تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 28

مساهمون:

ص٢٨
كرد .
اخْتَزَنَ - اخْتِزَاناً [ خزن ] المالَ : مال را ذخيره كرد ، - السِّرَّ : راز را پنهان كرد ، - اللِسَانَ : او را از سخن گفتن بازداشت .
اخْتَشَعَ - اخْتِشَاعاً [ خشع ] لهُ : به او فروتنى كرد و سر فرود آورد .
اخْتَصَّ - اخْتِصَاصاً [ خصّ ] : بىچيز و بينوا شد ، - بالشيءِ : در آن چيز بىهمتا شد ، - هُ بالشيءِ : او را به آن چيز ويژه‌گى و اختصاص داد ، - الشيءَ لِنفسِه : آن چيز را به خود اختصاص داد ، در آن چيز منحصر بفرد شد . اين تعبير را نيز به اين گونه « اختَصَّ بِهِ نَفْسَهُ » به كار مىبرند .
الاخْتِصَار - [ خصر ] : اختصار ، ايجاز ، خلاصه ؛ « بِاخْتِصَار و بِالاخْتِصَار » و « على وَجهِ الاخْتصَار » : بطور خلاصه ، - ( ع ح ) : تبديل كسر به كسرى مساوى و كوچكتر .
الاخْتِصاص - [ خصّ ] : مص ، روى آوردن به رشته‌اى از علوم و صنعت ، - ج اخْتِصَاصَات : صلاحيت ، خبرگى ؛ « ذُو أَوْ ذَاتُ الاخْتِصَاص » : آنكه در كارى اختصاص داشته باشد ؛ « دَائِرة الاخْتِصَاص » : ادارهء ويژه بكارى .
الاخْتِصَاصيّ - ج اخْتِصَاصِيُّون [ خصّ ] : متخصص در رشته‌اى از علوم .
اخْتَصَرَ - اخْتِصَاراً [ خصر ] الكلامَ : سخن را كوتاه و خلاصه كرد ، - الطريقَ : نزديكترين راه را پيمود ، - فى الشيءِ : اشياء زائد آن چيز را حذف كرد ، - بِالعَصَا : بر عصا در راه رفتن خود تكيه زد ، - الرجلُ : آن مرد دست خود را بر كمر نهاد .
اخْتَصَفَ - اخْتِصَافاً [ خصف ] : در راه رفتن شتاب كرد .
اخْتَصَمَ - اختِصَاماً [ خصم ] القومُ : آنها با يكديگر زد و خورد كردند .
اخْتَضَبَ - اخْتِضَاباً [ خضب ] بالحنَّاء : حنا بست
اخْتَضَرَ - اخْتِضاراً [ خضر ] الفاكهةَ : ميوهء كال خورد ، - العُشبَ : گياه سبز را چيد .
اخْتُضِرَ - [ خضر ] : در جوانى مرد ، - الشيءُ : آن چيز را تازه و رسيده گرفت .
اخْتَضَعَ - اخْتِضَاعاً [ خضع ] : فروتنى كرد ، - الصقرُ : شاهين براى فرود آمدن سر خود را پائين آورد ، - فى سَيره : در راه رفتن شتاب كرد .
اخْتَضَمَ - اخْتِضَاماً [ خضم ] الشيءَ : آن چيز را بريد .
اخْتَطَّ - اخْتِطَاطاً [ خطَّ ] الوجهُ أو غيرهُ : در چهره يا جز آن خطوطى پديد آمد ، - الأرضَ او الدارَ : براى زمين يا خانه حدودى تعيين كرد ، - خِطَّةً : خطه يا محدوده‌اى را براى خود در نظر گرفت و اعلام كرد ، - الغُلامُ : پشت لب آن پسر موى درآمد .
اخْتَطَى - اختِطَاءً [ خطو ] هُ الى كذا : بر او در امرى سبقت گرفت .
اخْتَطَبَ - اخْتِطَاباً [ خطب ] الفتاةَ : آن دختر را خواستگارى كرد ، - القَومُ فلاناً : از فلانى خواستند تا از آن قوم دخترى به ازدواج خود درآورد ، - على المنبر : بر روى منبر سخنرانى كرد .
اخْتَطَفَ - اخْتِطَافاً [ خطف ] الشيءَ : آن چيز را ربود ، گرفت .
