تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 613

مساهمون:

ص٦١٣
معصوم كه بر بزرگان اطلاق مىشود ، - ج عِصَمْ وَاعْصَم و عِصَمَة و جج اعْصَام : گردن بند .
العَصَمَة - اسم است از ( الأَعْصَمْ ) گردن بند ، گردن بند زيباى سگ .
العَصُوف - ج عُصُف : باد تند و سخت .
عَصِيَ - - عَصاً [ عصو ] : عصا به دست گرفت ، - بِالسَّيف : با شمشير همانگونه كه با عصا زنند زد .
العَصِيّ - ج عَصِيُّون و أَعْصِيَاء [ عصي ] : گناهكار ، نافرمان ؛ « عَصِيُّ الدَّمع ) : آنكه جلوى اشك خود را مىگيرد ؛ » ارَاكَ عَصِيَّ الدَّمع شِيمتُكَ الصَّبرُ « : تو را مىبينم كه اشك چشم ندارى زيرا خوى تو شكيبائى است .
العِصْيان - [ عصي ] : نافرمانى ، مخالفت .
العَصِيب - ج عُصُب و أَعْصِبَة : روده و دل و جگر و قلوه كه پُخته شود ؛ « يومٌ عَصيبٌ » : روزى بسيار گرم .
العُصَيَّة - [ عصو ] : عصاى كوچك .
العَصِير - چكيده و عصاره هر چيزى ، آب ميوه كه كنسرو شده باشد .
العَصِيرَة - آب ميوه كه كنسرو شده باشد .
العَصِيف - مرادف ( العَصُوف ) است .
العَصِيفَة - برگ باز شدهء ميوه يا خوشهء سنبل .
العَصِم - عرق ، بازمانده يا باقيماندهء هر چيزى .
عَضَّ - - عَضّاً و عَضِيضاً [ عضّ ] ه : او را با دندان گاز گرفت ، - ه الزّمانُ : زمانه بر او سخت شد ، - الشّيءَ : آن را چنگ زد و گرفت .
العُضّ - [ عضّ ] : خار ريز ، گياه خشك ، گندم ، جو ، يونجه .
العِضّ - ج أَعْضَاض و عُضُوض [ عضّ ] : بدجنس ، تندخو ، بداخلاق ، همسان و مُشابه ، نيرومند ، بخيل ، بلا ، - اعْضَاض : درخت خار ريز .
عَضَا - - عَضْواً [ عضو ] الشيءَ : آن چيز را از هم جدا كرد ، - الشّاةَ : گوسفند را تقسيم كرد .
عَضَّى - تَعْضِيَةً [ عضو ] الشيءَ : آن چيز را از هم جدا كرد ، - القَومَ : فَرد فَرد آن قوم را از هم جدا كرد . ، - الشّاةَ : گوسفند را تكه تكه كرد .
العِضَاد - بازوبند ، سنگ نرم و هموار ، داس .
العِضَادَة - يار و همراه كه از هم جدا نشوند ؛ « فلانٌ عِضَادةُ فلانٍ » : فلانى دستيار فلان است ، - مِنَ الطَّريق : كنار راه ؛ « عِضَادَتَا الْبَاب » : چوب دو طرف درب كه در دو جانب آن نصب كنند .
العُضَادِيّ - مرادف ( العِضَادِيُّ ) است .
العَضَادِيّ - مُرادف ( العِضَادِيّ ) است .
العِضَادِيّ - آنكه بزرگ بازو و ستبر باشد .
العَضَاض - [ عضّ ] : آنچه با دندان گزيده و سپس خورده شود ، درخت كه تنومند شده باشد .
العَضَّاض - [ عضّ ] : بسيار گزنده .
العُضَال - سخت ؛ « داءٌ عُضَالٌ » : دردى سخت كه انسان را از پاى درآورد .
العِضَاه - هر درختى كه تنومند شود و خار داشته باشد .
العِضَاهَة - واحد ( العِضَاه ) است .
العَضْب - مص ، شمشير برنده ؛ « سَيْفٌ عَضْبٌ » : شمشير تيز .
العِضَة - [ عضه ] : واحد ( العِضَاه ) براى مؤنث است .
عَضَدَ - - عَضْداً ه : او را كمك و يارى كرد ، به بازوى او صَدمه رساند ، - - عَضْداً الشجَرَةَ : درخت را با داس قطع كرد ، برگهاى درخت را براى شُترانش روى زمين ريخت .
عَضِدَ - - عَضَداً : از بازوى خود ناليد .
عُضِدَ - عَضَداً : مُرادف ( عَضِدَ ) است .
العَضْد - مص ، - ج أَعْضَاد : يار و كمك ، ناحيه .
العُضُد - ج أَعْضَاد و أَعْضُد ( ع ا ) : مُرادف ( العَضُد ) است .
العَضُد - ج أَعْضَاد و أَعْضُد ( ع ا ) : كسى كه بازوى درشت و بزرگ دارد ؛ « فُلانٌ عَضُدِى » : او يار و ياور و كمك مَن است ؛ « شَدَّ عَضُدَه » : او را تقويت كرد ؛ « فَتَّ فِى عَضُده » : او را ضعيف كرد و يارانش را پراكنده نمود ؛ « عَضُدُ الطَّريق » : كنار راه .
العَضَد - « عَضَدُ كلّ شيءٍ » : نرده و حفاظى كه در اطراف هر چيزى كشيده شود مانند ديوارهء دور حوض .
العَضِد - كسى كه از درد بازو شكايت كند .
العَضِدَة - مؤنّث ( العَضِد ) است .
عَضَّضَ - تَعْضِيضاً [ عضّ ] : بسيار گزيد .
عَضَلَ - - عَضْلًا الرجُلَ : بر بازوى او زد ، - بِه الأَمْرُ : امر بر او سخت شد ، - عليه : بر او سخت گرفت و او را بازداشت ، - - عَضْلًا و عِضْلًا و عِضْلاناً المرأةَ عَنِ الزَّواج : در امر ازدواج آن زن كارشكنى و جلوگيرى كرد .
عَضِلَ - - عَضَلًا : پُر گوشت و فَربه شد ، گوشت ساق پاى او كلفت شد ، - عَضْلًا وَعِضْلًا وَعِضْلَاناً المَرْأَة عَنِ الزَّواج : آن زن را از ازدواج منع كرد .
عَضَّلَ - تَعْضِيلًا [ عضل ] عليه : بر او سخت گرفت و جلوى او را از هر چه كه مىخواست گرفت ، - بِه الأَمْرُ : راه چاره بر او بسته شد ، - الْمَرْأَةَ عَنِ الزَّواج : مرادف ( عَضَلها ) است ، - الأَمرُ فُلاناً : بر او چيره شد و او را خسته كرد ، - الدّاءُ الأَطِبّاءَ : آن بيمارى پزشكان را خسته كرد ، - المَكانُ : آن جاى تنگ شد .
العُضُل - مرادف ( العَضِل ) است .
العَضِل - آنكه عضلهء ساق پاى او ضخيم شده باشد .
العُضْلَة - ج عُضْل و عُضَل : بلا و سختى .
العَضَلَة - ( ع ا ) : ماهيچهء گوشت ؛ ج عَضَل و عَضَلات ، - ( ن ) : درخت خر زهره .
عَضَه - - عَضْهاً و عَضَهاً و عِضْهَةً و عَضِيهَةً : دروغ گفت ، دو به هم زنى كرد ، جادو كرد .