تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 986

مساهمون:

ص٩٨٦
وَشَى - - وَشْياً و شِيَةً [ وشي ] الثوبَ : جامه را رنگ آميزى و نقش و نگار كرد ، - الْكَلَامَ : دروغ گفت ، - وَشْياً و وِشَايَةً به الَى المَلِك او الحاكم : از او در نزد شاه يا حاكم بد گوئى و سخن چينى كرد .
وَشَّى - تَوْشِيَةً [ وشي ] ه ثوباً : جامه بر او پوشانيد ، - الثّوبَ : جامه را رنگ آميزى و نقش و نگار كرد ، - الْكَلامَ : دروغ گفت .
الوَشَّاء - [ وشي ] : مبالغه از ( الواشِي ) است ، آنكه جامه‌هاى ابريشمى و نگارين به فروش رساند .
الوُشاة - [ وشي ] : جمع ( الوَاشِي ) است ، آنها كه سكَّه طلا ضرب ميزنند .
الوُشَاح - ج وُشُح و أَوْشِحَة و وَشائِح : مرادف ( الوِشاح ) همانند گردن بند است .
الوِشَاح - گردن بندى است از پارچهء پهن كه بر روى آن جواهر نصب شده و زن بر گردن و يا سينهء خود حمايل مىكند ، ج وُشح و أَوْشِحَة و وَشَائِح ؛ و از اين گونه است نشان پهن كه بعنوان مدال تهيه مىشود ، همچنين واژه ( الوِشَاح ) به معناى شمشير و كمان است ، « ذو الوِشَاح » : نام شمشير عمر بن الخطاب بوده است .
الوِشَاحَة - شمشير .
وَشَجَ - - وَشْجاً تِ الأَغصانُ : شاخه‌هاى درخت درهم پيچيده شد ، - مَحْمَلَه : محمل را بست و استوار كرد تا چيزى از آن بر زمين نيفتد .
وَشَّجَ - تَوْشِيجاً [ وشج ] مَحْمَلَه : محمل خود را بست و محكم كرد تا چيزى از آن بر زمين نيفتد ، - اللَّه قرابَته بكم : خداوند قرابت و خويشاوندى او را با شما بهم پيوست ، - اللَّه بَيْنَ الْقَوم : خداوند ميان آن قوم سازش و دوستى برقرار كرد .
وَشَّحَ - تَوْشِيحاً [ وشح ] ه : بر او حمايل بست .
الوَشْحاء - ماده بز سياه رنگ كه داراى نشانه‌هاى سفيد باشد .
وَشَرَ - - وَشْراً أَسنانَه : دندانهاى خود را صاف و تيز كرد ، - الخَشَبَة بِالْمِنشار : چوب را با اره بريد .
وَشظَ - - وَشْظاً العَظْمَ : پاره اى از استخوان را شكست ، - الْفأسَ : در ميان سوراخ دستهء چكش چوب قرار داد تا محكم شود ، - القومُ الينا : آن گروه اندك بما پيوستند .
وَشَعَ - - وَشْعاً الشيءَ : آن چيز را درهم آميخت ، - وَشْعاً و وُشُوعاً الْجَبَلَ وَفيه : بالاى كوه رفت و به قله رسيد .
وَشَّعَ - تَوْشِيعاً [ وشع ] القطنَ : پنبه را پس از زدن پيچيده و كلاف كرد ، - الشّيءُ فى الشّيءِ : چيزى در آن چيز داخل شد ، - الثّوبَ : جامه را نقش و نگار كرد ، - الشّيبُ رأسَه : سفيدى پيرى بر روى سر او پديد آمد ، - القَومُ على كَرمِهِم أو بُستانهم : دور باغ يا تاكستان خود را پرچين نهادند تا كسى به آن وارد نشود .
الوَشْع - مص ، - ج وُشُوع : شكوفهء دانه‌ها و سبزيجات ، گياه كم در كوهستان .
