تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 475

مساهمون:

ص٤٧٥
است و يا اينكه هفت سوره ى نخست قرآن مجيد است ، - ج اسْبُع و سِبَاع و سُبُوع و سُبُوعَة : بر هر حيوان درنده اطلاق مىشود ، و در زبان متداول به معناى شير مىباشد ، - مِنَ الطَّيرِ : پرنده ى گوشتخوار ؛ « يَومُ السبْعِ » : روز قيامت .
السَّبُع - ج أَسْبُع و سِبَاع و سُبُوع و سُبُوعة : هر حيوان درنده و شكار كننده .
السَّبَع - ج أَسْبُع و سِبَاع و سُبُوع و سُبُوعة : مترادف ( السَّبُع ) است .
السَّبْعة - عدد هفت ( 7 ) مؤنث ( السَّبُع ) : جانور درنده است .
السَّبُعَة - مؤنث ( السَّبُع ) است .
السَّبعُون - من العدد : هفتاد ( 70 ) ، اين واژه كاربرد مذكر و مؤنث دارد .
السَّبْعِينِيّ - مرد هفتاد ساله .
سَبَغَ - - سُبُوغاً العيشُ : زندگى خوب و فراخ شد ، - الثَوبُ : جامه بلند و به زمين كشيده شد ، - الى وَطَنِه : به ميهن خود اظهار علاقه و تمايل كرد ، - المَطَرُ : باران به زمين رسيد ، - الشيءُ : آن كار تمام شد .
السَّبْغة - رفاه و فراخ در زندگى .
سَبَقَ - - سَبْقاً ه الى كذا : بر او پيشى گرفت و سبقت جست ؛ « سَبَقَ السَّيْفُ العَذَل » : اين مثل را درباره چيزى گويند كه قبل از اصلاح از بين رود .
سَبَّقَ - تَسْبِيقاً ه : شرط بندى را از او برد يا باخت ، - تِ الشّاةُ : گوسفند بچه ى خود را ناتمام افكند ، - الطَّيرَ : پاى پرنده را با بند بست ، - البَدْرَةَ بينَ الشعَراءِ : جايزه ى نقدى در ميان شاعران قرار داد تا برنده ى شعر آن را بگيرد ، - الساعَةَ : ساعت را جلو آورد ، - عَليه فِي الكَلَامِ : سخن او را بريد و نگذاشت چيزى بگويد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
السَّبَقَ - ج أَسْبَاق : گروگان يا آنچه را كه مسابقه دهندگان جايزه تعيين كنند .
السِّبْقَان - ؛ « هما سِبْقَانِ » : آن دو با هم مسابقه ميدهند .
السُّبْقَة - مترادف ( السَّبَق ) است .
سَبَكَ - - سَبْكاً الفضَّةَ : نقره را گداخت و در قالب ريخت ، - الكَلامَ : سخن را اصلاح و نيكو كرد ، - تْه التجَارِبُ : تجربه‌ها او را آزمود .
سَبَّكَ - تَسْبِيكاً الفضَّةَ : مترادف ( سَبَكَها ) است ، - الكَلامَ : سخن را نيكو گردانيد .
السَّبْك - مص ؛ « صنَاعةُ سَبْكِ المَعَادِن » : صنعت استخراج معادن و زدودن آنها براى به كار بردن در صنايع .
السبِكْتروسْكُوب - دوربينى است ويژه ى ديدن رنگهاى رنگين كمان و طيف نورى كه در نور خورشيد بسان خطوط ديده مىشود . اين واژه يونانى است .
سَبَّلَ - تَسْبِيلًا [ سبل ] السترَ : پرده را گسترانيد و فرو آويخت ، - شَعْرَه : موى سر خود را صاف كرد و فرو آويخت . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - المَالَ : مال را در راه خدا مصرف كرد ، - الشيءَ : آن چيز را رايگان كرد .
السَّبَل - خوشه ، اسم است از ( اسْبَلَ الدَّمعُ او الْمَطَرُ ) ، قطرات باران پيش از رسيدن به زمين ، باران يا خون روان ، بينى ، عارضه ايست كه در چشم پديد مىآيد ؛ « سَبَلٌ مِن رِمَاحِ » : دسته اى از نيزه‌ها .
السَّبْلَاء - « امرأةٌ سَبْلَاء » : زنى كه شارب يا سبيل داشته باشد ؛ « عَينٌ سَبْلَاء » : چشمى كه مژگان دراز داشته باشد .
السَّبَلَة - خوشه ، - عندَ النجّارِين : و در اصطلاح نجاران سوهان نازك است كه با آن دندانه‌هاى اره را تيز مىكنند ، - ج سِبَال : موى شارب يا سبيل ، جلوى ريش ، دايره ى كوچكى كه در ميان لب بالا مىباشد .
السُّبُلَة - مترادف ( السنْبُلة ) : خوشه است .
السَّبَنْتَى - ج سَبَانِت و سَبَاتِ و سَبَاتَى [ سبن و سبت ] : مرد دلير و پيشرو در جنگ ، - ( ح ) : پلنگ .
السَّبَنْتَاة - مؤنث ( السَّبَنْتَى ) است .
سُبِه - سَبْهاً : بر اثر پيرى عقل او از سر بدر رفت .
سُبِّه - تَسْبِيهاً : مترادف ( سُبِه ) است .
السَّبَه - بدر رفتن عقل از سركه بر اثر پيرى پديد مىآيد .
السَّبُوح - ج سُبَحَاء : مترادف ( السَّابِح ) است ؛ « فَرَسٌ سَبُوحٌ » : اسب تندرو با گامهاى فراخ .
السُّبُّوح - مترادف ( السَّبُّوح ) است .
السَّبُّوح - از صفات خداوند متعال است .
السَّبُّورة - تخته ى سياه يا لوح سنگى كه بر روى آن مىنويسند و پاك مىكنند . نام ديگر آن ( لَوحُ الْحَجَر ) است .
السَّبُوق - من الخيل : اسب مسابقه دهنده و پيشى گيرنده .
السَّبُولَة - مترادف ( السنْبُلة ) است .
السَّبْي - [ سبي ] : آنچه كه به اسارت گرفته مىشود ؛ « جاؤُوا بِسَبْي كثيرٍ » : اسيرِ بسيار گرفتند . و اغلب واژه‌هاى ( الأَسْر ) را براى مردان اسير و ( السَّبْى ) را براى زنان اسير به كار مىبرند ، - ج سُبِيّ ؛ « سَبْيُ الحَيَّةِ » : پوست مار كه آن را افكند .
السَّبِيّ - ج سَبَايَا [ سبي ] : مرد اسِير ؛ « غلامٌ سَبِيٌّ » : جوان اسير ، زن اسير ؛ « جَاريةٌ سَبِيّ » : زن اسير ؛ « سَبِيُّ الحَيَّةِ » : پوست مار كه آن را افكند .
السَّبِىء - [ سبأ ] من الحيَّة : پوست مار كه افكنده شود .
السَّبِيئة - [ سبأ ] : مي .
السَّبِيب - ج سَبَائِب [ سبّ ] : گيسو ، - مِنَ الْفَرَس : موى دم اسب يا پيشانى آن .
السَّبِيبَة - ج سَبَائِب : دسته ى موى ، گيسو ، پارچه ى كتاني نازك ، - مِن الفَرَس : موى دم اسب يا موى پيشانى و يال آنست .
السَّبِيَّة - [ سبي ] : زن اسير ، مي كه از شهرى به شهرى ديگر برند ، مرواريد كه غواص از دريا آن را بر آورد .
السَّبِيخ - پرِ مرغ يا گلوله ى پنبه و مانند آنها كه پراكنده شده باشد .
السَّبِيخَة - ج سَبَائِخ : يك گلوله ى پنبه يا دانه اى از پر مرغ ؛ « طارَتْ سَبَائِخُ القُطْنِ » :