تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 655

مساهمون:

ص٦٥٥
انداخت ، از او دلجوئى كرد ، او را سرگردان كرد ، او را به فتنه انداخت .
الفَتْن - مص ، حال و چگونگى ، هنر ، گونه ؛ « العمرُ فَتْنانِ » : عمر انسان بر دو گونه است : شيرين و تلخ .
الفِتْنَة - مص ، ج فِتَن : اختلاف مردم در عقايد و آراء و آنچه كه باعث جنگ ميان آنان شود ، آزمايش ، گرفتارى ، عبرت گرفتن ، سختى ، عذاب ، بيمارى ، ديوانگى ، كفر و گمراهى ، رسوائى ، مال و فرزندان ؛ « فِتنَةُ النَّهارِ » : گياهى است از رستهء زنبقيات داراى گلهاى زيبا كه در روز باز و شبها بسته مىشود . اين گياه براى زينت در خانه‌ها پرورش داده مىشود .
الفُتْوَى - ج فَتَاوٍ و فَتَاوَى [ فتو ] : فتوى ، رأى مرجع تقليد .
الفَتْوَى - ج فَتَاوٍ و فَتَاوَى [ فتو ] : اين اسم از ( افْتَى العالِمُ ) گرفته شده كه عالم حُكمى را بيان كند .
الفَتُوت - [ فتّ ] : مُرادف ( الْمَفْتُوت ) است به معناى چيزى كه ريزريز شده باشد .
الفُتُوَّة - [ فتو ] : جوانى ، جوانمردى ، سخاوتمندى و كرم .
الفَتُوح - ج فُتُح : اولين باران بهارى كه زمين را خيس كند .
الفُتُوحَات - شهرهائى كه با جنگ گرفته شود .
الفَتُّوش - ( ط ) : نوعى غذا كه با نان و پياز و گوجه و خيار تهيه كنند و بر روى آن سُماق پاشند .
الفُتُوق - آفتها مانند بيمارى و گرسنگى و تنگدستى و قرض و غيره .
فَتِيَ - - فَتًى [ فتو ] : او جوانمرد بود .
الفَتِيّ - ج فِتَاء و أَفْتَاء [ فتو ] : هر آنچه كه تازه و جوان باشد .
الفُتْيَاء - ج فَتَاوٍ و فَتَاوَى [ فتو ] : مُرادف ( الفَتْوَى ) است .
الفَتِيت - [ فتّ ] : مُرادف ( الفَتُوت ) است .
الفَتِيَّة - [ فتو ] : مؤنّث ( الفَتِيّ ) است ، - ( ن ) : نام گُلى است از نوع مركبات به رنگ سفيد يا بنفش كه معمولا در باغچه‌ها كاشته مىشود .
الفَتِيتَة - ج فَتائِت [ فتّ ] : پاره اى از چيز خُرده شده و يا كوبيده شده .
الفَتِيق - آنچه كه چاق و فربه شده باشد .
الفَتِيل - بافته شده ، رشتهء سفيد رنگ كه در شكاف هستهء خرماست ؛ « هَذا لا يجديك فَتِيلًا » : اين به تو سودى نمىرساند و براى تو نفعى ندارد .
الفَتِيلَة - ج فَتَائِل و فَتِيلَات : مؤنّث ( الفَتيل ) است ، فتيلهء چراغ .
فَثَأَ - - فَثأً و فُثوءاً : [ فثأ ] الغضبَ : جوش و خروش او آرام شد ، - القِدْرَ : ديگ را از جوش انداخت .
فَجَّ - - فَجّاً [ فجّ ] ما بين رِجْليه : دو پاى خود را از هم باز كرد و فاصله داد ، - - فَجَجاً : آن مرد هنگام راه رفتن ميان دو پاى خود را فراخ گرفت ، - تِ النَّاقَةُ لِلْحَليب : ماده شتر براى دوشيدن شير ميان دو پاى خود را فراخ گرفت .
الفَجّ - ج فِجَاج : مُرادف ( الفُجَاج ) است : راه وسيع ميان دو كوه ؛ ( مِنْ كُلِّ فَجٍّ وَصَوبٍ ) : از هر سوى و جهت .
الفِجّ - [ فجّ ] من الفواكه و غيرها : ميوهء نارس و جُز آن .
الفَجَّاء - [ فجّ ] : مؤنّث ( الأَفَجّ ) است .
الفُجَاءَة - [ فجأ ] : مص ، آنچه كه ناگهان بر تو آيد .
الفُجَاج - [ فجّ ] : راه فراخ در ميان دو كوه .
الفَجَاجَة - [ فجّ ] : مُرادف ( الفِجّ ) است .
الفِجَار - راههاى وسيع ميان دو كوه .
الفَجَّال - تُرُبچه فروش .
فَجَأَ - - فَجْأً و فَجْأَةً و فُجَاءَةً [ فجأ ] الرجلَ : بر او حمله كرد و يا به او ناگهان ضربه زد ، با شتاب بر او تاخت .
فَجِئَ - - فَجْأً و فَجْأَةً و فُجَاءَةً [ فجأ ] الرجُلَ : مرادف ( فَجَأَه ) است .
الفُجَّة - [ فجّ ] : شكاف ميان دو كوه ( دره ) .
فَجَرَ - - فَجْراً الماءَ : راه آب را باز كرد و آب در آن روان شد ، - القَنَاةَ : قنات را باز كرد ، - اللَّه الفَجْرَ : خداوند روشنائى بامداد را نمايان كرد ، - فُلاناً : از او نافرمانى كرد ، او را تكذيب كرد ، - فُجُوراً عَنِ الحَقّ : از حق روى گردان شد ، - عَنْ سَرْجِه : از روى زين كج شد ، - فَجْراً و فُجُوراً : زِنا كرد ، معصيت كرد ، دروغ گفت ، چشم او خسته و ناتوان شد ، - أَمْرُهم : كار آنها باطل شد ، - مِنْ مَرَضِه : از بيمارى بهبودى يافت .
فَجِرَ - - فَجَراً : با تكلَّف كرم نمود و بخشيد .
فَجَّرَ - تَفْجيراً [ فجر ] الماءَ : راه آب را باز كرد و آب را روان ساخت ، - الرَّجُلَ : آن مرد را به عمل منافى عفت نسبت داد .
الفَجْر - مص ، روشنائى بامداد ( سپيده دم ) .
الفَجَر - دارائى بسيار ، سَخا و كرم ، بخشش ، كار نيك .
الفُجْرَة - ج فُجَر : محل جوشش آب ، - مِن الوَادِى : درهء گسترده كه آب به سوى آن سرازير باشد .
الفَجْرَة - اسم مرّة از ( فَجَرَ ) است .
فَجَعَ - - فَجْعاً ه : با گرفتن آنچه كه داشت وى را آزرده ساخت .
فَجَّعَ - تَفْجِيعاً [ فجع ] ه : مرادف ( فَجَعَه ) است .
الفَجْعان - آنكه ميل بسيار به غذا خوردن داشته باشد .
الفَجْعَة - اسم است از ( انْفَجَعَ ) . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
الفُجْل - ( ن ) : تربچه ، تُرُب .
الفُجُل - ( ن ) : مُرادف ( الفُجْل ) است .
الفُجْلَة - ( ن ) : يك دانه تُربچه .
فَجَمَ - - فَجْماً ه : كنارهء ظرف را سوراخ كرد . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
الفَجْوَة - ج فَجَوَات و فِجَاء [ فجو ] : فراخى ميان دو چيز ، حياط خانه ، زمين فراخ و