تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 824

مساهمون:

ص٨٢٤
المُشْتَقّ - ج مُشْتَقَّات [ شقٌ ] من الكلمات : كلمه اى كه از كلمهء ديگرى ساخته شود مانند اسم فاعل و اسم مفعول . . .
المُشْتَكَى - [ شكو ] : « المُشْتَكَى عليه » : مُدّعى عليه ، خواندهء دعوا .
المُشْتَكِي - [ شكو ] : فا ، شاكى ، مُدّعِى .
المَشْتِل - [ شتل ] ( ز ) : قلمستان ، پرورشگاه گياهان ، گلخانه .
المُشْتَمَلات - [ شمل ] : محتويات .
المُشْتَهَى - [ شهو ] : خواسته‌ها ، تمايلات .
المَشْتُول [ شتل ] : مفع ، و در زبان متداول به معناى كسى است كه جامه‌هاى نا مرتب پوشيده باشد .
مَشَجَ - - مَشْجاً ه بكذا : آن را با چيزى مخلوط نمود .
المَشْج - ج أَمْشَاج : آنچه كه مخلوط شده باشد .
المِشْج - ج أَمْشَاج : مرادف ( المَشْج ) است .
المَشَج - ج أَمْشَاج : مرادف ( المَشْج ) است .
المِشْجَب - ج مَشَاجب [ شجب ] : جاى لباسى ، گيرهء ديوارى لباس ، آويز لباس .
المُشَجَّج - [ شجّ ] : كسى كه در سر او اثر شكستگى باشد يا شكسته شده باشد .
المُشْجِر - [ شجر ] : « مكان مُشْجِرٌ » : جاى پر از درخت .
المَشْجَر - ج مَشَاجِر [ شجر ] : نهالستان ، هودج بىسقف و كوچك .
المِشْجَر - ج مَشَاجِر [ شجر ] : مرادف ( المَشْجَر ) است ، مرادف ( المِشْجَبَ ) است .
المُشَجَّر - [ شجر ] من الأَمكنة : درختستان ؛ « ثوبٌ مُشَجَّر » : جامه اى كه بر روى آن تصاوير درخت كشيده شده باشد ، و نيز بر خط اهل چين كه به شكل درخت درهم پيچيده است اطلاق مىشود .
المُشْجِرَة - [ شجر ] : مؤنث ( المُشْجِر ) است .
المَشْجُوج - [ شجّ ] : كسى كه در سرش شكستگى يا اثر شكستگى باشد .
مَشَحَ - - مَشْحاً المريضَ : بر بيمار دست ماليد ، او را لمس كرد . اين واژه سريانى است .
المِشْحَاذ - ج مَشَاحِيذ [ شحذ ] : قلهء كوه .
المَشْحَة - عند المسيحيِّين : در نزد مسيحيان به معناى روغن مقدس ماليدن بر بيمار مىباشد كه آن را « مَشْحَةُ المَرْضَى » گويند .
المِشْحَج - [ شحج ] : گورخر ، الاغ وحشى .
المِشْحَذ - [ شحذ ] : سنگ چاقو تيز كن ، رانندهء بد روش .
المَشْحَذَة - [ شحذ ] : آنچه كه باعث سماجت در تقاضا مىشود ؛ « هَذَا الْكَلامُ مشحذة للفهم » : سخنى كه در آن شحذ و سماجت باشد .
المَشْحَرَة - [ شحر ] : جاى تهيه و بدست آوردن زغال . اين كلمه در زبان متداول رايج است ولى عربى فصيح آن ( المَفْحَمَة ) است .
المِشْحَط - [ شحط ] : چوبى كه زير شاخهء درخت انگور قرار دهند . اين كلمه در زبان متداول به ( المَسمُوك ) معروف است .
المُشْحِم - [ شحم ] : كسى كه در منزل خود گوشت بسيار ذخيره دارد .
المُشَحَّم - [ شحم ] : چيزى كه با روغن ساخته شده باشد ، كسى كه روغن يا دنبه بسيار در خانه خود داشته باشد و در زبان متداول بر كسى كه در خانه خود ميوهء خشك از قبيل مغز گردو و بادام بسيار داشته باشد اطلاق مىشود .
المَشْحُوم - [ شحم ] : ساخته شده از پيه يا دنبه يا روغن .
المِشَدّ - [ شدّ ] : دامن زنانه .
المُشَدَّخ - [ شدخ ] : مفع ، جاى بريدن گردن .
المُشْدِن - ج مَشَادِن [ شدن ] من الظباء : آهوئيكه بچه اش بزرگ و از وى جدا شده است .
المِشْذَب - [ شذب ] : ابزار شاخه زدن درخت ، ابزار هرس ، داس .
المُشَذَّب - [ شذب ] مفع ، تنهء درخت كه خارهاى آن را زده و صاف كرده باشند ، « فَرَسٌ مُشَذَّب » : اسب بلند بالا و كم گوشت .
مَشَرَ - - مَشَراً : بىخيال و در فراخ زندگى قرار گرفت .
مَشِرَ - - مَشَراً الشجرُ : درخت شاخ و برگ نو در آورد .
مَشَّرَ - تَمْشِيراً [ مشر ] الشيءَ : چيزى را تقسيم كرد ، - الشجرُ : درخت شاخه و برگ نو در آورد ، - ه : آن را پوشانيد .
المِشْر - من الرجال : مرد بسيار سرخ رنگ .
المَشَر - اثر .
المِشْرَاط - ج مَشَارِيط [ شرط ] : نيشتر .
المِشْرَاق - [ شرق ] : كسى كه انسانرا با گفته خود خورسند كند ، جاى آفتاب گرفتن در زمستان .
المَشْرَب - ج مَشَارب [ شرب ] : آب ، سقاخانه ، هوى و هوس ؛ « وافق الأمرُ مَشْرَبَه » : امر موافق طبع و ميل شد .
المَشْرُبَة - [ شرب ] : مرادف ( المشرَبَة ) است .
المَشْرَبَة - ج مَشَارِب [ شرب ] : جاى آشاميدن آب ، آبشخور ، اطاق آبخورى ، زمين نرم و هميشه سر سبز .
المَشْرَة - شاخه‌هاى سبز و نرم درخت ، برگهاى سبز درخت كه چوپان با چوبدستى خود آن را فرو ريزد ، برگ سبزى كه تازه مىرويد ، علفهاى كوتاه كه بلند نشده باشد ، جامه .
المَشَرَة - « مَشْرَةُ الأَرض » : نخستين گياه كه از زمين درآيد و جوانه زند .
المُشْرِسَة - [ شرس ] : « أَرْضٌ مُشْرِسَةٌ » : زمين پر از خار .
المِشْرَط - ج مَشَارِط [ شرط ] : نيشتر .
المِشْرَطَة - ج مَشَارِط [ شرط ] : مرادف ( المِشْرَط ) است .
المَشْرَع - ج مَشَارِع [ شرع ] : آبشخور .
المِشْرَع - [ شرع ] : ( مو ) : آبزارى كه با آن سرعت حركت امواج موسيقى را در درجات مختلف مىسنجند .