تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
السَّبْتَة - پاره اى از زمان .
سَبَحَ - - سَبْحاً : به راهى دور رفت ، - في الْكَلامِ : بسيار سخن گفت ، - في الأَرضِ : زمين را كند ، - الْقَومُ : آن قوم در زمين پراكنده شدند ، - الرجُلُ : آن مرد در امر معاش خود تصرف كرد ، خوابيد و آرامش گرفت ، - عن الأَمرِ : از آن كار فارغ شد ، - سَبْحاً و سِبَاحَةً في الْمَاءِ و بِالْمَاءِ : در آب شنا كرد . از اين تعبير در حركت ستارگان و دويدن اسب و مانند آنها استعاره مىشود ، - سُبْحاناً : « سُبْحَانَ اللَّه » گفت .
سَبَّحَ - تسْبِيحاً : دعا كرد ، نماز خواند ، « سُبْحَانَ اللَّه » گفت ، - اللَّه و لِلَّه : خداوند را به پاكى و نيكى ياد كرد .
السُّبْحَان - مص ؛ « سُبْحَانَ اللَّه » : خداوند را به نيكى ياد مىكنم ؛ « سُبْحَانَ مِنْ كذا » : از فلان چيز در شگفتم . اين واژه به علت مفعوليت مطلق منصوب است .
السُّبْحَة - ج سُبَح و سُبُحَات : تسبيح كه از دانه‌ها يا مهره‌ها سازند ، نماز نافله ، دُعا ؛ « قضيتُ سُبْحَتِي » : دعايم را خواندم ؛ « سُبْحَةُ اللَّه » : جلال و بزرگى خدا ؛ « سُبُحَاتُ وجه اللَّه » : انوار و جلال و عظمت خدا .
السَّبْحَة - اسم مره از ( سَبَحَ ) است ، جامه‌هاى چرمي .
سَبْحَلَ - سَبْحَلَةً [ سبحل ] : « سُبْحانَ اللَّه » گفت .
سَبْحَنَ - سَبْحَنَةً [ سبحن ] : « سُبْحَانَ اللَّه » گفت .
سَبِخَ - - سَبَخاً المكانُ : آن جاى شوره زار شد .
السَّبِخ - « مكانٌ سَبِخٌ » : شوره زار .
السَّبْخَة - ج سِبَاخ : جاى نمناك و شوره زار ؛ « ارْضٌ سَبْخَة » : زمين شوره زار ، آنچه كه بر روى آب مانند خزه نشيند .
السَّبَخَة - ج سِبَاخ : زمين نمناك و شوره زار ، آنچه كه بر روى آب مانند خزه نشيند .
السَّبِخَة - ج سَبِخَات : « أرضٌ سَبِخَةٌ » : زمين شوره زار .
سَبَدَ - - سَبْداً شاربُه : شارب يا سبيل او دراز شد و روى لب را گرفت ، - الشَّعْرَ : موى را تراشيد .
سَبَّدَ - تَسْبِيداً الشَّعرُ : موى پس از تراشيدن روئيد ، - شَعْرَه : موى خود را از بيخ تراشيد ، - الرجُلُ : آن مرد موى سر خود را بدون روغن مالى رها كرد ، - رَأْسَه : موى سر خود را فروهشته و مرطوب ساخت و آن را رها كرد ، - الفَرْخُ : جوجه پر در آورد ، - العشبُ : در ميان گياهان كهنه گياه نو روئيده شد .
السِّبْد - ج أَسْبَاد : مرد زيرك و هوشمند ، - ( ح ) : گرگ .
السُّبَد - ج سِبْدَان : بدبختى ، آنچه كه با آن سوراخ حوض را بندند ، - ( ح ) : نام پرنده ايست كه پرهاى آن راه راه و دهانش فراخ و سرى تو رفته دارد .
السَّبَد - ج أَسْبَاد : مرد كم موى ؛ « ما له سَبَدٌ و لَا لَبَدٌ » : نه موى و نه پشمى دارد . اين مثل را درباره ى كسى گويند كه چيزى ندارد .
