موريانه سوراخ كرد . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الخَرَز - دانههاى مهرهى گوناگون كه از آن تسبيح يا گردن بند سازند ، دانههائى كه در سيم به رشته درآورند ، نگينهائى از سنگهاى قيمتى مانند الماس و ياقوت ؛ « خَرَزُ الظهْرِ » : مهرههاى كمر .
الخُرْزَة - ج خُرَز : سوراخ دوختنى .
الخَرَزَة - واحد ( الخَرَز ) است : سنگ بزرگ توگود كه بر لب چاه يا دهانهى آن قرار دهند ؛ « خَرَزَاتُ المَلِكِ » : جواهرات تاج پادشاه .
خَرِسَ - - خَرَساً : زبان او از سخن گفتن بند آمد ، صدائى از او شنيده نشد .
خَرَّسَ - تَخْرِيساً على النُّفَسَاء : به زن زائو غذاى تولد خورانيد .
الخُرْس : غذاى تولد .
الخَرْس - ج خُرُوس : خُم بزرگ .
الخِرْس - ج خُرُوس : خُم بزرگ . زمينى كه براى كشاورزى مناسب نباشد .
الخَرْسَاء - مؤنث ( الأَخْرَس ) است ، ابرى كه رعد و برق ندارد ، بلا و سختى .
الخُرْسَة - غذاى ويژهى زن تازهزا .
خَرَشَ - - خَرْشاً هُ : آن را خدشهدار كرد ، - هُ الذبابُ : مگس او را گزيد ، - الغُصْنَ :
شاخه را با چوب سركج كشيد ، - لِعِيَالهِ :
براى خانوادهى خود كسب روزى كرد .
خَرَّشَ - تَخْرِيشاً هُ : آن را خدشهدار كرد ، - هُ الذبابُ : مگس او را گزيد ، - الغُصْنَ :
شاخهى درخت را خدشهدار كرد .
الخَرَش - ج خُرُوش ( ح ) : مگس ، خردهريزهاى متاع خانه .
الخِرْشَاء - ج خَرَاشِيّ : پوست مار ، پوست تخم مرغ ، تيرهگى ؛ « خِرْشَاءُ العَسَل » :
زنبورهاى مرده در عسل ، موم عسل .
الخِرْشَاف - زمين سفت و سنگلاخ كه در آن نتوان راه رفت .
الخَرَشَة - ( ح ) : واحد ( الخَرَش ) است .
الخَرْشَفة - آميخته شدن سخن ، حركت ، زمين سنگلاخ .
الخُرْشُوف - ( ن ) : نام گياهى است معروف به ( ارضيّ شَوكيّ ) . اين واژه در زبان متداول رايج است .
خَرَصَ - - خَرْصاً : دروغ گفت ، - هُ : آن را تخمين زد ، - فى الأمرِ : دربارهى آن امر حدس زد و گمان كرد ، - - خِرَاصَةً الشيءَ :
آن چيز را اصلاح كرد .
خَرَّصَ - تَخْرِيصاً القصعة المكسورةَ و نحوَها :
ظرف شكاف برداشته را شكستهبندى كرد و دوخت .
الخُرْص - ج خُرْصَان : حلقهى طلا يا نقره و جز آنها ، - ج خِرَاص و اخْرَاص : شاخهى نخل خرما .
الخِرْص - اسم است از ( خَرَصَ ) ؛ « كَم خِرْصُ ارْضِك » : زمين تو چه قدر و اندازه است ، - ج خِرصَان : مشك ، زنبيل ، حلقهى طلا يا نقره و جز آنها ، شاخهى درخت خرما ، - ج خِرَاص و اخْرَاص ، و در زبان متداول بر سنگى كه در ديوار نصب كنند و با آن ستور را بندند اطلاق مىشود .
خَرَطَ - - خَرْطاً العودَ : چوب را تراشيد و صاف كرد ، - الوَرَقَ : برگ را با دست از درخت كند ، - الشجَرةَ : برگ درخت را كشيد و كند ، - العُنْقودَ : خوشهى انگور را در دهان نهاد و بدون حبه يا دانه بيرون كشيد ، - البَازيَ : باز را فرستاد ، - الرَّجُلَ فى الأمرِ : آن مرد را به آن كار داخل كرد ، - الجواهرَ : جواهرات را در كيف نهاد ، - الرجُلُ : آن مرد دروغ گفت .
الخَرْط - دروغ بسيار . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الخَرْطَال - ( ن ) : گياهى است از رستهى ( نجيليَّات ) كه معمولًا علوفهى حيوانات است ، اين گياه را بويژه در امريكا جوشانده خورند .
خَرْطَمَ - خَرْطَمَةً [ خرطم ] هُ : بر خرطوم او زد .
الخُرْطُم - ج خَرَاطيم : مترادف ( الخُرطُوم ) است .
الخُرْطُوم - ج خرَاطِيم : بينى و بويژه در فيل ؛ « خَرَاطِيمُ القومِ » : بزرگان قوم .
خَرَفَ - - خَرْفاً و خِرَافاً و خَرَافاً و مَخْرَفاً . الثمرَ : ميوه را چيد .
خَرِفَ - - خَرَفاً : از فرط پيرى عقل او تباه شد .
خَرُف - - خَرَفاً : مترادف ( خَرِفَ ) است .
خُرِفَ - تِ الأرضُ : باران پائيزى بر زمين باريد ، - تِ البهائمُ : باد پائيزى بر جانوران وزيد ، پائيز براى جانوران علوفه رويانيد .
خَرَّفَ - تَخْرِيفاً هُ : او را به خرفتى و كودنى نسبت داد .
الخَرِف - آنكه از پيرى عقلش كم شده باشد .
الخَرِفَة - مؤنث ( الخَرِف ) است .
خَرْفَشَ - خَرْفَشَةً [ خرفش ] الشيءَ : آن چيز را به هم آميخت .
الخَرْفِيّ - منسوب به ( الخَرِيف ) است .
الخَرَفِيّ - منسوب به ( الخَرِيف ) است .
خَرَقَ - - خَرْقاً الثوبَ : جامه را پاره كرد ، - البنَاءَ : براى ساختمان پنجره باز كرد ، - فُلاناً بِالرّمح : فلانى را با نيزه زد ، - المَفازَةَ : بيابان را پيمود تا به پايان آن رسيد ، - الأرضَ : زمين را پيمود ، - العادةَ :
رفتارى بر خلاف عادت كرد ، - الرّجُلُ : آن مرد دروغ گفت ، بازى بچگانه كرد ، - الكذبَ : دروغپردازى كرد ، - تِ الريحُ : باد تند وزيد ، - - خُرُوقاً فى البَيْت : در خانه ماند و از آن خارج نشد .
خَرِقَ - - خَرَاقَةً : احمق شد ، كار خود را خوب انجام نداد .
خَرُقَ - - خَرَاقَةً : مترادف ( خَرِق ) است .
خَرَّقَ - تَخْرِيقاً هُ : آن چيز را پاره كرد ، - الرَّجُلُ : آن مرد دروغ بسيار گفت .
الخُرْق - حماقت ، سوء تصرّف و نادانى ، انديشهى ناتوان ، ضد ( الرِّفق ) است ؛ « من الخُرْقِ فى الرأي أن » : از بىعقلى و حماقت است كه . . .
الخَرْق - ج خُرُوق : سوراخ ، فرورفتگى ، زمين