بازار باز شد يا كساد شد ، - تِ الأُمور :
كارها در هم بر هم شد ، - الشيءُ : آن چيز فاسد شد ، - الرجُلَ : عطاى آن مرد را كم كرد يا بريد .
الخُدْعَة - فريب ، گول زدن ، آنكه فريب خورد ، مكر و حيله .
الخُدَعَة : آنكه بسيار فريبنده و خدعهگر باشد .
خَدَمَ - - خِدْمَةً و خَدْمَةً هُ : براى او كار كرد ، - هُ خِدَماتٍ كثيرةً : به او يارى و كمكهاى بسيار كرد ، - مَصَالِحَ فلانٍ : براى فلانى سودمند بود و به وى سود رسانيد ، - القُدَاسَ : به كاهن كمك كرد و دستيار او شد .
الخَدْمَاء - مؤنث ( الأَخْدَم ) است .
الخَدْمَة - ساعتى از شب يا روز .
الخِدْمَة - ج خِدَم و خِدمَات : كمك و مساعدت به ديگرى ؛ « خِدْمَةً للحقيقة » :
خدمتى كه براى حقيقت انجام شود ؛ « الخدْمَةُ العسكرية » : خدمت سربازى ؛ « الخِدْمَةُ الإجباريّة » : خدمت الزامى زير پرچم ؛ « فى خِدْمَتِكُم » : در خدمت شما ؛ « الْخِدمَات » : در اصطلاح اقتصاد به معناى صادرات منظور نشده از قبيل ترانزيت و اعادهى صادرات و جهانگردى و غيره .
الخَدَمَة - ج خَدَم و خِدَام و خَدَمَات : خلخال ، پاى برنجن ، ساق ، حلقهى قوم ، تسمهاى از چرم بسان حلقه كه بر دست شتر بندند .
الخِدَمَة - تسمهاى از چرم بسان حلقه كه بر دست شتر بندند .
الخِدْن - ج أخْدَان : دوست و يار و همدم .
اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود .
الخُدَنَة - آنكه با مردم بسيار دوستى و محبت كند .
الخَدُوج - خُدُوج و خِدَاج و خَدَائِج : بچهى ستور كه ناقص به دنيا آمده يا قبل از زمان طبيعى زائيده شده باشد .
الخَدُوش - آنچه كه بسيار خراش زند يا بگزد ، مگس ، كك .
الخَدُوع - ج خُدُع : آنكه بسيار حيله و خدعه زند .
الخَدِيج - مترادف ( الخَدُوج ) است .
الخَدِيعَة - ج خَدَائِع : مكر و حيله ، آنچه كه با آن گول زنند يا فريب دهند .
الخَدِيم - خدمتگزار ، برده .
الخَدِين - مترادف ( الخِدْن ) است .
الخُدَيْوِيّ - لقبى است كه در گذشته بر عزيز يا حاكم مصر اطلاق مىشده است .
اين واژه فارسى است به معناى پادشاه يا وزير يا مهتر .
خَذْرَفَ - خَذْرَفَةً [ خذرف ] : شتاب كرد ، - هُ بِالسيفِ : دست و پاى او را بريد .
الخُذْرُوف - ج خَذَارِيف : آنكه در راه رفتن شتاب كند ، صفحهايست دايرهاى كه داراى دو سوراخ است و در آنها نخ كنند و سپس با دو دست آن را به حركت درآورند تا صداى مهيبى از آن خارج شود . نام ديگر آن ( الخَرَّارة ) است ، گونهاى بازى كودكان كه به آن ( البُلْبُل ) نيز گويند ، گروه شتران كه با هم روند .
خَذَلَ - - خَذْلًا و خَذْلَاناً و خِذْلَاناً فلاناً و عنهُ : او را تنها گذاشت و به وى يارى نكرد ، - تِ الظبْيَةُ : آهو از گروه آهوان عقب افتاد و تنها شد .
خَذَّلَ - تَخْذِيلًا عنه أَصحابَهُ : دوستان او را از يارى و اعانت به وى باز زد ، - هُ : او را به شكست و ترك جنگ وادار كرد .
الخَذُول - آنكه بسيار از يارى و اعانت ديگران بازماند ، - مِن الظَّبَاءِ : آهوئى كه از گروه خود بازمانده و تنها شده است ؛ « رجُلٌ خَذُول الرجْلِ » : آنكه پايش بر اثر ضعف يا بيمارى يا مستى حركت نكنند و نتواند راه رود .
خَرَّ - - خَرِيراً [ خرّ ] الماءُ أو الريحُ : صداى آب يا وزيدن باد شنيده شد ، - النَّائِمُ : آن مرد در خواب خُرخُر كرد ، - خَرّاً و خُرُوراً : از بالا به پائين افتاد ، - الرجُلُ : آن مرد بدرود زندگى گفت ، - لِلَّهِ ساجداً : بدرگاه خداوند سجده كرد ، - لِوَجْهِهِ : از روى بر زمين افتاد ، - بين يَدَيْهِ : در برابر او سجده كرد ، - تحت قَدَمَيْهِ :
خود را جلوى پاى او انداخت و فروتنى كرد ، - عليهم : از جاى ناشناسى بر آنها حمله كرد .
الخُرّ - ج خِرَرَة [ خرّ ] : دهانهى آسياب كه در آن گندم ريزند ، زمينى كه سيل در آن اثر گذارده باشد ، - ( ع ا ) : بيخ گوش .
الخَرَاب - ج أَخْرِبة و خِرَب : ويران ، ويرانه ، اين واژه متضاد ( العمَار ) است .
الخُرَابة - گودى بالاى ران ، سوراخ سوزن ، هر سوراخ دايرهاى مانند سوراخ گوش .
الخُرَّابَة - « خُرَّابَةُ الإبْرةِ » : سوراخ سوزن .
الخَرَّابَة - « خَرَّابَةُ الإبْرةِ » : سوراخ سوزن .
الخَرَابِيش - « خَرَابِيشُ الخَطَّ » : خطوط كج و معوج ؛ « خَرَابِيشُ الدجَاج و نحوِها » : اين تعبير در زبان متداول به معناى خطهائى است كه مرغ با ناخنهاى خود بر زمين كشد .
الخُرَاج - ج أَخْرَاج و أَخْرِجَة و جج أَخَارِيج :
مترادف ( الخَرَاج ) است ، - ج خُراجات : آنچه كه از بدن مانند دُمّل خارج شود .
الخَرَاج - ج أَخْرَاج و أَخْرِجَة و جج أَخَارِيج :
كه از غلهى زمين و اموال گرفته شود ، ماليات زمين ، جزيه كه در بلاد اسلام از اقليتهاى مذهبى گرفته مىشود .
الخِرَاج - ج أَخْرَاج و أَخْرِجَة و جج أَخَارِيج :
مترادف ( الخَرَاج ) است .
الخُرَاجَة - واحد ( الخُراج ) است كه بر پوست بدن درآيد .
الخَرَادِل - پارههاى گوشت .
الخَرَادِيل - « لحمٌ خَرَادِيلُ » : گوشت پاره پاره يا تكه تكه شده .
الخَرَّار - [ خرّ ] : آنكه در خواب خُرخُر بسيار كند .
الخَرَّارَة - مؤنث ( الخَرّار ) ، گونهاى بازى كودكان كه به آن ( الخُذْروف ) گويند .
الخَرَّاز - كفاش يا كفشدوز .
الخِرَازَة - كفاشى .