خواست ، - المكانُ : در آن جاى گياه بسيار شد .
اسْتَكْلَبَ - اسْتِكْلَاباً [ كلب ] الرجُلُ : آن مرد همچون سگان عوعو كرد ، - الكلبُ : آن سگ به خوردن گوشت مردم معتاد شد .
اسْتَكْمَلَ - اسْتِكْمَالًا [ كمل ] الشيءَ : آن چيز را كامل و تمام كرد .
اسْتَكنَ - اسْتِكَاناً [ سكن ] : خوار و زبون شد .
اسْتَكَنَّ - اسْتِكْناناً [ كنّ ] : پنهان شد ، به خانه و كاشانهء خود برگشت .
اسْتَكْوَى - اسْتِكْوَاءً [ كوي ] فلاناً : از او خواست كه موضع درد را داغ كند ، - الرّجُلُ : هنگام داغ كردن موضع آن مرد رسيد .
اسْتَلَّ - اسْتِلَالًا [ سلّ ] الشيءَ من الشيء : چيزى را از چيزى بيرون كشيد .
اسْتَلَاطَ - اسْتِلَاطَةً [ لوط ] هُ : او را فرزند خود خواند ولى فرزند او نبود .
اسْتَلَاقَ - اسْتِلَاقَةً [ ليق ] هُ بهِ : آن چيز را به آن چسبانيد .
اسْتَلَامَ - اسْتِلَامَةً [ لوم ] : سزاوار سرزنش شد ، - الَيهم : با وضعى نكوهيده نزد آنها رفت ، - الى ضيفهِ : به ميهمان خود نكوئى نكرد .
اسْتَلَانَ - اسْتِلَانَةً [ لين ] الشيءَ : آن چيز را نرم يافت يا نرم شمرد .
اسْتَلأَ - اسْتِلَاءً [ سلأ ] السمنَ : روغن را تصفيه كرد ، صاف كرد .
اسْتَلأَكَ - اسْتلْئاكاً [ لأك ] لهُ : نامهء خود را براى او فرستاد .
اسْتَلأَمَ - اسْتِلْئاماً [ لأم ] : زره پوشيد ، - الحجرَ الأَسْوَد : حجر الأسود را دست ماليد ، - الرجلُ :
آن مرد از ناكسان زن گرفت ، - اطْهَاراً : با ناكسان خويشى نمود ، - الأبَ : او پدرى پست و بدخوى داشت .
اسْتَلَبَ - اسْتِلَاباً [ سلب ] هُ ثوبَهُ : جامهء او را دزديد و بسرقت برد .
اسْتَلَبَّ - اسْتِلْبَاباً [ لبّ ] زيداً : خرد او را آزمايش كرد .
اسْتَلْبَأَ - اسْتِلْبَاءً [ لبأ ] الجديُ الشاةَ : بزغاله از گوسفند پس از زائيدن نخستين بار شير خورد .
اسْتَلْبَثَ - اسْتِلْبَاثاً [ لبث ] هُ : او را سست و كند يافت .
اسْتَلْبَنَ - اسْتِلْبَاناً [ لبن ] : شير خواست .
اسْتَلَتَ - اسْتِلَاتاً [ سلت ] القصعةَ : كاسهء غذا را با انگشت پاك كرد .
اسْتَلَجَّ - اسْتِلْجَاجاً [ لجّ ] متاعَ فلان : متاع و چيزهاى او را مدعي شد ، - بِيَمِينِهِ : در سوگند خود پا فشارى كرد و كفاره نداد به گمان اينكه راستگو است .
اسْتَلْجَمَ - اسْتِلْجَاماً [ لجم ] فلاناً الفرسَ : از فلانى خواست تا آن اسب را لگام كند .
اسْتَلْحَجَ - اسْتِلْحَاجاً [ لحج ] البابُ : درب باز نشد .
اسْتَلْحَقَ - اسْتِلْحَاقاً [ لحق ] هُ : او را به خود نسبت داد و مدعي آن شد ، - الرجُلُ : به كشت زراعت ديم پرداخت .
اسْتَلْحَمَ - اسْتِلْحَاماً [ لحم ] الزرعُ : درخت پيچيده شد ، - الخَطْبُ فلاناً : آن كار سخت در فلانى اثر گذاشت ، - الطريقُ : راه فراخ شد ، - الطريقَ او الطريدةَ : در پى راه فراخ و شكار روان شد .
اسْتُلْحِمَ - [ لحم ] الرجُلُ : آن مرد به جنگ افتاد و راه گريزى نيافت .
اسْتَلَذَّ - اسْتِلْذَاذاً [ لذّ ] الشيءَ : آن چيز را خوشمزه يافت .
اسْتَلْزَمَ - اسْتِلْزَاماً [ لزم ] الشيءَ : آن چيز را لازم شمرد ، آن چيز را ضرورى دانست .
اسْتَلْطَفَ - اسْتِلْطَافاً [ لطف ] هُ : آن چيز را لطيف و نرم يافت ، - الشيءَ بِجَنْبِهِ : آن چيز را به پهلوى خود چسبانيد .
اسْتَلْغَى - اسْتِلْغَاءً [ لغو ] فلاناً : از فلانى باز پرسى كرد و به سخنان او گوش داد .
اسْتَلْفَتَ - اسْتِلْفَاتاً [ لفت ] النظرَ : آن چيز را مورد نظر و توجه قرار داد .
اسْتَلْقَى - اسْتِلْقَاءً [ سلق ] : بر پشت خوابيد .
اسْتَلْقَى - اسْتِلْقَاءً [ لقي ] على قفاه : آن مرد به پشت خوابيد .
اسْتَلَمَ - اسْتِلَاماً [ سلم ] الشيءَ : آن چيز را تحويل گرفت ، - الزرعُ : خوشهء كشت بر آمد ، - الحجرَ الأسوَد : حجر الأسود را با دست مسح كرد يا آن را با بوسه لمس كرد ، آن را بوسيد ، اين تعبير گاهى در غير از حجر الأسود نيز گفته مىشود مانند « اسْتلمتُ يدَهُ » دست او را لمس كردم يا بوسيدم .
اسْتَلْهَى - اسْتِلْهَاءً [ سهو ] صاحبَهُ : چشم به راه دوست خود بود ، از او خواست كه بايستد ، - الشيءَ : آن چيز را بسيار كرد ، آن چيز را بلعيد .
اسْتَلْهَمَ - اسْتِلْهَاماً [ لهم ] اللَّهَ خيراً : از خدا خواست تا خير و خوبى بدل او اندازد .
اسْتَلْوَى - اسْتِلْوَاءً [ لوو ] بهم الدهُر : روزگار آنها را نابود كرد .
اسْتَلْيَثَ - اسْتِلْيَاثاً [ ليث ] : او مانند شير شد .
اسْتَمَاتَ - اسْتِمَاتَةً و اسْتِمَاتاً [ موت ] : پس از لاغرى فربه شد ، براى خود مرگ آرزو كرد ، در پى آن چيز به هر وسيله كه بود رفت ، آن چيز سست شد ، - الثوبُ : جامه كهنه و فرسوده شد .
اسْتَمَاحَ - اسْتِمَاحَةً [ ميح ] هُ : از او بخشش خواست ، از او شفاعت كردن خواست .
اسْتَمَازَ - اسْتِمَازَةً [ ميز ] : از ديگران جدا شد و گوشهء تنهائى برگزيد ، از آن دور شد .
اسْتَمَالَ - اسْتِمَالَةً [ مول ] : پولدار شد ، پول و دارائى او بسيار شد .
اسْتَمَالَ - اسْتِمَالَةً [ ميل ] : خميده شد ، - فلاناً و بقلبِهِ : از فلانى استمالت كرد يا دل او را بدست آورد ، از او مهربانى خواست ، - مما في الوِعَاءِ : آنچه كه در كاسه بود گرفت ، - الطَّعامَ و نحوَهُ : مواد غذائى و مانند آن را با دو كف دَست يا بازوان خود كيل كرد .
اسْتَمْتَعَ - اسْتِمْتَاعاً [ متع ] بكذا أو من كذا : به چيزى يا از چيزى مدتى دراز لذت برد و برخوردار شد ، - بِمَالِهِ : با پول و دارائى خود در رفاه زندگى كرد .
اسْتَمْجَدَ - اسْتِمْجَاداً [ مجد ] : خواستار بزرگى و بزرگوارى شد ، با صفات نيك امتياز