تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 612

مساهمون:

ص٦١٢
العَصْب - مص ، عمامه ، گونه اى پارچه كه آن را ( بُرد ) نامند .
العَصَب - مص ، - ج اعْصَاب ( ع ا ) : سلسله رشته‌هاى اعصاب در بدن ، بهترين مردم ، - ( ن ) : گياه پيچك .
العَصِب - « لَحْمٌ عَصِبٌ » : گوشت پر از پيه .
العُصْبَة - ج عُصَب من الرجال و الخيل و الطير : گروه مردم يا اسبان يا پرندگان ؛ « عُصْبَةُ الأُمَمْ ) : سازمان ملل متّفق .
العِصْبَة - روش پيچيدن و بستن عمامه بر سَر .
العَصَبَة - ج عَصَبَات : واحد ( العَصَب ) است ، قوم مرد كه طرفداران او باشند .
العَصَبِيّ - آنكه نسبت به قوم خود تعصب ورزد و از آنها حمايت كند ، منسوب به ( العَصَب ) است ؛ « حَالَةٌ عصبيّة » : حالت عصبى ؛ « الجِهَازُ العَصَبِي » : سلسلهء رشته اعصاب بدن ؛ « عَصَبِيُّ المَزاج » : تندخو و زودرنج .
العَصَبِيَّات - « عَصَبِيَّات الأَجنحةِ » ( ح ) : گونه اى حشرات عصب بال مانند مورچه و مگس .
العَصَبِيَّة - تعصب و حمايت از ياران و قوم مرد در كارهائى كه مىكند .
عَصَرَ - عَصْراً العنبَ أو الثوبَ و غيرَهما : انگور يا پيراهن شسته را فشار داد و آب آن را گرفت ، - الدُّمَّلَ : دُمَل را فشار داد تا مادهء چركى آن بيرون آيد ، - الرّكضُ الفَرَسَ : اسب را با دويدن به عرق درآورد .
عَصَّرَ - تَعْصِيراً [ عصر ] الشيءَ : آن چيز را چند بار فشار داد ، - الزَّرْعُ : كشت غلاف خوشه برآورد .
العُصْر - پناهگاه ، روزگار ، جاى رها شدن .
العَصْر - ج عُصُور و أَعْصُر و عُصُر و أَعْصَار و أَعَاصِر ( و هذه جمع أَعْصُر ) : روزگار ، - ج اعْصرُ و عُصُور : پايان روز به هنگام سرخى خورشيد ، روز ، شب ، عطا و بخشش .
العِصْر - ج عُصُور و أَعْصُر و عُصُر و أَعْصَار و أَعَاصِر ( و هذه جمع أَعْصُر ) : روزگار . العُصُر : زمانه ، روزگار . العَصَر : پناهگاه ، زمانه و روزگار ، بوى عطر .
العَصْرَانِ - شامگاه و سپيده دم ، شب و روز .
العُصْرَة - پناهگاه ، جاى رهايى .
العَصَرَة - جمع ( العَاصِر ) است ، باد و گرد و خاك ، غبار ، بوى خوش .
العَصْرُونِيَّة - عصرانه - غذاى مختصرى كه هنگام عصر مىخورند . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
العَصْرِيّ - منسوب به ( العَصْر ) است ، كسى كه با زمانه خود را تطبيق داده و از آن پيروى مىكند .
العَصْرِيَّة - مؤنّث ( العَصْري ) است ، گرايش به زمان فعلى بر خلاف گذشته ، و در زبان متداول به معناى ميهمانى و ديد و بازديد عصرانه بين فاميل و دوستان است .
العُصُص - [ عصّ ] : ته دُم ، بيخ دُم .
العُصَص - [ عصّ ] : به معناى ( العُصُص ) است .
العُصْعُص - ج عَصَاعِص [ عصعص ] : استخوان دُم ، استخوان انتهاى پشت .
العَصْعَص - ج عَصَاعِص [ عصعص ] : مُرادف ( العُصْعصُ ) است .
العُصْعُوص - ج عَصَاعِيص [ عصعص ] : استخوان دُم .
عَصَفَ - عَصْفاً عُصُوفاً تِ الريحُ : باد تند وزيد ، - الرّجُلُ : آن مرد شتاب كرد ، - تِ النّاقَةُ بِرَاكِبها : شتر سوارهء خود را به سرعت همانند باد بُرد ، - تِ الْحَربُ بِالقَوم : جنگ قوم را از پاى درآورد و نابود كرد ، - الدَّهْرُ بِهِم : زمانه آنها را از ميان برداشت ، - الشَّيْءُ : آن چيز كج شد ، - - عَصْفاً الزّرعَ : كشت را قبل از موقع برداشت كرد .
العَصْف - مص ، برگ درخت ؛ « عَصْفُ التِّبنِ » : ريزه‌هاى كاه ؛ « عَصْفُ الإِثمدِ و نحوه » : گرد سورمه و مانند آن .
العَصْفَة - اسم مرّة از ( عَصَفَ ) است ، بوى مي ، برگ ساق درخت .
عَصْفَرَ - عَصْفَرَةً [ عصفر ] الثوبَ : جامه را با عُصفُر به رنگ زرد درآورد .
العُصْفُر - ماده اى زردرنگ است ، گياهى است بنام ( القِرْطِم ) : كاجيره .
العُصْفُور - ج عَصَافِير [ عصفر ] : گنجشك ، كتاب ، ميخ كشتى ، چوبى كه با آن سر كشتى را بندند ، هر يك از دو استخوان برآمده پيشانى اسب ؛ « اصَابَ عُصْفُورَيْن بِحجرِ » : با يك كوشش دو نتيجه گرفت ؛ « نَقَّتْ أو جاعَتْ عَصَافيرُ بَطْنِه » : گرسنه شد .
العُصْفُورَة - مؤنّث ( العُصْفُور ) است ؛ « عُصفورَةُ الحَبْل » : ريسمانى كه با آن بار را بندند .
عَصَلَ - عَصْلًا العودَ : چوب را كج كرد .
عَصِلَ - عَصَلًا : سخت شد ، - الشّيءُ : آن چيز به سختى كج شد .
عَصَّلَ - تَعْصِيلًا [ عصل ] السهمُ : تير هنگام پرتاب كج شد ، تير دير از كمان خارج شد .
العِصْل - ج أَعْصَال : روده .
العَصَل - ج أَعْصَال : مرادف ( العِصْل ) است .
العَصِل - ج عِصَال و عَصْل : آنچه به سختى كج شده باشد .
العَصْلَاء - مؤنث ( الأَعْصَلْ ) است .
العَصِلَة - مؤنّث ( العَصِل ) است .
عَصَمَ - عَصْماً اللَّه فلاناً من المكروه : خدا او را از بدى محافظت و نگهدارى نمود ، - الشيءَ : آن چيز را از وى بازداشت ، - القِربَة : مشك را با ريسمان بست ، - الى فلان : به فلانى پناه برد ، - الرّجُلُ : آن مرد چيزى كسب كرد .
عَصِمَ - عَصَماً الظبيُ : دست و پاى آهو سفيد و بقيهء اندام آن سرخ و يا سياه شد .
العَصْمَاء - مؤنّث ( الأَعْصَم ) به معناى آهوى ماده است .
العِصْمَة - منع كردن ، حالت دورى از گناه يا اشتباه ؛ « صَاحِبَةُ الْعِصْمَة » : بانوى
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 612 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار