تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
سَئِمَ - - سَأَمَةً و سَأَماً و سَأْمَةً و سَأْماً و سَآمَةً [ سأم ] الشيءَ و منه : از آن چيز ملول يا خسته شد .
السَّؤُول - [ سأل ] : بسيار پرسش كننده .
السَّؤُوم - [ سأم ] : آنكه از هر چيزى خسته و زده شود .
سَبَّ - - سَبّاً و سِبِّيبَى [ سبّ ] ه : به او دشنام سختى داد ، - الفَرَسَ : اسب را زخمى كرد ، - سَبّاً الحَبْلَ : ريسمان را بريد .
السِّبّ - بسيار دشنام دهنده ، - ج سُبُوب : پوشش ، عمامه ، رسن ، ميخ درشت ، پارچه ى كتان و نازك .
سَبَى - - سَبْياً و سِبَاءً [ سبي ] العدوَّ : دشمن را اسير كرد ، - فُلاناً : به عشق و دوستى او اسير شد ، او را دور و غريب كرد ، - الخَمْرَ : مي را از شهرى به شهرى ديگر برد ، - الحَافِرُ الماءَ : چاه را كند تا به آب رسيد .
السِّبَاء - [ سبأ ] : مي .
السَّبَّاء - [ سبأ ] : فروشنده ى مي .
السَّبَّاب - [ سبّ ] : بسيار دشنام دهنده .
السَّبَّابَة - مؤنّث ( السبَّاب ) است ، انگشت سبابه .
السُّبَات - خواب يا آغاز خواب رفتن ، مرد دانا و تيزهوش ، روزگار ؛ « ابْنَا سُبَاتٍ » : شب و روز .
السَّبَات - خيره شدن و جامد بودن . اين واژه در زبان متداول رايج است .
السِّبَاتِيّ - يكى از علامات و نشانه‌هاى ورق بازى است .
السَّبَّاح - بسيار شناگر .
السِّبَاحَة - شنا .
السَّبَّاحَة - انگشت سبابه .
السِّبَاخ - من الأَرض : زمين كه هنوز شخم نشده و آباد نباشد .
السِّبَار - ج سُبُر : ميله ى جراحى كه عمق زخم را با آن اندازه گيرى كنند ، - ( ح ) : تيره اى از جانوران درنده ى افريقائى است بسان كفتار .
السِّبَارة - گونه اى كَشتِي است .
السَّبَاسِب - [ سبسب ] : روزهاى عيد ( شعانين ) است كه از اعياد مسيحيان مىباشد .
السَّبَاسِيب - من الشَّعر : قسمتهاى فرو آويخته ى موى سر . اين واژه در زبان متداول رايج است .
سُبَاط - همان ماه ( شُبَاط ) است كه بين كانون دوم و آذار مىباشد اين ماه داراى 28 روز است و در سال كبيسه 29 روز مىباشد اين واژه صرف مىشود و گاهى ممنوع از صرف نيز مىگردد و سريانى است .
السَّبَّاط - گونه اى كفش است .
السُّبَاطَة - آنچه از موى سر كه بهنگام شانه زدن و فرو آويختن مىريزد ، سطل زباله ، آشغال دان ، جائى كه در آن زباله ريزند .
السُّبَاعِيّ - آنچه كه هفت ركن داشته باشد ، - مِنَ الأَلْفَاظِ : كلمه اى كه هفت حرف دارد ؛ « مَولودٌ سُبَاعِيّ » : نوزادى كه هفت ماهه به دنيا آيد ، و نيز به معناى شتر بزرگ و فربه مىباشد ؛ « سُبَاعِيُّ البَدَنِ » : آنكه اندام كامل و تمام داشته باشد .
السِّبَاق - مص ، بند ، قيد ؛ « سِبَاقُ الْخَيْلِ » : مسابقه ى اسب دواني ؛ « مَيْدانُ سِبَاقِ الخَيلِ » : ميدان مسابقه ى اسب دوانى .
السَّبَّاق - بسيار سبقت گيرنده .
السُّبَاه - سَكته ى عارضه بر انسان ، بِدَر رفتن خرد .
السبَاه - من الرجال : مرد خود بزرگ بين و متكبر .
السَّبَاهِيّ - « رَجُلٌ سَبَاهِيّ » : مردى كه از فرط پيرى عقل از سر او بدر رفته باشد .
سَبَأَ - - سَبْأً و سِبَاءً و مَسْبَأً [ سبأ ] الخمرَ : مي خريد تا آن را بنوشد ، - الرجُلَ : با آن مرد مصافحه نمود و دست داد ، به او تازيانه زد ، - الجِلْدَ : پوست را كند ، - الجلْدَ بِالنارِ : پوست را با آتش سوزانيد ، - تِ النَّارُ الجِلْدَ : آتش پوست را سوزانيد و دگرگون كرد .
سَبَّبَ - تَسْبِيباً [ سبّ ] الأَسْبابَ : اسباب و علل را بدست آورد ، - الأَمْرَ : سبب آن كار شد ، - لَه كَذَا : كارى براى او پديد آورد ، - لِلْمَاءِ مَجْرًى : براى آب مجرائي ساخت ، - ه : در ناسزاگوئى و دشنام به او زياده روى كرد .
السَّبَب - ج أَسْبَاب : سبب ، علت ، ريسمان ، راه ؛ « مَا لي اليه سَبَبٌ » : راهى به سوى او ندارم ، دوستى و نشانه ى خويشاوندي ، - في العَروض : و در علم عروض عبارت از دو حرف متحرك مانند ( لِمَ ) يا يكى متحرك و ديگرى ساكن مانند ( لَمْ ) است ؛ « بِسَبَبِ ذَلك » : به علت اينكه ، بسبب اينكه ؛ « تَعَاطى الأَسْبابَ » و « اسْبَابُ السَّماءِ » : به واژه ى ( الأَسْبَاب ) مراجعه شود .
السُّبَبَة - [ سبّ ] : بسيار دشنام گوى .
السَّبَبِيَّة - علاقه ى علت با معلول است يا سبب با نتيجه .
سَبَتَ - - سَبْتاً : به روز شنبه در آمد ، به كارهاى روز شنبه رسيدگى كرد ، به استراحت پرداخت ، - الرَّجلُ : آن مرد سرگردان شد ، - الشيءَ : آن چيز را بريد ، - عُنُقَه : گردن او را زد ، - الرأْسَ : سر تراشيد ، - الشَّعرَ : موى سر را افشان كرد و فرو آويخت .
سُبِتَ - الرجُلُ : خواب آن مرد را فرا گرفت .
السُّبْت - نام گياهى است مانند خطمى .
السَّبْت - مص ، روز شنبه ؛ « سَبْتُ النُّور » : بر روز شنبه اى كه در هفته ى آلام و رنجها قرار دارد اطلاق مىشود ، روزگار ؛ ج أسْبُت و سُبُوت ، پاره اى از زمان ، اسب اصيل و نيكو ، جوان دلير ، مرد هوشمند ، پُر خواب ، گياهى است بسان خطمى .
السِّبْت - پوست دباغى شده .
السُّبَّة - [ سبّ ] : ننگى ، آنكه مورد دشنام مردم قرار گيرد .
السَّبَّة - [ سبّ ] من الحرِّ أو البَردِ أو الدهرِ : گرما يا سرما يا روزگارى كه براى مدتى پايدار ماند .
السِّبَّة - [ سبّ ] : انگشت سبّابه ، هفته . اين واژه سريانى است .