تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩
الخِرَاس - ( ط ) : غذاى تولد .
الخَرَّاس - خُم ساز ، خم فروش .
الخُرَاشَة - آنچه از ريزه‌هاى چيزى كه پس از سابيدن يا بريدن ريخته شود .
الخَرَّاص - دروغگو ، بسيار دروغگو .
الخَرَّاط - چوب تراش ، دروغگو .
الخُرَاطَة - آنچه كه بر اثر چوب تراشى بر زمين مىريزد .
الخِرَاطَة - چوب تراشى ، خراطي .
الخُرَافَة - ج خُرَافَات : سخن بيهوده و ياوه .
الخَرَافَة - سخن خنده‌آور مرد پير و خرفت و احمق .
خَرَبَ - - خَرْباً هُ : آن را ويران ، آن را شقه يا سوراخ كرد ، - خِرَابةً و خَرَابَةً و خَرْباً و خُرُوباً : دزد شد .
خَرِبَ - - خَرْباً و خَرَاباً البيتُ : خانه ويران شد . اين واژه ضدّ ( عَمِرَ ) است .
خَرَّبَ - تَخْرِيباً البيتَ : خانه را ويران كرد .
الخُرْب - ج خُرَب و أخْرَاب و خُرُوب : فرورفتگى بالاى ران ، سوراخ سوزن ، هر سوراخ دايره‌اى مانند سوراخ گوش ، ظرفى است كه چوپان زاد و توشه‌ى خود را در آن مىنهد ، فساد در دين .
الخَرِب - برآمدگى كوه ، جاى ناهموار ، ترسو .
الخُرْبة - ج خُرَب و أَخْرَاب و خُرُوب : مترادف ( الخُرْب ) است .
الخَرْبَة - ج خَرَبَات : غربال ، عيب ، عورت ، كار زشت ، ظرفى كه چوپان در آن توشه‌ى خود را نهد ، فساد در دين ؛ « هو صَاحِبُ خَرْبَةٍ » : او در دين خود فاسد است .
الخِرْبَة - اسم هيأت است از ( الخارِب ) ، - ج خِرَب : ويرانه ، جاى خراب .
الخَرِبَة - ج خَرِبَات و خِرَب و خَرَائِب : ويرانه ، جاى خراب .
خَرْبَشَ - خَرْبَشةً [ خربش ] الكتابَ أو العملَ : آن كتاب يا كار را تباه كرد .
الخَرْبَق - ( ن ) : نام شكوفه‌ايست از رسته‌ى ( شُقّارِيَّات ) برگهاى آن سفيد و سياه است و براى سگها و خوكها زهر است و اما براى انسانها برگ سفيد آن قي آور است و برگ سياه آن مُسْهل است . در زمانهاى گذشته به اين عقيده بودند كه اين گياه شفا دهنده‌ى ديوانگان است .
خَرْبَصَ - خَرْبَصَةً [ خريص ] الخيوطَ : نخها را درهم ريخت و باز كردن آنها از هم مشكل شد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
خَرَتَ - - خَرْناً الأُذنَ : گوش را سوراخ كرد ، - الأَرضَ : زمين را شناخت و راههاى آن برايش آشكار شد .
خَرِتَ - - خَرَناً : راهنماى بيابان شد .
الخُرْت - ج أَخْرَات و خُرُوت : استخوان كوچك سينه ، سوراخ سوزن و مانند آن ، - مِنَ الذئاب : گرگ تيزرو و شتابنده .
الخَرْت - ج أخْرَات و خُرُوت : استخوان كوچكى است در سينه ، سوراخ سوزن و مانند آن .
خَرَجَ - - خُرُوجاً و مَخْرَجاً من موضعه : از جاى خود خارج شد ، - بهِ : او را خارج كرد ، - عليه : براى جنگ با وى بسوى او شتافت ، - الى فلانٍ مِنْ دَيْنِهِ : بدهى او را پرداخت ، - فِى الْعِلْم : در دانش نابغه شد ، - تِ الرعيَّةُ على الْمَلِك : مردم عليه پادشاه شوريدند ، - عن الطَّريق : از راه خارج شد و به سمت ديگرى رفت ، - عن الخطِّ : قطار از خط ريل خارج شد ؛ « لَا يَخْرُجُ عَن » : از خط خود خارج نمىشود ، در حد خود باز مىماند .
خَرَّجَ - تَخْرِيجاً هُ من المكان : وى را از آن جاى خارج كرد ، - الغُلامُ اللَّوحَ : آن جوان بر قسمتى از لوح نوشت و بر قسمتى ديگر ننوشت ، - تِ الراعيةُ المرتعَ : دام و ستور قسمتى از چراگاه را خوردند و قسمتى را رها كردند ، - المسأَلَة : مسأله را توجيه كرد ، - الأرضَ : بر زمين ماليات خراج بست ، - الولدَ فى الأَدَب : آن جوان را آموخت و پرورانيد ، - العملَ : آن كار را به چند گونه‌ى مختلف درآورد .
الخُرْج - ج خِرَجة : خورجين كه بر پشت ستور نهند .
الخَرْج - ج أَخْرَاج : خَرج . اين واژه ضد ( الدَّخْل ) است ، خراج ، ابر در آغاز آشكار شدن
الخَرْجَاء - مؤنث ( الاخرج ) است .
الخَرْجَة - اسم مرّه از ( الخُرُوج ) است ، بالكون يا تراس ساختمان به طرف بيرون خانه .
خَرْخَرَ - خَرْخَرَةً [ خرخر ] النائمُ : در خواب خُرخُر كرد .
الخَرْخَرَة - [ خرخر ] : صداى ريزش آب يا آبشار . اين واژه در زبان متداول رايج است .
خَرِدَ - - خَرَداً تِ الجاريةُ : آن جارية يا دختر دوشيزه بود ، - الرجلُ : آن مرد كم سخن شد .
الخُرْدَة - خُرده ريز از هر چيزى . اين واژه فارسى است .
الخُرْدَجيّ - خُرده فروش . اين واژه فارسى است .
الخُرْدُق - ( ا ع ) : قطعه‌هاى ريز كُروي از سرب . اين واژه تركى است .
خَرْدَلَ - خَرْدَلَةً [ خردل ] الطعامَ : بهترين غذا را خورد ، - اللحَم : گوشت را پاره پاره و ريز ريز كرد .
الخَرْدَل - ( ن ) : گياه خردل از رسته‌ى ( صليبيّات ) است كه در باغها يا كناره‌ى راهها مىرويد از اين گياه در تهيه‌ى غذا استفاده مىشود و فوائد پزشكى دارد . و نيز از آن روغن استخراج مىشود .
الخَرْدَلة - ( ن ) : واحد ( الخَرْدَل ) است .
الخَرْدَلِيَّة - ( ز ) : نام گياهى است داراى ميوه‌اى خشك بسان گياهان قرنى كه بهنگام رسيدن دو قسمت مىشود .
خَرَزَ - - خَرْزاً الجلدَ : چرم را سوراخ كرد و دوخت .
خَرزَ - - خَرَزاً : كار خود را پس از ناتوانى محكم كرد .
خرَّزَ - تَخْرِيزاً الشجرُ : تنه‌ى درخت را كرم يا
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 359 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار