تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
كرد ، چيد ، - الشيءَ : آن چيز را كم كرد ، قسمتى از آن چيز را بريد ، - الجَليدُ النبتَ : برف گياه را سوزانيد ، - من المالِ كذا : سهميّه‌ى او از مال فلان مقدار بود ، - - حَصَصاً الرجُلُ : موى سر او ريخت يا كم شد .
الحُصّ - ج حُصُوص و أَحْصَاص : مرواريد ، - ( ن ) : زعفران ، - عند العَامَّة : و در زبان متداول به معناى يك پاره از ليمو يا سير يا دانه‌ى صنوبر و مانند آنها مىباشد .
حَصَى - - حَصْياً الرجُلَ : آن مرد را با ريگ يا سنگريزه زد .
الحَصَى - سنگ ريزه‌ها ؛ - « طَرْقُ الْحَصَى » : يكى از كارهاى كاهنان در سحر و افسون است .
الحَصَّاء - [ حصّ ] : مؤنث ( الأَحَصّ ) است ؛ « سَنَةٌ حَصَّاء » : سال خشك و بى حاصل .
الحَصَاة - [ حصي ] : واحد ( الحَصَى ) است ، ج حَصَيَات و حُصِيّ و حَصِيّ ، شماره ، خرد و رأى ، - ( طب ) : سنگ كليه و مثانه كه باعث بيمارى كليه و گرفتگى مجراى بول مىشود .
الحَصَاد - مص ، مترادف ( الحِصَاد ) است ، كِشت درو شده ؛ « حَصَادُ الشّجرةِ » : ميوه‌ى درخت ؛ « اخَذُوا حَصَادَ الشَّجَرَة » : ميوه‌ى درخت را گرفتند ؛ « حَصَادُ البقول البَرِّيَّةِ » : دانه‌هاى ريخته شده از گياهان بر روى زمين .
الحِصَاد - مص ، زمان و هنگام درو .
الحَصَّاد - مترادف ( الحَاصِد ) است .
الحِصَار - سنگر ، پناهگاه ، بالشى كه بر پشت شتر بسان پالان قرار دهند و بر روى آن سوار شوند .
الحُصَاص - [ حصّ ] ( طب ) : بيمارى گرى .
الحُصَاصَة - [ حصّ ] : بازمانده‌ى انگور بر درخت پس از چيدن .
الحُصَالة - ( ز ) : دانه‌هاى گندم و جو كه پس از باد دادن بر روى زمين ماند و بر آن ( الكُناسَة ) : دانه‌هاى تلخ اطلاق مىشود .
الحَصَان - مرواريد ، - ج حُصُن و حَصَانات : زن پارسا و با عفت .
الحِصَان - ج أَحْصِنَة و حُصُن : اسب نر ، اسب نجيب و آزموده ؛ « حِصَانُ البحرِ » ( ح ) : اسب آبى كه معمولًا در رودخانه‌هاى افريقا وجود دارد ؛ « الحِصانُ البخاريُّ » : مقياس سنجش نيروى ابزار و آلات بخارى است .
الحَصَانَة - استوارى و محكم بودن ، - ( طب ) : نيروى پايدارى بدن در برابر بيمارى ؛ « الحَصَانَةُ النِّيابِيَّة » : مصونيت پارلمانى ويژه‌ى نمايندگان مجلس .
حَصَبَ - - حَصْباً هُ : بر او سنگريزه پرتاب كرد ، - المكانَ : آن جاى را با سنگريزه فرش كرد ، - هُ عن كذا : او را از آن چيز دور كرد ، - عَنه : از او دور شد و با شتاب گريخت ، - فى الأرض : راه را گرفت و رفت .
حَصِبَ - - حَصَباً : بر پوست بدن وى سرخجه ( سرخك ) درآمد ، - الوترُ : زه از كمان برگشت .
حُصِبَ - حَصَباً : بر بدن وى سرخك درآمد ، - الوترُ : زه از كمان برگشت .
حَصَّبَ - تَحْصِيباً المكانَ : آن مكان را با سنگريزه فرش كرد .
الحَصَب - پاره سنگ يا سنگريزه‌ها ، آنچه كه در آتش مىافكنند مانند هيزم .
الحَصْبَاء - مترادف ( الحصى ) به معناى سنگريزه‌ها است .
الحَصْبَة - ( طب ) : بيمارى سرخك .
الحَصَبَة - واحد : ( الحَصْباء ) است ، - ( طب ) : مترادف ( الحَصْبَة ) است .
الحَصِبَة - باد سخت كه در فضا سنگريزه‌ها برانگيزد ، - ( طب ) : مترادف ( الحَصْبَة ) است .
الحِصَّة - ج حِصَص [ حصّ ] : نصيب و قسمت ؛ « حِصَّة فى الرّبح » : سود سهم براى دارندهء آن .
الحَصْحَاص - خاك
حَصْحَصَ - حَصْحَصَةً [ حصحص ] الحَقُّ : حق آشكار شد ، - الترابَ و غيرَه : خاك و جز آن را به سمت راست و چپ تكان داد و برانگيخت .
الحِصْحِص - سنگها ، خاك .
حَصَدَ - - حَصْداً و حِصَاداً و حَصَاداً الزرعَ : كِشت را درو كرد ؛ « مَن زَرَعَ الشرَّ حَصَدَ النّدامة » : آنكه شر بكارد پشيمانى درو كند ، - القومَ بالسَّيف : آن قوم را همانگونه كه كِشت را درو كنند با شمشير كشت .
حَصِدَ - - حَصَداً الحبلُ : بافت ريسمان محكم شد ، - الدرعُ : زره محكم ساخته شد .
الحَصَد - آنچه از كِشت كه درو كنند .
الحَصْدَاء - مؤنث ( الأَحْصَد ) است ؛ « ذرعٌ حَصْدَاء » : زره محكم ساخت با حلقه‌هاى ريز و تنگ ؛ « شجرةٌ حَصْدَاء » : درخت پر برگ .
حَصَرَ - - حَصْراً هُ : بر او تنگ گرفت و اطرافش را احاطه كرد ، - القومُ بِفُلان : آن قوم بر فلانى سخت گرفتند ، - البعيرَ : پالان شتر را محكم بست ، - الشيءَ : آن چيز را فرا گرفت .
حَصِرَ - - حَصَراً : آن مرد از سخن گفتن درماند ، بخيل شد ، - الرّجُلُ : سينه‌ى آن مرد تنگ شد ، - بِالسرَّ : راز را پنهان كرد ، - عن الشيءِ : از آن چيز درمانده و ناتوان شد .
حُصِرَ - شكم او قبض شد و پيشاب وى بند آمد .
الحُصْر - ( طب ) : يبوست و قبض شدن شكم .
الحَصْر - انحصار ؛ « ادارهء حَصر التّبغ و التُّنْباك » : اداره‌ى انحصار توتون و تنباكو ؛ « بالحَصْر » : منحصراً ، در معناى باريك ؛ « على سبيلِ الحَصْر » : حق بدون رقابت ؛ « لا يدخُلُ تحت الحَصْر » أو « لَا حَصْرَ له » : بىشمار و بسيار ؛ « يفوقُ الحَصْر » : بيش از حد شمارش ، و در زبان متداول به معناى غم و اندوه مىباشد .