تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
السَّاعِدَة - چوبى است كه چرخ چاه يا قرقره را گيرد ، آنچه از زيور آلات آهنى يا طلائى كه بر ساعد دست پوشانند ، واحد ( السَّواعِد ) است .
ساعَرَ - مُسَاعَرَةً [ سعر ] ه : براى متاع او نرخ و بها تعيين كرد .
ساعَفَ - مُسَاعَفَةً [ سعف ] ه : او را كمك و يارى نمود .
السَّاعِل - فا ، گلو يا جاى سرفه در گلو .
السَّاعُور - آتش ، تنور ، و در زبان متداول بر بچه ى كوچك بز اطلاق مىشود .
السَّاعُورة - آتش .
السَّاعِي - ج سُعَاة [ سعي ] : فا ، كارگر و كارفرما در هر كارى و بيشتر بر مأمور دريافت ماليات اطلاق مىشود ، نماينده يا فرستاده ى كسى از جائي به جائي ديگر ، نامه بر ، پُست .
ساغَ - - سَوْغاً و سَوَاغاً و سَوَغَاناً [ سوغ ] الأَمْرُ : آن كار مُجاز شد ، - الشَّرَابُ : مي گوارا شد و به آسانى در گلو فرو رفت ، - سَوْغاً الشرابَ : نوشيدن مي را آسان كرد . بهتر است در اين باره گفته شود ( أَسَاغَةُ ) ، - تْ بِه الأَرضُ : زمين او را فرو برد .
ساغَ - - سَيْغاً [ سيغ ] الشرابَ : نوشيدن مي آسان شد .
السَّاغِب - گرسنه .
سافَ - - سَوْفاً [ سوف ] المالُ : آن مال يا دارائي تباه شد ، در مواشى و چهار پايان بيمارى افتاد ، - - سَوْفاً عَلَيه : بر آن كار يا امر صبر و شكيبائى كرد ، - الشَّيءَ : آن چيز را بوئيد .
سافَ - - سَيْفاً [ سيف ] ه : با شمشير او را زد ، - تِ الْيَدُ : دور ناخنهاى او شكاف برداشت و ريشه كرد .
السَّاف - [ سوف ] ( ح ) : نام پرنده ايست شكارى ، - ج آسُف و سَافَات : صف يا رده ى خِشت يا سنگهاى گِلى ؛ « بَنَى سَافَين وَثَلَاثَة آسُف » : دو صف يا سه صف رديف هم سنگ چيد و ساخت .
السَّافَة - ج آسُف و سَافَات : رده ى سنگ يا خشت كه رديف هم چيده و ساخته شده باشد ، زمينى كه ميان شنزار و سنگهاى سخت باشد .
السَّافِح - سَوَافِح من الدموع : اشكِ ريزان يا روان .
سافَرَ - سِفَاراً و مُسَافَرَةً [ سفر ] الى بلدِ كذا : به فلان شهر رفت ، - تْ عَنه الحُمىَّ : تب او را رها كرد ، - فُلانٌ : فلانى مرد .
السَّافِر - فا ، مسافر ، - ج أَسْفَار و سَفْر و سَفَرَة و سُفَّار و جج اسَافِر ، نويسنده ، - ج سَفَرَة ، - مِن النسباءِ : زنِ چهره گشوده ، بى حجاب .
السَّافِرَة - مؤنث ( السَّافِر ) است ، - ج سَوَافِر : مسافران .
سافَعَ - مُسَافَعَةً [ سفع ] ه : او را كُتك و سيلى زد ، او را راند و كُشت ، دست برگردن يكديگر كرده و با هم معانقه نمودند .
السَّافِعَة - مفرد ( السَّوَافِع ) است .
سافَلَ - مُسَافَلَةً [ سفل ] ه : در كارهاى پست با وى مسابقه داد و پيشى گرفت .
السَّافِل - ج سافِلُون و سَفَلَة و سُفَّل و سُفَّال و سُفْلان : مرد پست و فرومايه .