الوُشُع - خانهء عنكبوت .
وَشَقَ - - وَشْقاً ه : آن را خراش داد ، - ه بالرمح : با نيزه به او طعنه زد ، - اللَّحْمَ : گوشت را تكه تكه كرد .
وَشَّقَ - تَوْشِيقاً [ وشق ] الشيءَ : آن چيز را قطعه قطعه و توزيع كرد .
الوَشَق - ( ح ) : جانورى است درنده از تيره سنوريات كه جثه آن از يوزپلنگ كوچكتر است . و از پوست آن استفاده مىشود .
وَشُكَ - يَوْشُكُ وَشْكاً و وَشَاكَةً الأَمرُ : كار به سرعت انجام شد .
وَشَّكَ - تَوْشِيكاً [ و شك ] الأَمرُ : مرادف ( وَشُكَ ) است .
الوُشْك - شتاب ، سرعت .
الوَشْك - مرادف ( الوُشْك ) است ؛ « على وَشْكِ انْ » : نزديك بود كه . . .
الوُشْكان - مرادف ( الوُشْك ) است .
الوَشْكان - مرادف ( الوُشْك ) است .
الوِشْكان - مرادف ( الوُشْك ) است .
وَشَلَ - - وُشُولًا : مستمند و ناتوان شد ، - وَشْلًا و وَشَلَاناً الْماءُ : آب چكيد و روان شد .
الوَشَلِ - ج أَوْشَال : اشك كم ، آبى كم كه از دامنهء سنگ يا كوه برآيد ، آب يا اشك بسيار ، ترس و دلهره .
وَشَمَ - - وَشْماً اليدَ : دست را با سوزن و رنگ خالكوبى كرد .
وَشَّمَ - تَوْشِيماً [ وشم ] اليدَ : دست را خالكوبى كرد ، - الغُصْنُ : برگ شاخه در آمد و سبز شد .
الوَشْم - مص ، - ج وشُوم وَوِشَام : خالكوبى ، آنچه از خطها و نگار كه خالكوبى بر دست ايجاد مىكند ، آغاز سبز شدن درختان .
الوَشْمَة - اسم مرّه از ( وَشَمَ ) ، يك قطره از باران .
الوَشُوع - گياهان كه در دامنهء كوه پراكنده باشند ، داروئى كه در دهان ريخته شود .
الوَشُول - « ناقةٌ وَشُولٌ » : ماده شتر پر شير ، ماده شتر كم شير .
الوَشْي - [ وشي ] : مص ، - « ج وِشَاء » : نگار جامه ، جامه‌هاى نگارين ؛ - « وشيُ السّيفِ » : پرنده شمشير .
الوَشِيج - همبستگى قرابت و خويشاوندى ، درخت نيزه ، نيزه‌ها ؛ « تَطَاعَنُوا بِالوَشِيج » : رزمندگان با نيزه‌ها با هم جنگيدند .
الوَشِيجَة - ج وَشَائِج : ليفى است كه بوسيلهء آن دانه‌هاى درو شده را جمع كنند ، مفرد ( الوشائج ) به معناى رگهاى گوش است .
الوَشِيظ - ج أَوْشَاظ : پيرو ، دنباله رو ، پيمان ، آنكه در ميان قومى غير از خود باشد ، خسيس ، مردمى كه از يك اصل و نژاد نباشند .
الوَشِيظَة - ج وَشَائِظ : قطعه چوبى كه با آن شكستگى قدح را ترميم كنند .
الوَشِيع - نقش و نگار جامه ، سقف خانه يا حصير و مانند آن كه روى تيرهاى سقف گذارند . شاخه خشك درخت كه فرو افتد ، پرچين كه دور باغ نصب كنند تا كسى به آن داخل نشود . جايگاه فرماندهء لشكر كه بلند و مشرف بر لشكريان باشد .