تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 478

مساهمون:

ص٤٧٨
قوم .
السُّحَام - سياهى .
السَّحَام - سياهى .
السَّحَايَا - [ سحو ] : جمع ( السَّحَاءَة ) است ؛ « التِهَابُ السَّحَايا » ( طب ) : گونه اى بيمارى انگلى است كه در پرده و درون دماغ پديد آيد .
السَّحَايَة - پوسته ى هر چيزى كه كنده شود ، يك قطعه ابر ، بيل سازى ، - ( ع ا ) : غلاف دماغ است .
سَحَبَ - - سَحْباً ه : آن را بر روى زمين كشيد ؛ « جَاءَ يَسْحَبُ ذَيْلَه » : دامن كشان و متبختر آمد ، - الخَيْطَ : نخ را كشيد . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - السيْفَ : شمشير را كشيد . اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است ، - شِيكاً : چكى در وجه خود يا ديگرى بمبلغى صادر كرد .
السَّحْب - مص ، قرعه كشى وسيله ى شانس ؛ « سَحْبُ اليَانَصِيب » : قرعه كشى شانسى .
السُّحْبَة - پوشش روى چشم ، بازمانده ى آب در آبگير .
سَحَتَ - - سَحْتاً : مال حرام بدست آورد ، - ه : او را نابود كرد و از بين برد ، سر او را بريد ، - الشَّحْمَ عَنِ اللَّحْم : دنبه و چربى گوشت را پاك كرد و زدود ، - وَجْه الأرضِ : روى زمين را پاك كرد .
سَحَّتَ - تَسْحِيتاً : مال حرام كسب كرد و بدست آورد .
السُّحْت - ج أَسْحَات : حرام ، هر كسب و كار و حرفه ى حرام كه نتيجه ى آن عار و ننگ باشد مانند گرفتن رشوه .
السَّحْت - مص ، جامه ى كهنه ، عذاب .
السُّحُت - ج أَسْحَات : به معناى ( السحْت ) است .
السَّحْتَاء - « أَرْضٌ سَجْتَاء » : زمينى كه قابل چريدن نباشد .
السُّحْتُوت - جامه ى كهنه و فرسوده ، آرد كم چربى و پُر آب ، چيزى كم .
السَّحْتِيّ - جامه ى فرسوده و كهنه .
السِّحْتِيت - آرد كم چربى و پر آب ، چيزى كم .
سَحَرَ - - سَحْراً ه : او را افسون كرد و به وى عشق ورزيد ، او را فريفت ، بر او سحر و افسون كرد ، بر شش او زد ، - ه عَن كَذَا : او را از كارى بازداشت و دور كرد ، - الفِضَّةَ : با طلا روى نقره را مُطَلَّا كرد ، - عن الأَمْرِ : از آن كار دورى گزيد ، - سِحْراً و سَحْراً المَطَرُ الطِّينَ : باران گِل را تباه و غير قابل استفاده كرد .
سَحِرَ - - سَحَراً : شش او بر اثر كشيدن دلو از چاه و مانند آن دردمند شد ، پِگاه از خواب بيدار شد .
سَحَّرَ - تَسْحِيراً ه : بر او سحر و افسون كرد ، به او سَحَرِى خورانيد ، او را غذا داد و سيرآب كرد .
السُّحْر - ج سُحُور و سُحُر و أَسْحَار ( ع ا ) : مترادف ( الرئَة ) است به معناى ريه ، شش .
السَّحْر - ج سُحُور : و سُحُر و أسْحَار ( ع ا ) : ريه ، شش .
السِّحْر - مص ، - ج اسْحَار و سُحُور : شعبده بازى ، باطل را به گونه ى حق درآوردن ، نيرنگ و فريب ؛ « انّ مِنَ البَيَانِ لَسِحْراً » : همانا كه در سخنى اثر جادوئى و افسون باشد ، آنچه كه در نزديكى به شيطان كمك كند و انسان را از حقيقت دور كند ، تباهى ، فساد ؛ « السِّحْرُ الكَلَامِي » : تازگى و لطافت سخن كه در دلها اثر گذارد و آنها را از حالى به حالى همانند افسون متحول كند .
السَّحَر - ج أَسْحَار : سَحَر ، پايان شب قبل از بامداد ، كنار هر چيزى ؛ « السحَرُ الأَعْلى » : زمان پيش از طلوع فجر ؛ « السَّحَرُ الآخر » : هنگام طلوع فجر ، - ج سُحُور و سُحُر و اسْحَار ( ع ا ) : ريه ، شش .
السَّحِر - آنكه ريه و نفس او بر اثر كشيدن دلو و مانند آن بند آمده باشد .
السُّحْرَة - به معناى ( السحَر الأَعلى ) است .
السَّحَرِيّ - مترادف ( السَّحَر ) است .
السَّحَرِيَّة - مترادف ( السَّحَر ) است .
السَّحْسَاح - [ سحسح ] من المطر : مترادف ( السَّحْسَح ) است .
السحْسَح - [ سحسح ] : حياط خانه ، مِنَ الْمَطَر : باران سخت و تند كه روى زمين را بركند .
سَحَفَ - - سَحْفاً الشعَرَ عن الجلد : موى را از پوست بركند ، - الرَّأسَ : سر را تراشيد ، - تِ الريحُ السحابَ : باد ابر را با خود برد .
السَّحْفَة - ج سِحَاف : پيه روى كمر يا پشت .
سَحَقَ - - سَحَقاً ه : آن را سخت و با شدت كوبيد ، نابود كرد ، - القُمَّلَةَ : شپش را كشت ، - الثَّوبَ : جامه را كهنه كرد ، - تِ الرِّيحُ الأَرْضَ : باد بر اثر وزش تند پوست زمين را كند ، - الرَّأْسَ : سر را تراشيد ، - الشيءَ الشدِيدَ : آن چيز سخت را نرم كرد ، - تِ العَينُ دَمْعَها : چشم اشك ريخت .
سَحِقَ - - سُحْقاً : دور شد .
سَحُقَ - - سُحْقاً : دور شد ، - سُحُوقَةً تِ النَّخْلَةُ : نخل خرما بلند شد ، - الثَوبَ : جامه كهنه شد .
السُّحْق - دورى ؛ « سُحْقاً لَه » : خداوند او را از رحمتش دور كند . در اينجا واژه ى ( سُحْقاً ) منصوب است بنا بر مصدريت يعنى سَحَقَه سُحقاً .
السُّحُق - مترادف ( السحْق ) است .
سَحَلَ - - سَحْلًا الشيءَ : پوست آن چيز را كند ، آن چيز را تراشيد ، كوبيد ، - ه مائةَ سَوطٍ : صد ضربه ى تازيانه به او زد .
السَّحْلَب - [ سحلب ] ( ن ) : گياه سحلب كه از تيره ى علفيها و سحلبيات است و گونه‌هاى متعددى دارد ، ماده ايست نشاسته اى كه پخته و خورده مىشود ، غذاى شيرينى است كه از اين ماده تهيه مىشود .
السَّحْلَبِيَّات - ( ن ) : گياهانى است در گونه‌هاى مختلف از تيره ى سَحْلَبِيها كه بويژه در مناطق قطبي مىرويد . و از بعضى انواع آن ماده اى بسان چاى بدست
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 478 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار