شَنِعَ - - شُنْعاً به : آن را زشت و قبيح شمرد .
شَنُعَ - - شَنَاعَةً و شُنْعاً و شَنَعاً و شُنُوعاً : زشت شد .
شَنَّعَ - تَشْنِيعاً الرجُلَ : از آن مرد بدگوئى بسيار كرد ، - عَلَيه الأَمْرَ : آن امر را بر او تقبيح كرد ، - الرجُلُ : آن مرد آماده ى كار و كوشش شد ، - البَعِيرُ : شتر در رفتن كوشيد و شتاب كرد .
الشَّنِع - قبيح ، زشت .
الشُّنْعَة - زشتى .
الشُّنْغُوبَة - مفرد ( الشَّنَاغِيب ) است : شاخه ى تازه و نازك درخت كه بر روى ساقه ى بزرگتر درآيد .
شَنَفَ - - شَنَفاً - شَنْفاً اليه : نگاه اعتراضآميز به او كرد يا از او در شگفتى قرار گرفت .
شَنِفَ - - شَنَفاً فلاناً و لفلانٍ : او را خشمگين كرد ، - له : به آن توجه كرد ، - به : آن چيز را درك كرد و فهميد .
شَنَّفَ - تَشنِيفاً اليه : با گوشه ى چشم بر آن نگاه كرد ، - الجَارِيةَ : به گوش آن زن گوشواره كرد ، - الْكَلَامَ : سخن را زيبا گفت ، - الآذَانَ : گوشها را با آواز خوش نوازش داد .
الشَّنْف - ج شُنُوف و أَشْنَاف : گوشواره كه بر گوش آويزند .
الشَّنِف - كينه توز .
شَنَقَ - - شَنْقاً المُذْنِبَ : گناهكار به دار آويخته شد تا اينكه مرد ، - الشّيءَ : آن چيز را آويخت ، - البعيرَ : زمام شتر را در حالى كه سوار بر آن بود بدست گرفت ، - رأسَ الدابَّةِ - ستور را به درخت يا ميخى محكم بست ، - القِرْبَةَ : دهانه ى مشك را بست و بند آن را به دستههاى آن پيچيد ، - - شَنْقاً : كمى فرود آمد و سپس آويزان شد .
شَنِقَ - - شَنَقاً : كمى فرود آمد و سپس آويخته شد .
شَنَّقَ - تَشْنِيقاً الشيءَ : آن چيز را پاره پاره كرد .
الشَّنْق - اعدام بوسيله ى طناب و چوبه ى دار .
الشَّنَق - طناب ، بند ، درازاى سر ، ديه ، همتا ، همانند .
شَنَّكَ - تَشْنِيكاً : سر خود را برافراشت و سينه را به جلو آورد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
الشِّنْكار - از ابزار نجارى است كه با آن خط مستقيم بر لبه ى لوحه يا تخته كشند .
الشَّنْكَل - ج شَنَاكِل : دستگيره ى آهنى پنجره كه از داخل و خارج با آن پنجره را باز كنند يا بندند ، و در زبان متداول بر ميخى اطلاق مىشود كه بر ديوار كوبند و جامهها را به او آويزند . اين واژه سريانى است .
شَنْهَقَ - شَنْهَقَةً الحمارُ : خر بانك برآورد يا عرعر كرد . اين واژه در زبان متداول رايج است و فصيح آن ( نَهَقَ ) يا ( شَهَقَ ) است .
الشُّنُوع - شناعت ، زشتى و قباحت .
الشَّنِيب - آنكه داراى دندانهاى سفيد و زيبا باشد .
الشَّنِيع - ج شُنُع : قبيح ، زشت .
الشَّنِين - هر شيرى كه بر آن آب افزايند .
شَهَا - - شَهْوَةً [ شهو ] الشيءَ : آن چيز را دوست داشت و آن را هوس كرد .
شَهَّى - تَشْهِيَةً الرجُلَ : آن مرد را به اشتها آورد ، - عَلَيه كَذَا : به او چيزى پيشنهاد كرد .
الشَّهَّاء - [ شهو ] : آنكه شهوت بسيار دارد ، شهوتران .
الشِّهَاب - ج شُهُب و شُهْبَان و شِهْبَان و أَشْهُب : هر شعله و جرقه يا روشنائى كه از آتش پديد آيد ، ستاره ى آسمان ، آنچه كه بسان ستاره ديده شود كه در حال فرود آمدن باشد ، سرنيزه ، - ( ا ع ) : دستگاه برافروختن بمبها يا موشكها .
الشَّهَادة - مص ، اسم است از ( شَهِدَ له او عَلَيه ) : گواهى دادن بر له يا بر عليه كسى ، سوگند ، كشته شدن در راه خدا ، جهان و كهكشان آشكار كه در برابر جهان غيب و ناآشكار است ، تصديق يا گواهى پزشكى براى بيمار ، گواهينامه ى تحصيلى ، - الابْتِدَائِيّة : گواهينامه ى پايان تحصيلات دوره ى ابتدائى براى دانشآموزانى كه قبول شدهاند ؛ « شَهَادَةُ حُسْنِ السُّلُوك » : گواهى سابقه ى خوب و نداشتن پيشينه ى بد .
الشَّهَامَة - بزرگى و بزرگوارى و عزت نفس .
شَهَبَ - - شَهْباً ه الحرَّ : گرما در او اثر كرد و رنگ او را دگرگون نمود .
شَهِبَ - - شَهَباً : رنگ او تيره و خاكسترى شد .
شَهُبَ - - شَهَباً : مترادف ( شَهِبَ ) است .
شَهَّبَ - تَشْهِيباً ه الحرُّ : گرما رنگ او را تيره كرد .
الشَّهْب - مص ، كوه كه بر قله ى آن برف باشد .
الشُّهُب - سه شب از ماههاى قمرى است كه بر آن ( اللَّيَالِي البِيض ) اطلاق كنند . اين سه شب از شب سيزدهم تا پانزدهم هر ماه مىباشد . به اين سه شب ( البِيض ) : سفيد گفتهاند زيرا ماه همهء آن را روشن و تابناك مىكند .
الشَّهَب - سفيدى آميخته با سياهى .
الشَّهْبَاء - مؤنث ( الأَشْهَب ) است ، لقب شهر ( حَلَب ) است ، - مِنَ الْكَتَائِب : لشكر انبوه و تا دندان مسلح ؛ « سَنَةٌ شَهْبَاء » : سال خشك و قحطى كه در آن هيچگونه گياه يا باران و برف نباشد .
الشُّهْبَة - مترادف ( الشهَب ) است .
شَهِدَ - - شُهُوداً المجلسَ : در آن مجلس حاضر شد ، - الشّيءَ : آن چيز را معاينه يا مشاهده كرد ، بر آن چيز آگاهى يافت ، - الجُمعَةَ :
روز جمعه را دريافت ، - عَلى كَذا : خبر قطعى آن چيز را داد ، - شُهُوداً و شَهَادَةً بِكَذَا :
به آن چيز سوگند خورد ، - عِندَ الْحَاكِم بِفُلانٍ او على فُلانٍ : نزد حاكم بر له فلاني يا عليه او شهادت داد ؛ « يَشْهَدُ عَلى ذَلِكَ مَا وَرَدَ في . . . » :
آنچه كه در نامه ى وارده آمده دليل بر آنست و آن چيز را ثابت و تأييد مىكند .
شَهُدَ - - شَهَادَةً عند الحاكم لفلان أو على فلان :
نزد حاكم يا قاضى بر له فلانى يا عليه او