خوب يا بد بود .
الفَعِلَة - عادت ، خوى .
فَعَمَ - - فَعْماً الإِنَاءَ : ظرف را پُر كرد .
فَعُمَ - - فَعَامَةً و فُعُومَةً الإِناءُ أو الساعدُ :
ظرف پُر شد ، باز و ستبر شد .
فَعَّمَ - تَفْعيماً [ فعم ] الإِنَاءَ : ظرف را پُر كرد .
الفَعْم - « إناءٌ أو ساعدٌ فَعْمٌ » : ظرف پُر يا بازوى ستبر .
فَغَّ - - فَغَّةً [ فغّ ] الطِّيبُ : بوى خوش دميد و پراكنده شد .
فَغَرَ - - فَغْراً فاه : دهان باز كرد ، - فُوه :
دهانش باز شد .
الفَغْر - مص ، گُل هنگاميكه باز مىشود .
الفُغْرَة - ج فُغَر : دهانهء درّه .
فَغَمَ - فُغُوماً الوردُ : گُل باز شد .
فَغِمَ - - فَغَماً بالشيءِ : شيفتهء آن چيز گرديد و آزمند او شد ، - بِالْمَكانِ : در آنجا اقامت گزيد .
الفَغْمَة - « فَغْمةُ الطِّيب » : بوى خوش عطر و گُل .
الفُقَّاح - من كلِّ نبت : شكوفهء درخت .
الفَقَار - جمع ( الفَقَارَة ) است ؛ « ذو الفَقَار » :
نام شمشير حضرت على بن ابى طالب ( ع ) است .
الفَقَارِيّ - منسوب به ( فَقَار الظَّهر ) است به معناى مهرههاى كمر .
الفُقَاس - ( طب ) : بيمارى مفاصل .
الفُقاع - آب جو .
الفَقَّاع - مرد پليد و بسيار پست .
الفُقَّاعَة - واحد ( الفَقاقيع ) است به معناى حباب روى آب .
الفُقَاعِيّ - من الألوان : آنچه كه پُر رنگ باشد ؛ « ابْيضُ فُقَاعِيٌّ » : بسيار سفيد .
الفُقَّاعِيّ - آبجو فروش .
الفَقَاقِيع - حُبابهاى روى آب .
فَقَأَ - - فَقْأً [ فقأ ] الدمَّلَ : دمل را شكافت تا مواد چركى آن خارج شود ، - العينَ : چشم را كند يا كور كرد .
فَقَّأَ - تَفْقِئَةً [ فقأ ] : معادل ( فَقَأ ) است .
فَقَحَ - - فَقْحاً الجروُ : تولهء سگ چشم باز كرد ، - النَّبَاتُ : گياه شكوفه داد .
فَقَّحَ - تَفْقِيحاً [ فقح ] الجروُ : معادل ( فَقَحَ ) است .
فَقَدَ - - فَقْداً و فِقْداناً و فُقْداناً و فُقُوداً ه : از او دور شد ، آن را گم كرد .
فَقَرَ - - فَقْراً : گودال كند ، - الشَّيءَ : آن چيز را بُريد بىآنكه از هم جدا سازد ، - الخِرَز : مُهره را سوراخ كرد ، - عينَه : چشم او را درآورد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
فَقِرَ - - فَقَراً : از بيمارى يا شكستگى ستون فقرات خود ناليد .
فَقُرَ - - فَقَارَةً : بىچيز و مستمند شد .
فَقَّرَ - تَفْقِيراً [ فقر ] : گودال كند ، - الشَّيءَ :
چيزى را بُريد و در آن اثر گذاشت ، - الخِرَزَ :
مُهره را سوراخ كرد تا به نخ درآورد .
الفُقْر - ج فُقَر : جانب ، كرانه ، كنار ، بىپول .
الفَقْر - ج أَفْقُر : بريدگى روى چوب ، - ج فُقُور و مَفَاقِر : نيازمندى ، تنگدستى ، اندوه .
الفُقُر - چاههائى كه در يك سطح زده مىشوند و نفوذ آب به هم دارند .
الْفَقِر - آنكه از درد ستون فقرات خود به علت بيمارى يا شكستگى نالد .
الفُقْرَة - ج فُقَر و فُقُرات : گودال ، يقهء پيراهن ، امرى مهم ، نزديكى .
الفَقْرَة - ج فَقْر : مهره اى از مهرههاى ستون فقرات .
الفِقْرَة - ج فِقَر و فِقْرَات و فِقَرات : مرادف ( الفَقْرَة ) است ، - ج فِقَر : بهترين و رساترين بيت شعر در قصيده شعرى ، نكتهء كلامى .
اسم علم از كوه و جز آن ، اسم نوع از ( فَقَرَ ) است .
الفِقْرِيّ - منسوب به ستون فقرات است ؛ « العَمُودُ الفِقْرِيّ » : ستون فقرات .
الفِقْريَّة - مؤنّث ( الفِقْريّ ) است ؛ « الحيوانات الفِقْرِيَّة » : گونه اى از حيوانات كه داراى ستون فقرات هستند مانند ماهى و پرندگان .
فَقَسَ - - فَقْساً البيضَة : تخم مرغ را با دست شكست ، تخم مرغ را دو شقه كرد ، - الطَّائِر بيضَتَه : پرنده تخم خود را شكست و آنچه در آن بود بيرون ريخت ، - البَارُودَةَ : مواد محترقه را منفجر كرد ، - ه : او را پس از خوشحالى دلتنگ كرد . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
فَقَّسَ - تَفْقِيساً [ فقس ] السمنَ : روغن را بر روى آتش داغ كرد و آن را تصفيه نمود .
اين كلمه در زبان متداول رايج است .
فَقَشَ - - فَقْشاً البيضةَ : تخم مرغ را با دست خود شكست .
الفَقْشَة - « فَقْشَةُ الثوبِ » : دامن پيراهن را به اندازهء يك وجب چاك زد تا فراخ شود .
اين تعبير در زبان متداول رايج است .
فَقَطْ - كلمه اى است مركب از فاء و قَط و معناى آن تنها ، لاغيره و بس مىباشد ، - « رأيتُه مَرَّةً فَقَطْ » : او را فقط يك بار ديدم و بس .
فَقَّطَ - تَفْقِيطاً [ فقط ] الحسابَ ( ت ) : پس از تعيين رقم حساب كلمهء فقط نوشت تا از تقلب و دستبرد مصون بماند .
فَقَعَ - - فَقْعاً و فُقُوعاً لونُه : چهرهء او صاف و خالص بود . يا اينكه زردى آن زياد شد ، - الرَّجُلُ : از سختى گرما مُرد ، - فُلانٌ : در اثر عُقده و ناراحتى مُرد ، - الغُلامُ : آن جوان نشو و نما يافت ، - فَقْعاً الشَّيءَ : آن چيز را دُزديد ، - الشَّيءُ : آن چيز شكاف داشت و از آن آوازى خارج شد .
فَقِعَ - - فَقَعاً : سرخ شد ، رنگ او تيره شد .
فَقَّعَ - تَفْقِيعاً [ فقع ] : سخنى بىمعنا گفت ، - الأَديمَ : چرم را سرخ رنگ كرد ، - أصابِعَه :
انگشتان خود را به هم زد تا صدا دهد ، - الوَرْدَةَ : يك برگ گُل را بر كف دست نهاد و با دست ديگر بر آن زد و صدائى از آن شنيده شد ، - ه فى اصطلاح العامة : رنج و