اخْتَطَمَ - اخْتِطَاماً [ خطم ] الخِطَامَ : مهار را بر بينى شتر بست .
اخْتَفَى - اخْتِفَاءً [ خفي ] : پنهان شد ، ناپديد شد ، - الشيءَ : آن چيز را بدست آورد و آشكار ساخت ، - البِئرَ : چاه را كند .
اخْتَفَقَ - اخْتِفَاقاً [ خفق ] العَلَمُ او السرابُ : پرچم يا سراب جنبيد و به حركت درآمد .
اخْتَلَّ - اخْتِلَالًا [ خلّ ] عقلُهُ : خرد او مختل و ديوانه شد ، - الأمرُ : آن كار سست و تباه شد ، - توازنُهُ : توازن خود را از دست داد ، - لَحْمُهُ : گوشت بدن او از فرط لاغرى كم شد ، - الرّجُلُ : آن مرد سركه ساخت ، - العَصيرُ : آب ميوه سركه شد ، - العصيرَ : آب ميوه را سركه كرد ، - اليهِ : به او نيازمند شد .
اخْتَلَى - اخْتِلَاءً [ خلو ] : منفرد و گوشه‌نشين شد ، تنها در گوشه‌اى بسر برد ، - العشبَ : گياه را چيد .
الاخْتِلَاجة - [ خلج ] : لرزش ، رعشه ، تكان خوردن عضوى از اندام انسان .
الاخْتِلَاس - [ خلس ] : مص ، دزدى فريبكارانه ، ربودن با حيله‌گرى .
الاخْتِلَاف - [ خلف ] مص ، تنوع ؛ « المُواطِنُون على اخْتِلافِ مَذاهِبِهِم و احْزَابهم » : هموطنان با اختلاف روشها و عقايد خود ؛ « الفَواكهُ على اخْتِلافِها » : ميوه‌ها به گونه‌هاى مختلف و متنوع .
اخْتَلَب - اخْتِلَاباً [ خلب ] هُ : او را با زبان خوش و سخن نغز فريب داد .
اخْتَلَجَ - اخْتِلاجاً [ خلج ] : آن چيز جنبيد و تكان خورد ، - تِ العينُ : مژه‌هاى چشم با حركتى اضطرارى تكان خورد ، - الشيءُ فى صدرِه : چيزى در دل او خطور كرد ، - الشيءَ : آن چيز را بسوى خود كشانيد ، - الْولَدَ : بچه را از شير گرفت .
اخْتُلِجَ - [ خلج ] من بينهم : از ميان آنها رفت و مرد .
اخْتَلَسَ - اخْتِلَاساً [ خلس ] الشيءَ : مرادف ( خلسهُ ) است ، - النّظرَ : بطور پنهانى نگاه كرد ، - الخُطَى : گامهاى آرام و پنهانى برداشت ، - القارئُ الحَرَكة : خواننده حركت حرف را بطور كامل اداء نكرد . در مقابل اين كلمه ( الإشْبَاع ) به كار مىرود و آن عبارت از اداى حركت مدّ حرف است .
اخْتَلَطَ - اخْتِلَاطاً [ خلط ] : آن چيز درهم آميخته شد ، - الظَّلامُ : تاريكى شب درهم آميخته شد ، - الرجلُ : خرد آن مرد تباه شد .
اخْتَلَعَ - اخْتِلَاعاً [ خلع ] الشيءَ : آن چيز را بر كند ، - تِ المرأةُ من زوجها : آن زن پول يا مالى به شوهر خود داد تا او را طلاق دهد كه هرگاه چنين كارى انجام شود آن را ( الخُلْع ) نامند ، - القومُ الرّجَلَ : آن قوم مال و دارائى آن مرد را گرفتند .
اخْتَلَفَ - اخْتِلَافاً [ خلف ] هُ : جانشين او شد ، او را جانشين خود كرد ، او را از پشت گرفت ، - القومُ : آن قوم با هم اختلاف پيدا كردند . اين كلمه ضد ( اتّفق ) است ، - الى المكان : به آن مكان رفت و آمد كرد .
اخْتَلَقَ - اخْتِلَافاً [ خلق ] الكذبَ : به سخن دروغ پرداخت و افترا زد .
أَخْتَمَ - إِخْتَاماً [ ختم ] الكتابُ : كتاب به پايان