السَّافِلَة - مؤنث ( السافِل ) است ، - مِن الرُّمح : نيمى از نيزه كه به آهنِ بُن آن پيوست است ؛ « سَافِلَةُ النهرِ » : پايين رودخانه ؛ « مررتُ بِعَالِيَة النّهرِ و سَافِلَتِه » : از بالاى رودخانه و پايين آن گذشتم .
سافَه - مُسَافَهَةً [ سفه ] ه : به او ناسزا گفت ، - الدَّنَّ : نزد خُم شراب نشست و ساعت به ساعت و پياپي از آن نوشيد ، - الشرَابَ : در نوشيدن مىزياده روى كرد .
السَّافِه - فا ، نادان ، احمق .
السَّافِيَاء - [ سفي ] : گرد و غبار .
السَّافِية - ج سَافِيات و سَوَافٍ [ سفي ] من الرِّياح : باد كه همراه خود خاك برانگيزد .
السَّافِين - [ سفن ] ( ع ا ) : رگى است در باطن درازى دل كه به رگِ دل پيوسته است .
ساقَ - - سَوْقاً و سِيَاقاً و سِيَاقَةً و مَسَاقاً [ سوق ] الماشيةَ : ستوران و چهارپايان را از پشت راند . اين واژه عكس ( قَادَهَا ) مىباشد ، - السيَّارةَ : بر پشت فرمانِ اتومبيل نشست و رانندگى كرد ، - ه الى كَذَا : او را بر آن كار واداشت ، - الَيه الْمَالَ : پول براى او فرستاد يا به وى تقديم كرد ، - الحَدِيثَ : حديث را بيان كرد ، - المَريضُ نَفْسَه عِنْدَ الْمَوتِ : بيمار آغاز به جان كندن كرد ، - سَوْقاً و سِيَاقاً ه : بر ساق پاى او زد .
السَّاق - ج سُوق و سِيقان و أَسْوُق ( ع ا ) : آن قسمت از پاى كه ميان كعب و زانو است . اين واژه كاربرد مؤنث دارد ، - ( ز ) : ساقه ى درخت و گياه ؛ « سَاقُ الشَّجَرةِ » : تنه يا ساقه ى درخت ؛ « سَاقُ البُنْدُقِيَّة » : قسمت چوبي و پايين قنداقه ى تفنگ ؛ « رَبْطَة او رِبَاطُ السَّاقِ » : بندِ جوراب ؛ « اطْلَقَ سَاقَه لِلرِّيح » : با شتاب گريخت ؛ « على قَدَمٍ وَسَاق » : با حركت و يا تحرّك و تكان بيشتر ؛ « سَاقُ حُرّ » ( ح ) : قُمريِ نر .
ساقَى - مُسَاقَاةً [ سقي ] ه : يكديگر را نوشانيدند ، - ه فى أرْضِه : او را در زمين خود به كار گمارد تا آن را براى كشت اصلاح و آماده كند به شرط آنكه سهمى از غله ى آن زمين بوى تعلق گيرد .
السَّاقَة - [ سوق ] : موكب ، هيأت ، دنباله ى لشكر ؛ « فلانٌ فى سَاقَةِ الجَيْش » : فلانى در پشت سپاه يا لشكر است . اين واژه ضد ( المُقَدَّمَة ) است .
ساقَطَ - سِقَاطاً و مُسَاقَطَةً [ سقط ] ه : آن را به عقب انداخت يا پياپى افكند ، - ه الْحَدِيثَ : بطور متناوب با هم سخن گفتند بدين ترتيب كه يكى سخن گفت و ديگرى سكوت كرد و سپس ديگرى سخن گفت و اولى سكوت كرد .
السَّاقِط - ج سُقَّاط و سِقَاط : فا ، پست و فرومايه .
السَّاقِطَة - ج سَوَاقِط و ساقِطَات : مؤنث ( السَّاقِط ) است ، ميوه‌هاى نارس كه از درخت فرو افتند ، پَست ، كم خرد .