الفِلِزّ - مرادف ( الفُلُزّ ) است .
فَلَّسَ - تَفْلِيساً [ فلس ] القاضي فلاناً : قاضى حُكم به افلاس او صادر كرد .
الفَلْس - ج أَفْلُس و فُلُوس : پول فلزى كه در بعضى از كشورها متداول است .
الفَلْسَفَة - حكمت ، شناخت مبادى و علل اوّليهء اشياء . اين كلمه يونانى است و مركب است از فيليا يعنى محبّت و صوفيا يعنى حكمت و تأويل آن چنين است ( محبت حكمت ) ، فلسفه .
فَلَشَ - - فَلْشاً الأَمْتِعَةَ : متاع را در هم برهم كرد . اين كلمه سريانى است و در زبان متداول رايج است .
فَلَّصَ - تَفْلِيصاً [ فلص ] الرجُلَ : او را نجات داد ، رهائى بخشيد .
فَلَعَ - - فَلْعاً الشيءَ : آن چيز را دو نيم كرد .
فَلَّعَ - تَفْلِيعاً [ فلع ] الشيءَ : آن چيز را دو قسمت كرد ، پاره كرد .
الفَلْع - ج فُلُوع : شكاف در كفِ پا و جُز آن .
الفِلْع - ج فُلُوع : مرادف ( الفَلْع ) است .
فَلْفَشَ - فَلْفَشَةً الأَمْتِعةَ : متاعها را درهم ريخت . اين كلمه سريانى است و در زبان متداول رايج است .
فَلْفَلَ - فَلْفَلَةً [ فلفل ] الطعامَ : در غذا فلفل ريخت ، - القَوْمُ : يكى پس از ديگرى رفتند .
الفُلْفُل - ( ن ) : درخت فلفل كه مركز اصلى آن كشور هند است و داراى ميوه اى تند و تيز است و پودر آن در غذا مصرف مىشود ، - الكاذِب ( ن ) : درختى است زيبا كه داراى برگهاى سبز و ميوهء آن سرخ رنگ به شكل فلفل است كه براى تزئين از آن استفاده مىشود .
الفِلْفِل - ( ن ) : مرادف ( الفُلْفُل ) است .
الفُلْفُلَة - ( ن ) : يك دانه فلفل .
الفِلْفِلَة - ( ن ) : يك دانه فلفل .
فَلَقَ - - فَلْقاً الشيءَ : آن چيز را دو نيم يا دو قسمت كرد ، - اللَّه الصُّبْحَ : خداوند تاريكى شب را بر طرف و بامداد را آشكار كرد .
فَلَّقَ - تَفْلِيقاً [ فلق ] : مرادف ( فَلَقَ ) است .
الفَلْق - مص ، - ج فُلُوق : شكاف ؛ « فِى رِجْلِه فُلُوق » : در پاى او پارگيها و شكافهائى است ؛ « فَلْقُ الرأْسِ » : فرق سر ؛ « مُثَلَّثاتُ الفُلُوق » : نوعى از جانوران قديمى و باستانى است كه از آنها آثار سنگى باقيمانده است و گويند از قديمىترين حيوانات شناخته شده مىباشد .
الفِلْق - نيمى از چيزى كه دو قسمت شده است ، امرى شگفت ، بلا .
الفَلَق - ج فُلْقان : شكاف در كوه ، زمين هموار كه ميان دو بلندى باشد ، بامداد ، بيان حقيقت ، مخلوقات ، دوزخ ، - ج افْلاق :
چوب فلك كه پاى را به آن بندند و تنبيه كنند ، - مِنَ اللَّبن : شيرى كه تُرش شده باشد .
الفَلْقَة - نيمى از چيزى كه دو قسمت شده است ، - ( ز ) : برگى كه هنوز از شاخه بيرون نزده است .
الفِلْقَة - ج فِلَق : نيمى از چيز دو قسمت شده ، پاره اى از چيزى ، اولين برگ سبز كه از نهال يا بته خارج مىشود ، بلا و سختى .
الفُلْك - كشتى ، اين كلمه كاربرد مذكر و مؤنث دارد .
الفَلَك - ج فُلْك و فُلُك و أَفْلَاك : مدار ستارگان ؛ « فَلَكُ البُروج » ( فك ) : مدار يكسان خورشيدى است كه در دوازده بُرج سير مىكند و اين دايره به دوازده قسمت تقسيم مىشود و هر يك 30 درجه دارد كه آن را ( دائرهء كسوفى ) نامند ؛ « عِلْمُ الْفَلَكَ » :
دانشى است كه پيرامون ستارگان آسمان بحث مىكند ، - الفَلَك ج فِلَاك : بر زمينهائى كه بلندتر از زمينهاى پيرامون خود باشد اطلاق مىشود ، تپه شنى ، مِنْ كُلِّ شَيءٍ :
دايره و بيشتر هر چيزى ، - مِنَ الْبَحْر : امواج دريا كه مىآيد و برمىگردد .
الفَلْكَة - ج فَلْك و فَلَك : قطعه زمين يا تپه اى شنى گرد كه بلندتر از اطراف خود باشد ، هر چيزى كه بلند و دايره اى باشد ، - ( فَلْكَةُ المغزل ) ج فِلَك : زبانه اى كه در بالاى دوك مىباشد ، نام ديگر آن ( ثَقّالةُ المغزل ) است كه در زبان متداول رايج است .
الفِلَّكْسِرَة - ( ح ) : نوعى حشرات ذره بينى است كه به ريشههاى درخت انگور زيان وارد مىكند .
الفَلَكِيّ - دانشمند ستاره شناس ، منسوب به ( الْفَلَك ) است .
فَلَّلَ - تَفْلِيلًا [ فلّ ] السيفَ : لبهء شمشير را شكست ، - الْقَومَ : آن قوم را فرارى داد ، - ه : او را برگردانيد .
الفَلَل - [ فلّ ] : شكسته شدن لبهء شمشير .
الفِلْم - ج أَفْلَام : فيلم عكاسى يا سينمائى ، داستان سينمائى ؛ « فِلْمٌ جَمِيلٌ » : فيلم سينمائى زيبا و جالب .
الفِلْوُ - ج أَفْلَاء و فِلَاء [ فلو ] : كرّههاى خر يا اسب كه يك ساله شوند و آنها را از شير باز دارند .
الفُلُوّ - ج أَفْلَاء و فَلَاوَى [ فلو ] : مرادف ( الفِلْو ) است .
الفَلُوّ - ج أَفْلَاء و فَلَاوَى [ فلو ] : مرادف ( الفِلْو ) است .
الفِلْوَة - مؤنّث ( الفِلْو ) است .
الفُلُوس - « فُلُوس السمكِ » : پولك ماهى كه بر روى پوست آن قرار دارد .
الفُلَيْفِلَة - مصغر ( فُلْفُلَة ) ( ن ) : فلفل سبز كه از آن دُلمه مىسازند .
الفُلَّيْق - « الثمر الفُلَّيق » : ميوهء خشك كه هسته آن را بيرون آورده باشند مانند برگه زردآلو .
الفَلِيل - [ فلّ ] : دسته و گروه ، موى پُشت سر .
الفَلِيلَة - موى پُر پُشت و انبوه .
الفِلِّين - چوب پنبه كه براى در پوش شيشه و غيره به كار مىرود اين كلمه يونانى است .
الفِلِّينَة - يك دانه چوب پنبه .
الفَليُون - اين كلمه نزد مسيحيان به معناى فرزندى است كه براى غُسل تعميد به