سَبَرَ - - سَبْراً الجرح أو البئرَ أو الماءَ : گودى زخم يا چاه يا آب را آزمود تا اندازه ى آن را بداند ، - الأَمْرَ : آن چيز را آزمايش كرد .
السِّبْر - خوى و نهاد . اين واژه در زبان متداول رايج است .
السُّبَر - ( ح ) : پرنده ايست شكارى و داراى دو بال دراز و اندامى بزرگتر از باشه .
السُّبْرَة - ( ح ) : مترادف ( السُّبَر ) است .
سَبْسَبَ - سَبْسَبَةً [ سبسب ] الرجُلُ : آن مرد ناسزا و دشنام قبيح گفت ، آرام راه رفت ، - الماءَ : آب را ريخت .
السَّبْسَب - ج سَبَاسِب [ سبسب ] : غار ، زمين دور و هموار .
سَبِطَ - - سَبْطاً و سَبَطاً و سُبُوطاً الشعرُ : موى سر نرم و فروهشته شد . اين واژه ضد ( جَعُدَ ) است .
سَبُطَ - - سُبُوطَةً و سَبَاطَةً الشعرُ : مترادف ( سَبِطَ ) است ، - سَبَاطَةً المَطَرُ : باران بسيار و فراخ شد .
السَّبْط - ج سِبَاط من الشعر : موى نرم و فروهشته . متناقض ( الجَعْد ) است ، - مِن المَطَرِ : باران بسيار .
السَّبْط - ج أَسْبَاط : نوه و بيشتر بر فرزند دختر اطلاق مىشود در مقابل واژه ى ( الحَفِيد ) كه بر فرزند پسر گفته مىشود ، - مِنَ اليَهُود : و در اصطلاح يهود بسان ايل و قبيله در عرب مىباشد .
السَّبَط - درختى كه شاخه‌هاى بسيار در يك ريشه داشته باشد ، خيزران نرم و تازه ؛ « شَعْرٌ سَبَطٌ » : موى نرم .
السَّبِط - سِبَاط من الشعْر : متناقض ( الجَعْد ) است .
السَّبَطَانة - [ سبط ] : لوله ايست مانند ني كه با ريختن ريگ در ميان آن و دميدن در آن پرندگان را شكار مىكنند .
سَبَعَ - - سَبْعاً القومَ : هفتمين نفر آن قوم شد ، يك هفتم دارائى آنها را گرفت ، - الْحَبْلَ : طناب را هفتلايه كرد ، - الشيءَ : آن چيز را هفت شماره كرد ، آن چيز را دزديد ، - الرجُلَ : آن مرد را غيبت كرد ، به او ناسزا گفت ، - الذئْبُ الْغَنَمَ : گرگ گوسفند را شكار كرد ، - ه عند العَامَّة : و در زبان متداول به معناى او را از ترس مبهوت كرد مىباشد .
سُبِعَ - تِ الوحشيَّةُ : شير بچه ى جانور درنده را خورد .
سَبَّعَ - تَسْبِيعاً ه : آن چيز را هفت قسمت كرد ، - القَومُ : آن قوم هفتصد نفر شدند ، - اللَّه لَكَ : خداوند اجر و مزد تو را هفت بار يا هفت برابر پاداش دهد يا اينكه هفت فرزند به تو عطا كند ، - تِ المَرْأةُ : آن زن هفتماهه زائيد ، - الإنَاءَ : ظرف را هفت بار شست .
السُّبْع - يك هفتم ، - ج أسْبَاع ؛ « حُمَّى السُّبْع » : تب كه هفت روز در ميان پديد آيد .
السَّبْع - مؤنث ( السَّبْعَة ) است ؛ « طافَ بِالبَيتِ سَبْعاً » : هفت بار دور خانه را طواف كرد . كه معمولًا درباره خانه ى كعبه گفته مىشود ، - المَثَانِى : سوره ى فاتحه از قرآن
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 474 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار