كوشش را نمود .
اسْتَقْصَرَ - اسْتِقْصَاراً [ قصر ] هُ : او را كوتاه شمرد ، او را گناهكار دانست .
اسْتَقَضَّ - اسْتِقْضَاضاً [ قضّ ] الهَمَّ : خواستار بر طرف شدن اندوه شد ، - الطَّعامُ و المكانُ :
در آن غذا و يا جاى سنگ ريزه بسيار بود ، - المضجعَ : جاى استراحت خود را ناهموار يافت .
اسْتَقْضَى - اسْتِقْضَاءً [ قضي ] فلاناً الديْنَ : از او خواست كه بدهى خود را بپردازد ، - السلطانُ فلاناً عَلينا : سلطان فلانى را بر ما قاضى تعيين كرد ، - هُ : او را براى داورى و قضاوت خواست .
اسْتُقْضِيَ - [ قضي ] فلانٌ : فلانى قاضى شد .
اسْتَقْطَرَ - اسْتِقْطَاراً [ قطر ] الماءَ و غيرَهُ : آب و جز آن را تقطير كرد و به آن پرداخت .
اسْتَقْطَعَ - اسْتِقْطَاعاً [ قطع ] هُ بلداً أَو ثوباً : از او خواست تا جامهاى برايش ببرد و يا غلَّهء شهرى را به او بدهد .
اسْتَقَفَّ - اسْتِقْفَافاً [ قفّ ] : آن مرد منقبض و متشنج و گرفته شد .
اسْتَقْفَى - اسْتِقْفَاءً [ قفو ] فلاناً بالعصا : فلانى را از پشت سر با عصا زد .
اسْتَقْفَلَ - اسْتِقْفَالًا [ قفل ] البابُ : درب بسته شد ، - الرّجُلُ : آن مرد بخيل شد .
اسْتَقَلَّ - اسْتِقْلَالًا [ قلّ ] الشيءَ : آن چيز را اندك ديد و كم شمرد ، آن چيز را برداشت و بالا برد ، - بِالأَمر : بر آن كار توانا شد ، - بِرأيهِ : در رأى خود مستبد شد ، - بكذا : آن كار را به تنهائى انجام داد ، - تِ البلادُ : آن كشور مستقل شد ، - الطائرةَ : سوار هواپيما شد ، - الطائرُ فى طيرانه : پرنده در پرواز اوج گرفت ، - السحابُ : ابر بالا گرفت ، - تْهُ الرعدةُ : رعد او را لرزانيد ، - القومُ : آن قوم از آن جاى رفتند ، - فلانٌ غضباً : از بسيارى خشم از جاى خود برخاست .
الاسْتِقْلَال - [ قلّ ] : مص ، استقلال كشور كه بيگانه در آن حكومت نكند .
اسْتَقْوَى - اسْتِقْوَاءً [ قوي ] : نيرومند شد .
اسْتَقْوَسَ - اسْتِقْوَاساً [ قوس ] الرجُلُ : پشت آن مرد خميده شد .
اسْتَكَّ - اسْتِكَاكاً [ سكّ ] النباتُ : گياه بهم پيچيده شد ، - تِ المَسَامِعُ : گوشها كر شدند ، - البَيتُ : شكاف يا روزنه خانه بسته شد .
اسْتَكَارَ - اسْتِكَارَةً [ كور ] : بار را بر دوش خود حمل كرد ، شتاب كرد .
اسْتَكَانَ - اسْتِكَانَةً [ سكن ] : فروتن و زبون شد .
اسْتَكَانَ - اسْتِكَانَةً [ كون ] لفلان : به فلانى فروتنى كرد .
اسْتَكْبَرَ - اسْتِكْبَاراً [ كبر ] : خود بزرگ بين و متكبر شد ، - الأمرَ : آن امر را بزرگ يافت و يا بزرگ شمرد .
اسْتَكْتَبَ - اسْتِكْبَاباً [ كتب ] هُ الشيءَ : از او خواست تا آن چيز را برايش بنويسد ، - هُ القصيدةَ : از او خواست آن قصيدهء شعرى را برايش بخواند تا بنويسد ، - الغلامَ : آن جوان را براى خود نويسنده گرفت .
اسْتَكْتَمَ - اسْتِكْتَاماً [ كتم ] السرَّ فلاناً : از او خواست تا راز را پنهان كند .
اسْتَكْثَرَ - اسْتِكْثَاراً [ كثر ] الشيءَ : آن چيز را بسيار ديد يا بسيار شمرد ، - من الشيءِ : آن كار را بسيار انجام داد ، آن چيز را بسيار خواست .
اسْتَكْثَفَ - اسْتِكْثَافاً [ كثف ] الشيءَ : آن چيز انبوه و متراكم شد ، - الشيءَ : آن چيز را انبوه و متراكم يافت ، - الأمرُ : آن كار بالا گرفت و پر دامنه شد .
اسْتَكْرَى - اسْتِكْرَاءً [ كري ] الدارَ و غيرَها : خانه و جز آن را كرايه كرد يا به اجاره گرفت .
اسْتَكْرَشَ - اسْتِكْرَاشاً [ كرش ] الرجُلُ : چهرهء آن مرد گرفته و عبوس شد ، - الجَدىُ : شكم بزغاله بزرگ شد و به خوردن روى آورد .
اسْتَكْرَمَ - اسْتِكْرَاماً [ كرم ] : چيزهاى گرانبها و نفيس را برگزيد ، - الشيءَ : آن چيز را ارزنده خواست ، ارزنده يافت .
اسْتَكْرَهَ - اسْتِكْرَاهاً [ كره ] الشيءَ : آن چيز را زشت و مكروه شمرد .
اسْتَكْسَى - اسْتِكْسَاءً [ كسو ] فلاناً : از فلانى جامهاى خواست .
اسْتَكْسَبَ - اسْتِكْسَاباً [ كسب ] فلاناً : فلانى را به كار و كسب واداشت .
الاسْتِكْشَاف - [ كشف ] : مص ، - ( اع ) :
بدست آوردن اطلاعات از پايگاههاى دشمن ، عمليّات اكتشافى ؛ « طائِرات اسْتِكْشَاف » : هواپيماهاى اكتشافى .
اسْتَكْشَطَ - اسْتِكْشَاطاً [ كشط ] الشيءَ : پوشش يا سر پوش آن چيز را برداشت ، - البعيرُ :
هنگام آن رسيد كه پوست شتر را در آورد .
اسْتَكْشَفَ - اسْتِكْشَافاً [ كشف ] عن الشيءِ : از او خواست كه آن چيز را برايش برهنه يا آشكار كند .
اسْتَكَفَّ - اسْتِكْفَافاً [ كفّ ] الشعَرُ : موى انبوه شد ، - الشيءَ : آن چيز را در كف خود گرفت ، - الناسَ : دست خود را بسوى مردم دراز كرد و چيزى خواست ، - عينَه : دست خود را در آفتاب بر روى چشم نهاد تا چيزى را ببيند ، - النّاظِرُ : نگاه كننده دست خود را بر روى ابرويش نهاد تا جلوى تابش خورشيد را بگيرد ، - تْ عينُهُ : چشم او زير كف دست را نگريست ، - الشيءُ : آن چيز بسان كفهء ترازو گرد شد ، - تِ الحيَّة : مار همچون كفهء ترازو يا سنگ آسياب گرد شد ، - بهِ الناسُ : مردم گرد او جمع شدند ، - النّاسُ حولَه : مردم گرد او جمع شدند و بسوى او توجه داشتند ، - فلانٌ بِالصَّدَقة : فلانى دست خود را براى گرفتن صدقه دراز كرد ، - هُ عن الشيءِ : از او خواست كه از آن چيز دست بردارد .
اسْتَكْفَى - اسْتِكْفَاءً [ كفي ] الرجُلَ الشيءَ : از آن مرد چيزى خواست تا ويرا كفايت كند .
اسْتَكْفَأَ - اسْتِكْفَاءً [ كفأ ] تُ فلاناً : از فلانى خواستم آنچه كه در ظرف خود دارد به ظرف من بريزد .
اسْتَكْلأَ - اسْتِكْلَاءً [ كلأ ] : گياه و علوفه