تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 534

مساهمون:

ص٥٣٤
رواكننده ى نيازمندى ، مرد خوشقلب .
الشَّلْغِين - شيره يا عسل يخ بسته و منجمد . اين واژه در زبان متداول رايج است .
شَلَفَ - - شَلْفاً البنتَ : آن دختر را ربود . اين واژه سريانى است و در زبان متداول رايج است .
الشِّلْف - من الحديد : ميله ى آهن . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الشَّلْفَة - ابزار جنگى ، حربه . اين واژه سريانى است و در زبان متداول رايج است .
شَلْفَطَ - شَلْفَطَةً فَمُه : دهانش زخم شد و قرحه درآورد و اين در صورتى است كه از خوردن چيزهاى تند و تيز مانند شير انجير سبز پديد مىآيد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
الشَّلْفُوطَة - گره درشت در نخ كلاف . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
الشَّلْفُون - جوان نورس ، شاخه ى نرم و تازه درخت . اين دو تعبير در زبان متداول رايج است .
شَلَقَ - - شَلْقاً الحائطُ : ديوار يا قسمتى از آن فرو ريخت . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الشِّلْق - واحد ( الأَشْلاق ) است .
الشَّلِق - واحد ( الأَشْلاق ) است .
الشَّلْقَة - فرو ريختن مقدارى از ديوار يا شكاف برداشتن آن . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
الشِّلْقَة - مترادف ( الشَّلْقَة ) است . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الشَّلَل - [ شلّ ] ( طب ) : فلج يا سست شدن دست يا ديگر اعضاى بدن ، بىحركت شدن بدن يا نقصى در حركت جسم ؛ « شَلَلُ الأَطْفَالِ » ( طب ) : گونه اى بيمارى است كه در بصل النخاع طفل ايجاد مىشود و باعث فلج شدن اندام كودك و احيانا مرگ او مىگردد .
الشِّلْو - ج أَشْلَاء [ شلو ] : عضو گوشتى بدن ، هر چيز پوستكنده اى كه پاره اى از آن خورده و مقدارى از آن باقيمانده باشد ، جسم يا تنه ، - ( ح ) : بچه ى شتر .
الشَّلِيّ - [ شلو ] : باقيمانده ى هر چيزى .
الشَّلِيَّة - ج شَلَايَا [ شلو ] : باقيمانده ى مال ، پاره اى گوشت ، - من المَعْزِ اوِ الغَنَم : گلَّه ى كوچك بز يا گوسفند . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
الشَّلِيفَة - دختر ربوده شده . اين واژه سريانى است و در زبان متداول رايج است .
الشَّلِيل - ج أَشِلَّة [ شلّ ] : بيشترين قسمت آبراهه در دره ، زره كوچك كه زير زره بزرگ پوشند جامه اى كه زير زره پوشند ، پارچه از پشم يا موى كه بر كفل ستور در زير پالان نهند .
شَمَّ - - شَمّاً و شَمِيماً و شِمِّيمَى [ شمّ ] الوردَ : گُل را بوئيد ، - النسيمَ او الْهَوَاءَ : نسيم تازه يا هواى آزاد استنشاق يا تنفس كرد ، - - شَمَماً : تكبر كرد ، - الجَبَلُ او الأَنْفُ : بالاى كوه يا بينى بلند شد .
الشَّمّ - مص ، حس بويائى ، بوئيدن .
الشَّمَّاء - [ شمّ ] : مؤنث ( الأشَمّ ) است .
الشِّمَات - نوميدان ، بدبختان ( اين واژه جمع است و مفرد ندارد ) ؛ « رَجَعَ القَومُ شِمَاتاً » : آن قوم نااميد برگشتند .
الشَّمَاتَى - مترادف ( الشمَات ) است ؛ « رَجعَ الْقَومُ شَمَاتَى » : آن قوم نااميد برگشتند .
الشَّمَّاخ - مبالغه ى ( الشَّامِخ ) است ، آنكه خود را بزرگ بيند و تكبر كند ؛ « جَبَلٌ شَمَّاخُ » : كوه بسيار بلند .
الشَّمَار - ( ن ) : رسته اى از گياهان تازه است از تيره ى ( خيميّات ) كه بسيار خوشبو است برگهاى آن ريز و نرم است و ساقه‌هاى آن به شكل دايره ايست . اين گياه در منطقه ى مديترانه وجود دارد و براى دانه‌هاى آن خواص پزشكى است . در ايتاليا گونه اى از اين گياه كشت مىشود كه آن را ( الشمَار السكَّري ) يا ( شَمَار فلورنس ) نامند كه همان رازيانه يا باديان است .
الشَّمَّاس - ج شَمَامِسَة : به معناى خدمتگزار كليسا در رتبه ى پائينتر از كشيش است . اين واژه سريانى است .
الشَّمَّاسِيَّة - كار يا وظيفه ى ( الشَّمَّاس ) است .
الشَّمَّاع - شمعساز ، فروشنده ى شمع .
الشَّمَال - ج شَمَالات : باد شمال ؛ « هَبَّتِ الشَّمَالُ » : باد شمال وزيد .
الشِّمَال - ج أَشْمُل و شَمُل و شِمَال و شَمَائِل ، و هي مؤنَّثة : طرف چپ . اين واژه ضدّ ( اليَمِين ) است ، - ج شَمَالات : به معناى ( الشمَال ) است ، - ( فك ) : نقطه ى تقاطع افق است با نصف النهار از طرف قطب شمال در نقطه ى مقابل جنوب زمين ، طبع ، سرشت ، - ج شَمَائِل ، بدفالى ؛ « طيرُ شِمَالٍ » : هر پرنده اى كه با آن فال بد زنند ، علامتى است در پستان گوسفند ، هر بسته ى زراعت كه كشاورز درو كرده و بدست گيرد . اين واژه را در زبان متداول ( شُمَيْلة ) گويند ؛ « ناقةٌ شِمَالٌ » : ماده شتر سريع و تندرو .
الشَّمَّام - [ شمّ ] ( ن ) : دستنبو يا طالبى زرد رنگ .
الشَّمَّامَات - [ شمّ ] : آنچه از عطرهاى خوشبو كه بويند .
الشَّمَّامَة - [ شمّ ] : « شَمَّامَةُ القنديلِ » : جاى فتيله ى چراغ كه روشن كنند .
الشُّمَأزِيزَة - [ شمئز ] : اسم است از ( اشْمَأَزَّ ) .
الشَّمْأَل - [ شمل ] : مترادف ( الشَّمال ) است .
الشَّمْأَلَّ - [ شمل ] : مترادف ( الشَّمَال ) است .
الشَّمْبانْيَا - شامپاين كه گونه اى مشروب الكلى است از كشور فرانسه .
شَمِتَ - - شَمَاتاً و شَمَاتَةً بفلانٍ : از بلائى كه به فلانى رسيد خوشحال شد .
شَمَّتَ - تَشْمِيتاً العاطسَ و شَمَّتَ عليه : عطسه كننده را با گفته ى ( يَرْحَمُكَ اللَّه ) دعا كرد يا اينكه او را دعا كرد در حالى قرار نگيرد كه دشمن بر او شماتت كند ، - ه : او را نااميد كرد ، - بينهما : ميان آن دو را جمع كرد .