گونه در آيد .
خالَبَ - مُخَالَبَةً [ خلب ] هُ : با سخنان نغز و لطيف و فريبنده وى را فريب داد .
الخَالِب - آنكه با سخنان خوش مردم را مىفريبد .
الخَالِيَة - مؤنث ( الخَالِب ) است .
الخَالَة - ج خالات [ خول ] : خواهر مادر ، خاله .
الخَالَة - [ خيل ] : زن متكبر و خود بزرگ بين .
خالَجَ - مُخَالَجَةُ [ خلج ] قلبَهُ أمرٌ : انديشهاى به دل او راه يافت .
الخَالِج - فا ، مرگ .
الخَالِد - هميشه پايدار ، دائم ، - مِن النّاس :
آنكه هيچگاه پير نشود مثل اينكه هميشه جوان است .
الخَالِدَة - ( ن ) : گياهى است از رستهى ( مركبات ) كه شكوفههاى آن بسيار بادوام است و براى زينت كشت مىشود .
خالَسَ - مُخَالَسَةً و خِلَاساً [ خلس ] هُ : او را شتابانيد ؛ « خَالَسَهُ النظَرَ » : زير چشمى و تند به او نگاه كرد .
خالَصَ - مُخَالَصَةً [ خلص ] هُ في العشرة أو المودَّة :
بىآلايش با او دوستى و محبت كرد ، - هُ الودَّ : در دوستى با وى صميمى و بىغش شد .
الخَالِص - ج خُلَّص : فا ، ناب ، پاك و روشن ؛ « هذا ثوبٌ خالصٌ » : اين جامه روشن و سفيد است ؛ « الخالِص مِنْ » پاك و خالص از . . . ؛ « خالِصُ الأُجْرَة » : قيمت مقطوع ؛ « خالصٌ من الجُمْرك » : معاف از عوارض گمركى .
خالَطَ - مُخَالَطَةً و خِلَاطاً [ خلط ] هُ : با او معاشرت كرد ، با او آميخته شد ، - الدَّاءُ فلاناً : بيمارى فلانى را سست كرد ، - الشيءَ : آن چيز را بهم آميخت .
خالَعَ - مُخَالَعَةً [ خلع ] الرجُلَ : با او قمار بازى كرد ، - الرجُلُ زوجتَه او المرأةُ زوجَها : مرد از همسر خود يا زن از شوهرش جدا شدند .
الخَالِع - زنى كه در برابر پرداخت مال به شوهرش از وى طلاق گرفته است .
خالَفَ - خِلَافاً و مُخَالَفَةً [ خلف ] هُ : با او مخالفت كرد . اين واژه ضد ( وَافَقَ ) است ، - عن كذا : از چيزى تخلف كرد ، - بين رِجْلَيْهِ : يك پاى خود را به جلو و پاى ديگر را به عقب كشانيد .
الخَالِف - فا ، آنكه پس از رفتن ديگرى بنشيند ، مرد احمق و نادان .
الخَالِفَة - ج خَوَالِف : مؤنث ( الخَالِف ) است ، ستونى از ستونهاى پشت خانه ملتى بازمانده پس از ملت و امّت گذشته ؛ « رجُلٌ خالِفَة » :
مرد لجباز ، احمق .
خالَقَ - مُخَالَفَةً [ خلق ] القومَ : با آن قوم با خلق خوب و خوش معاشرت كرد .
الخَالي - [ خلو ] : تهى ، فارغ ؛ « خالٍ مِنَ الْفَائِدة » : بىفايده ، بيهوده ، - ج خُلُوّ : آنكه بىغم و اندوه باشد ؛ « هو خالي البال » : او آسوده خاطر است ، بىغم است ، - ج اخْلاء : مرد بىزن يا زن بىمرد .
الخَالِيَة - [ خلو ] : مؤنث ( الخالي ) است ؛ « القرون الخَالِية او الخَوَالِي » : قرنهاى گذشته و سدههاى دور و دراز .
الخَام - ج أَخْوام [ خوم ] : بافتهاى از پنبه .
الخَام - ج أَخْوَام [ خيم ] : مادّهى خام و دست نخورده مانند الماس قبل از پرداخت و صيقلى شدن ، چيزى كه در حالت طبيعى است و تغييرى در آن داده نشده باشد مانند پوست دباغى نشده ؛ « الزيْتُ الخَام » : نفت پالايش نشده ؛ « الموادُّ الخَام » : موادى كه در حالت طبيعى است .
الخَامّ - [ خمّ ] : « لَحْمٌ خامٌّ » : گوشت گنديده .
الخَامَة - ج خام و خامَات [ خيم ] : گياه سبز و تازه .
خامَرَ - مُخَامَرَةً [ خمر ] : در معاملهى فروش نيرنگ زد ، - الشيءُ الآخَرَ : آن چيز آميخته با چيزى ديگر شد ، - هُ الداءُ : بيمارى به درون او رسيد ، - القَلْبَ : به درون قلب درآمد ، - بيتَهُ : در خانهى خود اقامت گزيد ، - بهِ : بوسيلهى او پنهان شد .
الخَامِل - ج خَمَل : فا ، - من الرجال : مرد گمنام ، فرومايه .
خانَ - - خَوْناً [ خون ] : ناتوان شد ، - تْهُ رِجْلاه : نتوانست راه رود ، - خَوْناً و خِيَانَةً و مَخَانَةً و خَانَةً هُ الدَّهْرُ : زمانه با او نساخت و او را از فراخى به سختى كشانيد ، - هُ سيفُهُ : شمشير او خوب كار نكرد ، - العهدَ : پيمان را شكست ، - في كذا : به وى اعتماد شد ولى نار و زد ، - الدلوَ الرشاءُ : دلو بريده شد .
الخَان - [ خون ] : لقب پادشاهان ترك است ، - ج خَانَات : دُكان يا مغازه ، مسافرخانه يا كاروانسرا . نام ديگر آن ( الفُنْدُق ) است . اين واژه فارسى است .
الخَانَة - [ خون ] ( مو ) : مقطع آواز كم يا زياد اين واژه فارسى است ، - ج خانَات : مقام و منزلت ، چهار گوشهاى شطرنج يا بازيهاى ديگر . اين واژه فارسى است ، ستون حساب كه مربع بدست آمده از تقاطع خطوط در يك صفحه است . اين واژه نيز فارسى است .
الخَانِع - ج خَنَعَة و خُنُع : گناهكار تبهكار .
الخَانِق - فا ، راه تنگ .
الخَانُوق - [ خنق ] ( طب ) : مترادف ( الخُناق ) است .
خاوَصَ - مُخَاوَصَةً [ خوص ] : چشم خود را برهم نهاد ولى باز هم مىنگريست مثل اينكه به خورشيد نگاه كند ، - هُ البيعَ : در فروش با وى معارضه كرد ، - تِ النجومُ :
ستارهها رو به غروبى رفتند .
خاوَضَ - مُخَاوَضَةً [ خوض ] الفرسَ : اسب را به درون آب برد .
خاوَفَ - مُخَاوَفَةً [ خوف ] هُ : در ترسيدن بر او چيره شد .
الخَاوي - [ خوي ] : خالى ، تهى ؛ « خاوي الوِفاض » : در توبره يا مشك او چيزى نيست ، بىچيز و دست خالى .
الخَاوِيَة - مؤنث ( الخاوِي ) است .
خايَرَ - مُخَايَرَةً
هُ في العلم فخارَه : در دانش با او مسابقه داد و بر او چيره شد ، - هُ فى الأمرِ و بينَ الأَمْرين : به وى اختيار انتخاب آن كار