تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
حساسيت در بدن انسان ؛ « الأَمْراضُ الحَسَّاسيَّة » : بيمارىهاى حساسيت كه بر اثر عوامل داخل شدن ماده‌اى در جسم انسان پديد مىآيد .
الحُسَاف - باقيمانده‌ى غذائى كه خورده شده باشد .
الحُسَافة - آنچه از خُرماى فاسد يا پوسته شده كه بر روى زمين ريخته شده باشد ؛ « حُسَافَةُ الناس » : افراد پَست و فرومايه .
الحُسَاكَة - دشمنى و كينه .
الحُسَالَة - پوسته جو و مانند آن .
الحُسَام - شمشير بُرَّنده ؛ « حُسَامُ السيفِ » : لبه‌ى تيز شمشير .
الحُسَان - ج حُسَانُون : مترادف ( الحَسَن ) است به معناى زيبا .
الحُسَّان - مبالغه‌ى ( الحَسَن ) است به معناى بسيار زيبا .
الحُسَّانَة - مؤنث ( الحُسَّان ) است .
حَسَبَ - - حَسْباً و حِسَاباً و حِسْبَاناً و حُسْبَاناً و حِسْبَةً و حِسَابَةً هُ : آن چيز را شمرد ، - حِسَابَهُ : آن چيز را به حساب خود وارد كرد ، آن چيز را مورد توجه قرار داد ، - لَهُ حِساباً : براى او اهميت زياد قائل شد ، - أَلْفَ حِسابٍ لِكذا : درباره‌ى آن چيز بسيار احتياط كرد .
حَسِبَ - - حِسْبَاناً و مَحْسَبَةً و مَحْسِبَةً هُ : آن چيز را گمان يا خيال كرد .
حَسْبَ - - حَسَباً و حَسَابَةً : با حَسَب و يا بخشنده شد .
حَسَّبَ - تَحْسِيباً الميتَ : مُرده را با كفن دفن كرد .
الحَسْب - مص ، كفايت ؛ بَسَندگى ، « حَسْبكَ درهمٌ » : براى تو درهمى كافى است . اين واژه مرفوع است بنا بر ابتدا و كاف مضاف اليه مىباشد و گاهى ( باء ) بر آن افزوده مىشود مانند ( بِحَسْبِكَ دِرهَمٌ ) : درهمى براى تو كافى است ؛ « حَسْبُك أَن » : كافى است براى تو كه ؛ « حَسْبَما » : به مقتضاى آن چيز ، مطابق آن چيز .
الحَسَب - مص ، حساب شده ، عدد و اندازه ؛ « هذا بحَسَب ذاك » : اين عدد مطابق آن عدد است ؛ « اعْمَلْ على حسبِ ما أَمَرْتُك » : طبق دستورى كه به تو داده‌ام عمل كُن ؛ « حَسَبَمَا ذُكر » : به ميزانى كه يادداشت شد ، ج أَحْسَاب : بزرگى خانواده‌گى ، آنچه از افتخارات پدران باشد .
الحُسْبَان - حساب ؛ « كانَ في الحُسْبَان » : مورد توجه بود ، توقع آن را داشتند ؛ « كانَ فى الحُسْبان أَن » : انتظار مىرفت كه . . . ، تيرهاى ريز .
الحُسْبَانة - واحد ( الحُسْبَان ) است به معناى تيرهاى ريز ، صاعقه ، ابر ، تگرگ .
الحِسْبَة - مص ، دفنِ مُرده در سنگريزه‌ها يا با كفن ، - ج حِسَب : پاداش و ثواب ؛ « لي عِنْدَهُ حِسْبَةٌ » نزد وى مقدارى پول دارم . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
حَسْحَسَ - حَسْحَسَةً عليه : آن چيز را با دست لمس كرد تا جاى آن را پيدا كند . اين واژه در زبان متداول رايج است .
حَسَدَ - - حَسَداً و حَسَادَةً فلاناً نعمتَهُ و على نعمتِه : بر او حسد كرد و زوال نعمت او را تمنّا كرد .
حَسَّدَ - تَحْسِيداً فلاناً نعمتَهُ و على نعمتِه : مترادف ( حَسَدَهُ ) است .
حَسَرَ - - حَسْراً الشيءَ : آن چيز را آشكار كرد ؛ « حَسَرَ كُمَّه عن ذِراعه » : آستين خود را بالا زد و دست او آشكار شد ؛ « حَسَرَتِ الجَاريَةُ خِمارَها عَنْ وَجْهِهَا » : آن زن نقاب از چهره برافكند ، - الغُصْنَ : پوست شاخه‌ى درخت را كند ، - البَيتَ : خانه را جاروب كرد ، - الشيءُ : آن چيز آشكار شد ، - حُسُوراً الرجُلُ أَوِ الدابَّةُ : آن مَرد يا آن ستور خسته و درمانده شد ، - البَصَرُ : چشم ضعيف و ناتوان شد .
حَسِرَ - - حَسَراً : خسته و درمانده شد ، - حَسَراً و حَسْرَةً : افسوس خورد .
حَسَّرَ - تَحْسِيراً هُ : او را افسوس خورانيد ، او را خوار و كوچك كرد ، او را آزرد ، - الطيُر : پرهاى پرنده ريخت .
الحُسَّر - مردان پياده در جنگ كه سرهاى خود را برهنه كنند يا اينكه بدون زِرِه باشند .
الحَسْرَان - آنكه بر كارى افسوس بسيار خورد و پشيمان باشد .
الحَسْرَة - مص ، - ج حَسَرَات : اندوه و افسوس ؛ « يا لَلْحَسْرَة » : دريغا از گذشته ، چه بدبختى كه پديد آمد ؛ « يا حَسْرتى » ؛ « وا حَسْرَتاه » : دريغا بر من چقدر زيان ديدم .
حَسَّسَ - تَحْسِيساً [ حسّ ] هُ : او را وادار به احساس كرد ، « النّائِمَ : خفته را بيدار كرد .
حَسِكَ - - حَسَكاً عليه : بر او خشم گرفت ، - تِ الدابَّةُ : ستور دانه‌ها را خورد .
حَسَّكَ - تَحْسِيكاً الشيءَ : كمى از آن چيز را براى رفع نياز نزد خود نگهداشت . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الحَسَك - ( ن ) : گياه خاردار ، استخوان ريز ماهى .
الحَسِك - خشمگين .
الحَسَكَة - دشمنى و كينه ، واحد ( الحَسَك ) است .
حَسَمَ - - حَسْماً هُ : آن چيز را قطع كرد ، بريد ، - العِرْقَ : رگ را زد سپس آن را داغ كرد تا خون از آن روان نشود ، - الداءَ : بيمارى را با دارو از بين بُرد ، - هُ الشيءَ : آن چيز را از او منع كرد .
الحَسْم - كم كردن چيزى از حسابى .
حَسَنَ - - حُسْناً : زيبا شد .
حَسُنَ - - حُسْناً : زيبا شد ؛ « انْ حَسُنَ لَدَيْكَ » : اگر مايل باشى و بخواهى ؛ « يَحْسُنْ بِكَ أن » : بر تو شايسته است كه ؛ « حَسُنَ استعدادُه لكذا » : براى آن كار به خوبى آماده شد .
حَسَّنَ - تَحْسِيناً هُ : آن چيز را آراست و زيبا كرد .
الحُسْن - مص ، - ( ع ا ) : استخوان دنبال آرنج ، - ج مَحَاسِن ( على غير القياس ) : زيبائى ؛ « لحُسْنِ الحَظَّ » : از توفيق خدا ، از خوش بختى ؛ « حُسْنُ السلُوكِ » :
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 329 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار