تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 32

مساهمون:

ص٣٢
برآورد .
أَخْلَفَ - إِخْلَافاً [ خلف ] هُ : او را به عقب برگردانيد ، با او خلاف وعده كرد ، - وَعدَهُ و بوعدِه : به وعدهء خود با او وفا نكرد ، - الغيثُ : آن ابر از باريدن بازماند و نباريد ، - تِ الشجرةُ : آنچه كه از آن درخت بريده شده بود باز رويانيد ، - الطَّائرُ : پرنده پس از پرهاى اوليه‌اش پر درآورد ، - اللَّهُ عليه : خداوند آنچه را كه از دست او رفته بود به او بازگردانيد ، - لنفسه : چيزى از دست او رفته بود و بجاى آن چيز ديگرى قرار داد ، - لِاءهلهِ : براى خانوادهء خود آب برد ، - الثوبَ : جامه را اصلاح كرد ، - الدّواءُ فلاناً : دارو فلانى را سست كرد ، - الفمُ : دهان بد بوى شد ، - الغلامُ : آن جوان به سن بلوغ و رشد رسيد .
الأَخْلَف - [ خلف ] : سيل ، آنكه با دست چپ كار كند ، لوچ يا چپ چشم ، نادان ، احمق ، - ( ح ) : مار نر .
أَخْلَقَ - إِخْلَاقاً [ خلق ] الثوبُ : جامه كهنه شد ، - الشبابُ : دوران جوانى سپرى شد ، - الثوبَ : آن جامه را كهنه كرد ، - هُ الثوبَ : جامه كهنه را بر تن او كرد .
الأَخْلَق - م خَلْقاء ، ج خُلْق [ خلق ] : شايسته‌تر ، نرمتر ، فقير و بينوا .
اخْلَوْلَقَ - اخْلِيلَاقاً [ خلق ] الثوبُ : جامه كهنه شد ، - تِ الدّارُ : خانه ويران شد ، - الرسمُ : عكس يا تصوير برابر با زمين افتاد ، - مَتْنُ الفرسِ : پشت اسب نرم شد ، اين كلمه گاهى به معناى ( عَسَى ) براى رجاء و گاهى به معناى ( اوْشَكَ ) از افعال مقاربه مىآيد و بسان ( كادَ ) عمل مىكند ؛ « اخلَوْلَقَتِ السَّماءُ انْ تَمْطُرَ » : باشد كه آسمان به بارد يا نزديك به باريدن شد .
أَخَمَّ - إِخْمَاماً [ خمّ ] اللحمُ : گوشت گنديده شد .
أَخْمَدَ - إِخْمَاداً [ خمد ] النارَ : آتش را خاموش كرد ، - انفاسَه : او را كشت ، خوار و زبون كرد ، - الرجلُ : آن مرد ساكت و آرام شد .
أَخْمَرَ - إِخْمَاراً [ خمر ] : آن مرد پنهان و متوارى شد ، - الشيءَ : آن چيز را پنهان كرد ، - الأمرَ : آن امر را كتمان و پنهان كرد ، - العجينَ : به خمير مايهء خمير افزود ، - تِ الأرضُ : زمين پر از درختان بهم پيچيده شد ، - لهُ : بر او كينه‌ور شد ، - هُ الشيءَ : آن چيز را به او ارمغان كرد .
أَخْمَسَ - إِخْمَاساً [ خمس ] القومُ : آن قوم پنج نفر شدند .
الأَخْمَص - ج أَخَامِص [ خمص ] : فرورفتگى كف پاى كه به زمين نمىرسد ، و چه بسا كه بر تمام كف پاى اطلاق شود ؛ « من الرّأسِ الى اخْمَصِ الْقَدَم » : از سر تا كف پاى ؛ « اخْمَصُ البدنِ » : ميانهء تن .
أَخْمَلَ - إِخْمَالًا [ خمل ] هُ : او را گمنام كرد .
الأَخَنّ - [ خنّ ] : آنكه بهنگام سخن گفتن يا گريه كردن يا خنديدن صدايش از درون بينى درآيد ، آنكه تو دماغى سخن گويد .
أَخْنَى - إِخْناءً [ خنو ] عليه في الكلام : به او ناسزا گفت ، - عليهِ الدهرُ : زمانه بر او دراز شد ، زمانه او را نابود كرد ، زمانه بر او ستم كرد .
الأَخْنَس - [ خنس ] : آنكه داراى بينى كج بوده و سر بينى او بلند باشد .
أَخْنَعَ - إِخْنَاعاً [ خنع ] تْهُ الحاجةُ له أو اليه : نيازمندى به آن شخص وى را فروتن كرد .
الأَخُو - مثنَّاهُ أَخَوان ، ج إِخْوة و أُخوة و إخْوان و أُخْوان و أَخُون و آخَاء [ أخو ] : برادر .
أَخْوَى - إِخْوَاءً [ خوي ] الرجلُ : آن مرد گرسنه شد ، - ما عندَ فلَان : آنچه كه فلانى داشت از وى گرفت ، - الزندُ : آتش زنه آتش نداد ، - تِ النجومُ : ستارگان خشك شدند و باران نيامد ، - تِ الماشيةُ : ستور بسيار فربه شد .
الأَخْوَى - م خَيَّاء و خَوْيَاء [ خوي ] : آنكه خرد او بدر رفته باشد .
الإخْوَان - [ أخو ] : جمع ( أخ ) است و معمولا براى دوستى به كار برده مىشود ؛ « هؤُلاءِ اخوانُ صَفاء » : اينان دوستان باصفايند .
الإخْوَة - [ أخو ] : جمع ( أخ ) است و معمولًا در نسب به كار برده مىشود ؛ « هؤلاءِ اخوةُ فلان » : اينان برادران فلانى مىباشند ، - فى عُرف الرهْبَان : و در اصطلاح راهبان مسيحى به معناى برادرانى كه تازه به خدمت كليسا وارد شده‌اند مىباشد كه بر آنها ( ألإخْوَةُ العَمَلِيُّون ) اطلاق مىشود .
الأُخُوَّة - [ أخو ] : برادرى ، يگانگى ، دوستى .
الأَخُور - [ أخر ] : به معناى ( الإسْطَبْل ) : آخور است . اين كلمه فارسى است .
أَخْوَصَ - إِخْوَاصاً [ خوص ] النخلُ : درخت نخل برگ درآورد .
الأَخْوَص - م خَوْصَاء ، ج خُوص [ خوص ] : آنكه چشمانش در سرش فرورفته باشد ، چشم گود .
أَخْوَلَ - إِخْوَالًا [ خول ] : داراى خالوها ( دائيها ) ى بسيار شد .
أُخْوِلَ - [ خول ] : مرادف ( اخْوَل ) است .
الأَخْوَل - [ خول ] : آنكه دائيهاى بسيار دارد .
الأخَوِيّ - [ أخو ] : منسوب به ( الأخ ) است .
الأَخَوِيَّة - [ أخو ] : گروهى از دوستان كه انجمنى دينى يا غير از آن تشكيل دهند .
الأَخِيّ - [ أخو ] : منسوب به ( الأخ ) است .
الأَخْيَاف - [ خيف ] : افراد مختلف و گوناگون ؛ « هم اخْوَةٌ اخيافٌ او بَنُو اخيافٍ » : آنها برادرانى از يك مادر و چند پدر مىباشند .
الأَخِيذ - ج أَخْذَى [ أخذ ] : اسير ، گرفتار .
الأَخِيذَة - [ أخذ ] : آنچه كه از دشمن در جنگ گرفته شود ، آنچه كه به زور گرفته شده باشد .
الأَخِير - [ أخر ] : متناقض ( الأوّل ) است ؛ « أخيراً » : در پايان ، در خاتمه ؛ « اخيراً و ليس آخِراً » : تعبيرى است كه چيزها و مطالب ديگرى غير از آنچه در پايان سخن گفته شده در آن وجود دارد .
الأَخْيَر - م خِيرَى و خُورَى ، ج أَخَايِر [ خير ] : اسم تفضيل است .
الأُخَيْضَر - [ خضر ] ( طب ) : گونه‌اى بيمارى كه در چشم پديد آيد ، - ( ح ) : گونه‌اى
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 32 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار