دلهرهها .
الشُّوَاءَة - [ شوي ] : يك پاره گوشت پخته و مانند آن .
الشِّوَاءَة - [ شوي ] : مترادف ( الشُّوَاءَة ) است .
الشَّوَاة - [ شوي ] : مترادف ( الشُّوَاءَة ) است .
الشَّوَاجِر - [ شجر ] : موانع ، بازدارندهها ؛ « رِماحٌ شَوَاجِر » : نيزههاى مختلف در زدن طعنه .
الشَّوَاحِج - [ شحج ] : كلاغها .
الشَّوَاحِط - [ شحط ] : « شَوَاحِطُ الأَوديةِ » :
درههاى دور از هم .
الشُّوَار - [ شور ] : نشان و علامت ، - عند العَامّة :
سطح جائى كه مشرف به فرود آمدن باشد مانند پشتبام . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
الشَّوَار - [ شور ] : نشان و علامت .
الشَّوَارِد - جمع ( الشارِدَة ) است ؛ « شوارِدُ اللُّغَةِ » : كلمات خلاف قاعده و نادر در يك زبان .
الشَّوَارِع - من النجوم : ستارههاى نزديك به غروب ؛ « رِمَاحٌ شَوَارِع » : نيزههاى محكم .
الشَّوَارِف - [ شوش ] : اختلاف و نگرانى و پراكندگى .
الشُّوَاظ - [ شوظ ] : شعله ى آتش بىدود ، گرماى آتش يا خورشيد ، فرياد ، سختى تشنگى ، ناسزاگوئي .
الشِّوَاظ - مترادف ( الشوَاظ ) است .
الشَّوَّاف - [ شوف ] من الرجال : مرد تيزبين ، آنكه داراى چشمى نيرومند باشد .
الشَّوَاكِل - راههاى فرعى كه از خيابان اصلى كشيده شده باشد ؛ « هذا طَريقٌ ذو شَوَاكِل » : اين راهى است كه از آن راههاى فرعى منشعب مىشود .
الشِّوَال - [ شول ] عند العامَّة : اين واژه در زبان متداول به معناى بار بزرگى از موى يا پشم است اين كلمه تحريف جوال فارسى است .
شَوَّال - ج شَوَّالات و جج شَوَاوِيل : ماه دهم از سال هجرى قمرى است كه ميان ماه رمضان و ذو القعده مىباشد . عدد روزهاى اين ماه 29 روز است و به آن نيز ( الشَّوَال ) گفته مىشود .
الشَّوَّان - [ شون ] : انباردار غله .
الشَّوَانِيء - [ شنأ ] : جمع ( الشانِئَة ) است ؛ « شَوَانِيءُ الْمَالِ » : اموالى كه به آنها بخل نورزند .
شَوَّبَ - تَشْوِيباً [ شوب ] عنه : از او تا اندازه اى پشتيبانى كرد ، - فلانٌ عندَ العَامَّة : فلانى گرمازده شد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
الشَّوْب - [ شوب ] : مص ، آنچه كه با چيز ديگرى آميخته شود ، عسل ، يك مشت خمير ، - عندَ العَامَّة : و در زبان متداول به معناى گرما مىباشد .
الشَّوْبَة - [ شوب ] : اسم مرة است ، مكر و خدعه .
الشُّوْبَق - ج شَوَابِق : چوب نانوائى كه با آن نان را قبل از پختن پهن كنند . اين واژه فارسى است .
الشَّوْبَك - ج شَوَابِك : مترادف ( الشُّوبق ) است به معناى چوبك . اين واژه فارسى است .
شَوَّحَ - تَشْوِيحاً [ شوح ] الرجُلُ : آن مرد دستهاى خود را باز كرد و دويد . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الشَّوْذَر - [ شذر ] : چادر ، پيراهن بدون آستين .
شَوَّر - تَشْوِيراً : بر روى بلندى يا پشتبام آمد .
اين واژه در زبان متداول رايج است و سريانى است .
الشَّوْر - [ شور ] : مص ، عسل چيده شده ، و در زبان متداول به معناى مشورت است .
الشُّوْرَى - [ شور ] : اسم است به معناى ( التَّشَاوُر ) يا اسم است از ( أَشَارَ عَليه ) ؛ « مَجْلِسُ الشُّورَى » : مجلس شورى ، پارلمان .
الشَّوْرَبَة - ( ط ) : شوربا ، سوپ كه معمولا از برنج يا عدس و سبزيجات و گوشت و روغن تهيه مىشود . اين واژه فارسى است .
الشُّوْرَة - [ شور ] : به معناى ( الشَّارة ) است ، كندوى عسل ، زمين دراز و باريك ، - عندَ العَامّة : و در زبان متداول به معناى صف يا رده ى درختان است .
الشَّوْرَة - [ شور ] : شرمسارى ، خجالت .
شَوِسَ - - شَوَساً [ شوس ] : با گوشه ى چشم از روى تكبر يا خشم نگاه كرد ، در جنگ دلير و پرتوان شد .
الشُّوس - [ شوس ] : بلندها .
شَوَّشَ - تَشْوِيشاً [ شوش ] الأمرَ : آن امر را نابسامان كرد ، آن چيز را بهم آميخت .
شَوْشَطَ - شَوْشَطَةً الطعامُ : بر اثر گرماى سخت آتش غذاى ته ديگ سوخت .
شَوَّطَ - تَشْوِيطاً [ شوط ] : مسافرت او بدرازا كشيد ، - القِدْرَ : ديگ را به جوش آورد ، - اللَّحمَ : گوشت را پخت ، - الصَّقيعُ النَّبَاتَ :
تگرگ گياه را سوزانيد .
الشَّوْط - ج أَشْوَاط : پايان ، يك بار دويدن و به پايان رسيدن ؛ « جَرَى الفَرَسُ شَوطاً » : اسب گام برداشت ؛ « قَطَعَ شَوْطاً كَبِيراً فى التَّقدُّمِ » :
بسيار پيش رفت ؛ « يَفُوقُه اشْواطاً » : از او بسيار جلوتر است .
شَوَّفَ - تَشْوِيفاً [ شوف ] الجاريةَ : آن زن را آرايش كرد ، - ه الشَّىءَ عِندَ العَامّة : و در زبان متداول به معناى آن چيز را به او نشان داد .
الشَّوْف - [ شوف ] : مص ، ابزار زمين صاف كن ، ماله ى كشاورزى .
شَوَّقَ - تَشْوِيقاً [ شوق ] ه إليه : او را به آن چيز تشويق كرد .
الشَّوْق - [ شوق ] : مص ، ج اشْوَاق : خواسته ى نفس ، آرزوى وصال ، عشق .
شَوَّكَ - تَشْوِيكاً [ شوك ] الشجرُ : درخت خاردار شد ، خار درخت درآمد ، - الفَرْخُ : پرهاى ريز جوجه درآمد ، - شَاربُ الغُلامِ : موى پشت لب آن جوان برآمد و زِبر شد ، - الرأسُ بَعْدَ الْحَلْقِ :
سر پس از تراشيدن موى درآورد ، - الحَائِطَ :
بر روى ديوار خار قرار داد .
الشَّوْك - ج أَشْوَاك [ شوك ] : خار درخت ، - ( ن ) : نام گياهى است از تيره ى نيمه جدا شدهها كه برگهاى آن خاردار