ : جامه را بافت ، - بِالْمَكَان : در آن مكان اقامت نمود .
وَصَّدَ - تَوْصِيداً [ وصد ] الثوبَ : جامه را بافت .
، - فلاناً : او را بر حذر نمود ، - الكلبَ بِالصّيد :
سگ را براى شكار برانگيخت .
الوِصْر - ج أَوَاصِر : پيمان ، قباله ، سند .
وَصَفَ - - وَصْفاً و صِفَةً الشيءَ : آن چيز را ستايش نمود ، آن چيز را شيرين كرد ، - الطَّبيبُ للمريض : پزشك براى بيمار نسخه نوشت .
وَصُفَ - يَوْصُفُ وَصَافَةً الغلامُ : جوان به سن خدمت رسيد و كار را خوب انجام داد .
الوَصْفِيَّة - حالت وصف .
وَصَلَ - - وَصْلًا و صِلَةً و صُلَةً الشيءَ بالشيءِ :
آن دو چيز را با هم پيوند داد ، - ه بِالْف دينار : هزار دينار به او بخشيد ، - وَصْلًا وَصِلَةً رَحِمَه : صلهء رحم كرد و به خويشاوندان خود رسيد ، - فلاناً : به فلانى رسيد و نزد او ماند ، به او كمك و بخشش نمود ، - وُصُولًا و وُصْلَةً و صِلَةً الى المكان : به آنجا رسيد .
وَصَّلَ - تَوْصِيلًا [ وصل ] الشيءَ بالشيءِ : آن چيز را با چيزى ربط داد و يا آميخت ، - فلاناً الى كذا : فلانى را به آنجا رسانيد يا به او آن چيز را ابلاغ كرد
الوُصْل - ج أَوْصَال : هر عضوى جداگانه از بدن
الوَصْل - مص ، ؛ « لَيْلَة الوَصْلِ » آخرين شب ماه قمرى ؛ « حَرْفُ الوصْلِ » : در نزد قافيه سازان : واو يا ياء و يا الف و يا هاء است كه هر يك بعد از حرف متحرك بيايد ، - ج وُصُولات : رسيد پول ، قبض پرداخت .
الوِصْل - ج أَوْصال : مرادف ( الوُصْل ) است .
الوُصْلَة - مص ، - ج وُصَل : اتصال ، چسبيدن ، آنچه ميان دو چيز را وصل كند ، دوستى ، سرزمين دور .
وَصَمَ - - وَصْماً العودَ أو العَظْمَ : چوب يا استخوان را شكست بى آنكه از هم جدا كند ، - الشّيءَ : آن را به سرعت بست ، آن چيز را معيوب كرد .
الوَصْم - مص ، - ج وُصُوم : گره در ميان چوب ، ننگ و عار
الوَصَم - بيمارى .
الوَصْمَة - سستى بدن ، ننگ و رسوائى .
الوَصْواص - ج وَصَاوِيص [ وصوص ] : سوراخى است به اندازهء چشم در ميان پرده يا بر روى درب كه از درون آن بخارج نگاه كنند ، روى بند كوچك .
وَصْوَصَ - وَصْوصَةً [ وصوص ] عينَه : چشمش را تنگ كرد تا به چيزى نگاه كند ، از سوراخ درب نگاه كرد ، - الجروُ : تولهء سگ چشمان خود را باز كرد ، - تِ الجاريَة : از ميان روبند زن بجز چشمان او چيزى پيدا نبود .
الوَصْوَص - ج وَصَاوِص [ وصوص ] : مرادف ( الوَصْوَاص ) است ؛ « الوَصَاوِص » : سنگهاى زير زمين .
الوُصُول - مص ، - ج وُصُولَات : رسيد پول ، قبض پرداخت .
الوَصُول - بسيار بخشنده و عطا بخش .
الوُصُوليّ - سود پرست ، منفعت طلب ، فرصت طلب .
الوُصُولِيَّة - حالت و كيفيت منفعت طلب و فرصت طلب .
الوَصِيّ - ج أَوْصِيَاء [ وصي ] للمذكَّر و المؤنَّث : وصيت كننده ، آنكه به او وصيت كنند ، آنكه امور افراد كم سال و يتيم را به عهده گيرد ، - على الْعَرش :
نايب السلطنه ( هنگاميكه پادشاه كم سن و سال و يا غايب و يا بيمار باشد . )
الوَصِيَّة - ج وَصِيّ [ وصي ] : شاخههاى نخل خرما كه بسته بندى شوند ، - ج وَصَايَا : اسم است از ( الإيصاء ) بدليل مربوط بودن به امر مرده ، آنچه بدان وصيت كنند ؛ « هذه وَصِيَّتُه » : اين وصيت اوست ؛ « وَصَايا اللَّه » :
دستورات الهى .
الوَصِيد - ج وُصُد : آغل ستوران ، داخل خانه ، غار ، تنگ و بهم چسبيده ، گياهان كه ساقه هايشان به هم نزديك باشد ، كوه ، آستانهء درب .
الوَصِيدَة - ج وَصَائِد : آغلى كه از سنگ