الشَّمَّة - اسم مرّه از ( شَمَّ ) است .
شَمَخَ - - شَمْخاً و شُمُوخاً الجبلُ : كوه بلند شد ، - انْفَه و بِأَنْفِه : آن مرد تكبر كرد .
شَمَّخَ - تَشْمِيخاً أنْفَه و بأنْفِه : مترادف ( شَمَخَ ) است .
الشَّمْخ - شاخه ى درخت ، - عِند العَامَّة : و در زبان متداول بر درخت كوچك اطلاق مىشود .
شَمَرَ - - شَمْراً : با تبختر خراميد يا با شتاب رفت ، - النَّخلَ : خرماى نخل را فراهم كرد ، - تْ نَفْسُه مِن الشَّيءِ : از آن چيز بيزار شد اين تعبير در زبان متداول رايج است .
شَمَّرَ - تَشْمِيراً : با شتاب رفت ، - ه : او را وادار به شتاب كرد ، - فى الأَمْرِ : در آن كار سبكى كرد ، - للأَمرِ : براى آن كار آماده شد ، - تِ الحَربُ عَن سَاقيهَا : جنگ سخت در گرفت ، - عن سَاعدِه : كوشيد و جد و جهد كرد ؛ « شَمَّرَ عن سَاعِدِ الجِدّ » : دست همّت بر كمر زد و كوشيد ، - الى الْمَكَانِ : قصد آن مكان را كرد ، - السَّفينةَ او الصَّقْرَ : كشتى يا باز را رها كرد و فرستاد ، - الشيءَ : آن چيز را فراهم آورد ، - الثَوبَ عَنْ سَاقَيْه : دامن جامه را از ساق پاى بالا برد .
الشِّمْر - مرد كارآزموده و باتجربه ، مرد دانا و بينا در كارها ، بخشنده .
الشُّمْرَة - ( ن ) : مترادف ( الشَّمَار ) است .
الشُّمْرُوخ - ج شَمَاريخ [ شمرخ ] : خوشه ى خرما يا انگور كه بر آن غوره يا انگور باشد ، شاخه ى تازه و نازكى كه بر روى شاخه ى بزرگ درآيد .
شَمَسَ - - شُمُوساً و شِمَاساً : امتناع كرد و روي گردان شد ، - له : دشمنى خود را بروي آشكار كرد ، - الفَرَسُ : اسب آرامش نداشت و به كسى امكان نداد كه بر آن سوار شود يا زين كند ، - فلاناً عِندَ النّاسِ :
بر فلانى نزد مردم تهمت زد . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - - شَمْساً اليومُ :
روز آفتابي و خورشيد در آن نمايان شد .
شَمِسَ - - شَمَساً اليومُ : روز آفتابى شد ، - لي : دشمنى خود را بر من آشكار كرد .
شَمَّسَ - تَشْمِيساً الشيءَ : آن چيز را در آفتاب گسترانيد ، - الكافِرُ : كافر آفتاب را پرستيد ، - فلانٌ : فلانى خدمتگزار كليسا شد ، - ه :
او را متنفر كرد .
الشَّمْس - ج شُمُوس ( فك ) : خورشيد اين كرهء گازى درجهء گرماى سطحى آن به 6000 و گرماى داخلى آن به چند مليون مىرسد .
قطر كرهء خورشيد 109 برابر قطر زمين است ، - عند الصوفيّة : در اصطلاح صوفيان به معناى نور الهى خداوند متعال است ، - من الأَيام :
روز آفتابي ؛ « بَسَطَ الشيءَ فى الشَّمْسِ » : آن چيز را در معرض نور و گرماى خورشيد قرار داد ؛ « دَخَلَتِ الشمْسُ الى البَيْتِ » : نور خورشيد به درون خانه درآمد .
الشَّمِس - مِن الأَيَّام : روز آفتابى كه در آن ابرى نباشد .
الشَّمْسَة - ج شَمَسَات : دستگيره ى درب كه بگونه ى خورشيد از مس يا آهن سازند و با آن در را بسته يا باز كنند . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الشَّمْسِيَّة - چتر دستى كه براى جلوگيرى از گرماى آفتاب يا باران از آن استفاده كنند .
فصيح اين واژه ( ظُلَّة ) يا ( مِظَلَّة ) است ، - ( مو ) : سوراخى است روي جعبه ى عود يا كاسه ى كمانچه .
الشَّمْشَمَة - مبالغه و زياده روى در بوئيدن است . اين واژه در زبان متداول رايج است .
شَمَطَ - - شَمْطاً الشجرُ : برگ درخت بخش شد ، - الشيءَ : آن چيز را آميخت ، - الشيءَ عِندَ الْعَامَّة : آن چيز را ربود . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
شَمِطَ - - شَمَطاً : موى سر او سياه و سفيد شد .
شَمَّطَ - تَشْمِيطاً ه به : آن را با چيزى آميخت .
الشَّمْطَاء - ج شُمْط : زنى كه موى سر او سياه و سفيد است . اين واژه مؤنث ( الأَشْمَط ) است .
الشَّمَطَات - في الرأس : موهاى سفيدى كه بر سر رويد .
شَمَّعَ - تَشْمِيعاً الشيءَ : آن چيز را در موم گداخته فرو برد يا اينكه بر روى آن موم گداخته ريخت .
الشَّمْع - موم عسل يا پيه و جز آنها كه براى روشنائى از آنها استفاده كنند .
الشَّمَع - شمع ، موم .
الشَّمْعَة - ج شَمَعَات : واحد ( الشمْع ) است ، پايه ى عمودى باريكى است كه بر روى آن پل سازند .
الشَّمَعَة - ج - شَمَعَات : واحد ( الشّمَع ) است .
الشَّمْعَدَان - ج شَمَاعِد و شَمْعَدَانَات [ شمع ] :
شمعدان . كه بر روى آن شمع يا چراغ نصب كنند . اين واژه فارسى است و معادل عربى آن ( المَنَارَة ) است .
شَمْعَلَ - شَمْعَلَةً [ شمعل ] القومُ : آن قوم متفرق و پراكنده شدند .
شَمَلَ - - شُمُولًا تِ الريحُ : باد به سمت شمال وزيد ، - به : او را به سمت شمال برد ، - شُمُولًا و شَمَلًا الشيءَ : آن چيز را در معرض باد شمال گذاشت ، - - شَمْلًا و شَمَلًا و شُمُولًا الأَمرُ القَوْمَ : آن امر شامل همه ى افراد آن قوم شد ؛ « شَمَلَ الْقَومَ خَيْراً او شَرّاً : خير يا شر شامل همه ى افراد آن قوم شد ، - ه بِعِنَايَتِه : به كار او اهتمام ورزيد ، او را زير پوشش و عنايت خود قرار داد .
شَمِلَ - - شَمْلًا و شَمَلًا و شُمُولًا الأَمرُ القومَ : آن امر براى آن قوم عموميت پيدا كرد و شامل همه ى آنها شد .
شَمَّلَ - تَشْمِيلًا الرجُلُ : آن مرد به سمت شمال رفت ، شتاب كرد ، - ه : آن چيز را در عبا يا ردا پيچيد .
الشَّمْل - مص ، باد شمال ، آنچه كه از چيزى پراكنده شده باشد ؛ « جَمَعَ اللَّه شَمْلَهُم » :
خداوند امور آنها را با هم وفق دهد ، خداوند اتحاد و اتّفاق آنانرا برقرار سازد ؛ « فَرَقَ اللَّه شَمْلَهم » : خداوند آنها را متفرق و پراكنده كند .