خاضَ - - خَوْضاً و خِيَاضاً [ خوض ] الماءَ : به ميان آب رفت ، - الشرَابَ : آب با مى آميخت ، - بِالفَرَس : اسب را به آب وارد كرد ، - الجوادُ فى الميدان : اسب در ميدان به نشاط آمد ، - فى الحديث : به سخن پرداخت ، - فى الموضوع : دربارهى موضوع به بحث و مناقشه پرداخت ، - بالسَّيْف : شمشير را در مضروب چرخانيد ، - الغَمَرات : خود را به سختيها زد ، - المَعْركةَ : خود را به جنگ زد ؛ « خاضَ غِمارَ الحرب » : وارد جنگ شد ؛ « انه يَخُوضُ المنايا » او خود را به هلاك و نابودى مىاندازد .
خاضَرَ - مُخاضَرَةً [ خضر ] هُ : ميوهها را سبز و نارس بر درخت به او فروخت .
خاضَعَ - مُخَاضَعَةً [ خضع ] هُ : با او به نرمى سخن گفت .
الخَاضِع - ج خُضَّع : مرد متواضع و آرام و فروتن .
الخَاضِل - خيس و تر .
خاطَ - - خَيْطاً [ خيط ] الثوبَ : جامه را دوخت ، - تِ الحيَّةُ : مار بر روى زمين پيچيد .
الخَاطِيء - ج خَطَأَة [ خطأ ] : گناهكار ، مجرم .
الخَاطِئَة - ج خَوَاطِئ : مؤنث ( الخَاطِىء ) است .
خاطَبَ - خِطَاباً و مُخَاطَبَةً [ خطب ] هُ : با او سخن گفت ، خطاب كرد ؛ « خاطَبَهُ فى فُلان » :
دربارهى فلانى با وى گفتگو كرد ؛ « خاطَبَه بِالتلفُون » : با او وسيلهى تلفن گفتگو كرد .
الخَاطِب - ج خُطَبَاء : فا ؛ « ارْسَلْتُهُ خَاطِباً فَتَزوَّجَ » :
اين مَثَل را به كسى گويند كه بدنبال كارى براى ديگرى رود . ولى براى خود انجام دهد ؛ « خاطِبُ الدنيا » : دوستدار دنيا كه از آن بهرهمند باشد .
خاطَرَ - مُخَاطَرَةً [ خطر ] بنفسهِ : خود را به خطر افكند ، - هُ على كذا : بر سر چيزى با او رهن بست .
الخَاطِر - فا ، - ج خَوَاطِر : آنچه در دل گذرد ، انديشه ، گاهى بر قلب و نفس نيز اطلاق مىشود ؛ « وَقَعَ فِى خَاطِرِى » : به دلم افتاد ؛ « مَرَّ بِخَاطِرِه أن » : بخاطرش آمد كه ؛ « سُرْعَةُ الخاطِرِ » : زود فهمى ، تيزهوشى ؛ « سَرِيعُ الخَاطِرِ » : حاضر جواب ، تيزهوش ، « اكرَاماً لِخَاطِرِكَ » : بخاطر رضايت تو ، « لاجل خاطِرِك » : به خاطر تو ، من كلِّ خاطِرٍ « : با كمال خورسندى ؛ » عَن طِيبَةِ خَاطِرٍ « : با خشنودى ، با شادمانى ؛ » اخَذَ بِخَاطِرِهِ « : به او تسليت گفت ، به او اطمينان داد ؛ » جَبَرَ خَاطِرَهُ « : دل او را راضى و خوشنود كرد و جبران گذشته را نمود ؛ » على اللَّهِ جَبْرُ الخَوَاطِر « : خداوند جبران مىنمايد ؛ » اخَذَ على خَاطِرِهِ منه « : از او دل خور شد ، دلتنگ شد ؛ » مَكْسُورُ الخَاطِر « : خوار و اندوهگين ، و نيز خاطر به معناى مشيّت و انديشيدن آمده است ؛ » لي خَاطرٌ فى كذا او ليسَ لى خَاطِرٌ فى كذا « : مرا در آن باره انديشهايست يا انديشهاى نيست ؛ » على خاطِرِك « : همانگونه كه بخواهى .
الخَاطِف - ج خَوَاطِف : فا ، تيرى كه بهنگام پرتاب بر زمين مىافتد و سپس بسوى هدف مىشتابد ؛ « ذِئابٌ خاطِفة » : گرگهاى درنده ؛ « صورةٌ خاطِفة » : عكس فورى ؛ « الحَرْبُ الخاطِفة » : جنگ پُر شتاب و سهمگين .
الخَاطُوف - ابزارى است بسان داس كه در طنابهاى دام بسته مىشود و با آن آهو و مانند آن را شكار مىكنند .
خافَ - - خَوْفاً و خَيْفاً و مَخَافَةً و خِيفَةً [ خوف ] :
ترسيد ، پرهيز كرد ، ضد ( أَمِنَ ) است ؛ « خافَهُ و خَافَ مِنْه و خَافَ عَليه » : از او ترسيد يا ترسان شد .
الخَاف - [ خوف ] : آنكه بسيار ترسد ، بسيار ترسو .
الخَافَة - [ خوف ] : جامهايست از چرم كه عسل گيرنده آن را پوشد ، آنچه كه با آن ميوهها را چينند .
خافَتَ - مُخَافَتَةً [ خفت ] هُ : با صداى آرام با وى سخن گفت .
الخَافِت - ابر بى باران ؛ « زرعٌ خافِتٌ » : گياه ناپايدار ؛ « صوتٌ خافِتٌ » : صدائى نرم و آرام .
الخَافِض - « عيشٌ خافِضٌ » : زندگى فراخ و خوب و گوارا .
الخَافِق - فا ؛ « رَجُلٌ خَافِق العين » : آنكه در چشمانش اثر خشوع و فرو رفتگى باشد ؛ « مَكانٌ خافِقٌ » : جائى كه تهى از تفريح و سرگرمى باشد .
الخَافِقَات - پرچمها ، نشانهها .
الخَافِقانِ - خاور و باختر .
الخَافِقَة - ج خافِقَات و خَوَافِق : مؤنث ( الخَافِق ) است .
الخَافي - [ خفي ] : آنچه كه آشكار نباشد ، پنهان .
الخَافِيَة - ج خَوَافِ [ خفي ] : مؤنث ( الخافي ) است ، ضد ( العَلانِية ) است ، آنچه كه پنهان باشد .
الخَاقَان - ج خَوَاقِين : اسم خاص است براى هر پادشاهى .
خالَ - - خَوْلًا و خِيَالًا [ خول ] المواشيَ : امور دام و ستوران را به عهده گرفت ، - فلانٌ على اهْله :
سرپرستى امور خانوادهى خود را عهدهدار شد ، - خَوْلًا : پس از مدتى داراى خدم و حشم يا غلامان و كنيزكان شد .
خالَ - - خَيْلًا و خِيلًا و خَالًا و خَيْلَةً و خِيلَةً و خَيَلَاناً و خَيْلُولَةً و مَخِيلَةً و مَخَالَةً [ خيل ] الشيءَ : آن چيز را گمان و خيال كرد . مضارع اين واژه براى مفرد متكلم : ( إخَالُ و اخالُ ) است .
خالَّ - مُخَالَّةً و خِلَالًا و خَلَالًا [ خلّ ] هُ : با وى دوستى و برادرى كرد .
الخَال - [ خول ] : دارندهى چيزى ، نشانه ، لشكرى از آرتش ، - ج أخَوال و اخْوِلَة و خُؤُول و خُوَّل و خُؤولَة : برادر مادر ، دائى ، خالو .
الخَال - ج خِيلان [ خيل ] : گمان و خيال ، ابر بىباران ، برق ، مرد پُرخير و بخشنده ، مردى كه دل يا جسمى ناتوان دارد ، كبد ، مرد خود بزرگ بين ، كوه تنومند ، پرچم ، مرد عزب و مجرد ، تپهى كوچك ، لگام اسب ، كفن ، خال سياه در بدن كه بيشتر بر روى