تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 722

مساهمون:

ص٧٢٢
رويش گياه نمايان شد ، - الْعَامُ : خشكسالى سخت شد ، - تِ السِّنونُ القَوْمَ : سالهاى قحطى و سختى بر آن قوم آسيب زد .
كَحِلَ - - كَحَلًا الرجُلُ : چشمان او سرمه گون و سياه شد ، - تِ الْعَيْنُ : چشم سرمه گون و سياه شد .
كَحَّلَ - تَكْحِيلًا [ كحل ] العينَ : بر چشم سرمه كشيد ، - فُلَاناً : سرمه به چشم او كشيد .
الكُحْل - سرمه ، آنچه كه براى بهبودى چشم در آن ريزند .
الكَحْل - مص ، سالى كه بسيار خشك و بى آب باشد .
كَحْلُ - ممنوعةً من الصّرف : نامى است براى آسمان ؛ « صَرَّحَت كَحْلُ » : اين تعبير هنگامى گفته مىشود كه آسمان صاف و بىابر باشد .
الكِحْل - مهرهء افسون و نظريا مهرهء چشم زخم .
كُحَلُ - ممنوعةً من الصرف : مرادف ( كَحْلُ ) است .
الكَحَل - سياهى طبيعى موى مژگان .
الكَحِل - من العيون : چشم سياه و سرمه كشيده .
الكَحْلَاء - مؤنث ( الأَكْحَل ) است ، زن چشم سياه ، ميش سفيد رنگ كه چشمان سياه دارد ؛ « اعْيُنٌ كَحْلاءُ » : چشمان سرمه كشيده .
الكَحْلَة - مرادف ( الكِحْل ) است .
كَحْلَةُ - ممنوعةً من الصرف : مرادف ( كَحْلُ ) است .
الكُحليّ - سرمه ساز .
الكُحُول - الكل كه آن را ( الإتيلِيك يا الإيَتانُول ) نيز گويند ، مايعى است بدون رنگ ، داراى بوى خوش و طعمى تند كه از تخمير بعضى مواد قندى و دانه‌ها و سيب زمينى و چوب و جز آن بدست مىآيد و در زبان متداول به آن ( السَّبيرتو ) ( ك ) گويند . از اين ماده در نوشابه‌هاى الكلى و مواد سوختى يا ضد عفونى و عطرها و روغنها استفاده مىشود .
الكُحُولَات - ( ك ) : موادى كه خاصيت الكلى دارند .
الكُحَيْل - نفت يا مايع قطران است كه بر تن شتران مالند .
الكَحِيل - ج كَحْلَى و كَحائِل من العيون : چشم سرمه كشيده .
الكُحَيْلاء - ( ن ) : مرادف ( الكَحْلاء ) است و به معناى گياه گل گاو زبان مىباشد .
الكَحِيلَة - ج كَحْلَى و كَحَائِل من العيون : چشم سرمه كشيده .
كَخْ - [ كخّ ] : صدائى است كه با آن كودك را از تناول چيزى بد و آلوده نهى مىكنند .
كِخْ - [ كخّ ] : مرادف ( كَخْ ) است .
كَخّ - [ كخّ ] : مرادف ( كَخْ ) است .
كِخّ - [ كخ ] : مرادف ( كَخْ ) است .
كَدَّ - - كَدّاً [ كدّ ] : در كار كوشش كرد ، رزق و روزى خواست ، در خواهش خود پافشارى كرد ، با انگشت خود اشاره به خواستهء خود كرد ، - الرَّجُلَ : آن مرد را خسته كرد ، - الرَّأْسَ : سر را شانه كرد و به سختى خارانيد ، - الشَّىءَ : آن چيز را با دست خود كشيد و كند .
الكَدّ - [ كدّ ] : مص ، آنچه كه در آن چيزى كوبند مانند هاون ؛ « لَيْسَ هَذَا مِنْ كَدِّكَ وَلا كَدِّ ابِيكَ » : اين كار با كوشش و دسترنج تو و يا دسترنج پدرت بدست نيامده است .
كَدَّى - تَكْدِيَةً [ كدي ] : درخواست چيزى نمود و دريوزگى كرد .
الكُدَادَة - [ كدّ ] : مرادف ( الكُدَدَة ) است ؛ « كُدَادَةُ السَّمَنِ » : ته مانده يا ته نشين روغن ؛ « كُدَادَةُ الْكَلَاءِ » : كمى گياه و علف .
الكُدَارَة - باقيماندهء روغن در ته ديگ .
الكُدَاريّ - ابرى نازك .
الكُدَاس - عطسهء ستور ، گاهى در مورد انسان نيز گفته مىشود ؛ - مِنَ الثَّلْج او الحَصِيد و مَا اشَبْه : آنچه از گياه يا برف كه زير پا كوفته شده باشد .
الكُدَّاس - ج كَدَادِيس : دانه‌هاى جمع آورى شده .
الكُدَاسَة - چيزهائى كه بر روى هم انباشته شود .
الكُدَام - باز ماندهء چيزهاى خورده شده در چراگاه .
الكَدَّام - آنكه بسيار مىگزد ، مُرادف ( العَضُوض ) است .
الكُدَامَة - مُرادف ( الكُدَام ) است ، باقيماندهء چيزى كه شكسته شده باشد .
الكَدَّان - سنگ نرم و ترد ، اين كلمه تحريفى از ( كَذَّان ) است .
الكَدَّانَة - يك پاره سنگ نرم .
الكُدْب - مُرادف ( الكَدْب ) است .
الكَدْب - سفيدى ناخن در نوجوانان و كودكان .
الكَدَب - مُرادف ( الْكَدْب ) است .
الكَدِب - مُرادف ( الْكَدْب ) است .
الكُدْبَة - واحد ( الكُدْب ) است .
الكَدْبَة - واحد ( الكَدْب ) است .
الكَدَبَة - واحد ( الكَدَب ) است .
الكَدِبَة - واحد ( الكَدِب ) است .
الكِدَّة - [ كدّ ] : زمين سفت و سنگلاخ كه به سختى در آن راه روند .
كَدَحَ - - كَدْحاً في العمل : در آن كار بسيار كوشيد كه به نتيجه برسد ، - لِعيالِه : براى خانواده اش كسب روزى كرد ، - رَأْسَه بِالمِشط : موى سر خود را شانه كرد ، - الوَجْه : چهره خود را خراشيد .
كَدَّحَ - تَكْدِيحاً [ كدح ] الوَجْه : چهره را خراشيد .
الكَدْح - مص ، - ج كُدُوح : خدشه ، - خراش .
كَدَّدَ - تَكْدِيداً [ كدّ ] ه : او را سخت راند .
الكُدَدَة - [ كدّ ] : آنچه كه در ته ديگ پس از خالى كردن آن مىماند .
الكَدَدَة - [ كدّ ] : مُرادف ( الكُدَدَة ) است .
كَدَرَ - - كَدَراً و كَدَارَةً و كُدُوراً و كُدُورَةً و كُدْرَةً : تيره شد ، - العَيْشُ : زندگى تيره و تار شد .