الحُصُر - ( طب ) : يبوست شكم و قبض شدن آن .
الحَصِر - فاعل است از ( حَصِرَ عن الشَّيءِ ) :
درمانده و عاجز .
الحِصْرِم - غورهى انگور مادامى كه سبز باشد .
الحِصْرِمَة - واحد ( الحِصْرِم ) است به معناى يك دانه غوره .
حَصَّصَ - تَحْصِيصاً [ حصّ ] الأمرُ : آن امر آشكار و نمايان شد .
الحَصَص - [ حصّ ] : كم شدن موى سر ، بلند نشدن موى سر .
الحَصِص - [ حصّ ] : آنچه كه از موى الاغ و شتر ريخته شود .
حَصِفَ - - حَصَفاً : به بيمارى گرى دچار شد .
حَصُفَ - - حَصَافَةً : نيكو انديشه و استوار خِرَد شد .
الحَصَف - ( طب ) : گرى خشك .
الحَصِف - نيكو رأى و استوار خِرَد .
حَصَلَ - - حُصُولًا و مَحْصُولًا لهُ كذا : آن چيز بر او ثابت و واجب شد ، - على الشيءِ : آن چيز را بدست آورد ، - الشيءُ : آن چيز باقى ماند ؛ « حَصَلَ عليه مِن حَقِّي كذا » : از حق من چيزى نزدِ وى حاصل شد يا ثابت گرديد ، - لي عليكَ كذا : نزد من چيزى بر تو ثابت شد .
حَصِلَ - - حَصَلًا تِ الدابَّةُ : ستور خاك و سنگريزه خورد و شكمش درد گرفت .
حَصَّلَ - تَحْصِيلًا الدّيْنَ : بدهى را وصول كرد ، - الشيءَ أو العلمَ : آن چيز را بدست آورد يا دانش كسب كرد ، - الكلامَ : سخن را به مفهوم و مفاد آن باز گردانيد .
الحَصَل - ( ز ) : آنچه از دانههاى نامرغوب كه در كشتزار باقى مىماند و به آن ( الكُنَاسة ) گويند .
حَصَنَ - - حَصْناً ه : آن چيز را در جائى محكم قرار داد .
حَصُنَ - - حَصَانَةً : آن جاى محكم و استوار شد ، - حُصْناً و حِصْناً و حَصَانَةً تِ المَرأَةُ : آن زن با عفت و پارسا شد .
حَصَّنَ - تَحْصِيناً المكانَ : آن مكان را پناهگاه محكم ساخت .
الحِصْن - ج حُصُون و أَحْصَان و حِصنَةَ ( ا ع ) :
پناهگاه ، اسلحه .
الحَصْنَاء - مترادف ( الحَاصِن ) است به معناى زن پارسا و شوهردار .
الحَصُور - مترادف ( الحَصِر ) است به معناى رازدار يا آنكه از شهوات خوددارى كند .
الحَصَوِيُّ - [ حصي ] من الأَنْهر : رودخانهى پر از سنگريزه .
حَصِيَ - - حَصاً تِ الأرضُ : زمين پر از سنگريزه شد .
حُصِيَ - ( طب ) : سنگ كليه در مثانهى او توليد شد .
الحَصِيَّةُ - [ حصي ] من الأراضي : زمين پر از شن و سنگريزه .
الحَصِيد - آنچه از كشت كه درو شده باشد ؛ « أيّامُ الحَصِيد » زمان درو كردن .
الحَصِيدَة - ج حَصَائِد : آنچه از كشت كه درو شده باشد ، پائين ساقههاى كشت كه داس به آن نرسد و در زمين باقى ماند ، كشتزار ؛ « ايَّامُ الحصَيدةِ » : زمان درو كردن ؛ « حَصَائِدُ الأَلِسنة » : سخن بيهوده كه در حق ديگرى گفته شود .
الحَصِير - مترادف ( الحَصِر ) است ، - ج حُصُر و أَحْصِرَة : جنب و كنار ، گوشت ميان شانه و كمر ، زندان ، زندانى ، پادشاهى كه از مردم پنهان باشد ، جاى تنگ ، راه ، صفِ مَردم و جز آنها ، حصير ، فرش بوريا ، مجلس ، - مِنَ المياه : آبى كه از باطنِ كوه به گونهى چشمهها روان باشد ؛ « حُصُر النفْط » :
چاههاى نفت .
الحَصِيرَة - ج حَصَائِر : حصير بوريا كه از برگهاى نى ساخته مىشود ، پارهاى گوشت كه در پهلوى اسب ميان كِتف و تهىگاه آن پديد مىآيد .
الحَصِيصَ - [ حصّ ] : عدد ، شماره ؛ « حَصِيصُهُم كذا » : شمارهى آنها فلان مقدار است .
الحَصِيصَة - موىِ گوش ، آنچه كه بُريده يا كوتاه شده باشد .
الحَصِيف - مترادف ( الحَصِف ) است .
الحَصِيل - آنچه از مال كه بدست آيد يا حاصل شود ، - ( ن ) : نام گونهاى از گياهان است .
الحَصِيلَة - ج حَصَائِل : اسم است از ( التحْصِيل ) : آنچه كه بدست آمده است ، بقيه و بازمانده .
الحَصِين - من الأَماكن : جاى محكم و استوار ؛ « دِرْعٌ حَصِين » : زره محكم .
حَضَّ - - حَضّاً [ حضّ ] هُ على الأمر : او را بر آن كار تشويق كرد ، او را در آن كار برانگيخت .
الحِضَار - من الإبل : شتر سفيد ، اين واژه در مفرد و جمع يكسان به كار مىرود .
الحَضَارة - شهر ، اقامت در شهر ، شهريگرى ، تمدّن .
الحِضَارَة - شهريگرى ، تمدن .
الحَضَانَة - كودكستان ؛ « دارُ الحَضَانة » :
مهد كودك .
الحِضَانَة - تربيت ، پرورش ، دايگى بچه ، - ( ب ) : سوراخ يا مجراى آب در كنار ديوار كه آب را از نفوذ در ديوار برگرداند .
حَضَرَ - - حُضُوراً و حَضَارَةً : حاضر شد ، - حَضَارَةً : در شهر مسكن گزيد ، - حُضُوراً المجلسَ : در آن مجلس حاضر شد ، - هُ : او را حاضر كرد ، - هُ الأمرُ : آن امر بخاطرش آمد ، - هُ الموتُ : مرگ بر او فرا رسيد ، - هُ الشيءَ :
آن چيز را براى او آورد ، - اليه : بسوى او آمد ، - تِ الصلاةُ : هنگام نماز شد ، - عن المكان :
از آن مكان بجاى ديگرى رفت .
حَضِرَ - - حُضُوراً المجلسَ : در آن مجلس حاضر شد ، - عن المكان : از آن مكان متحول شد و بجاى ديگر رفت .
حُضِرَ - مرگ به سراغ او آمد .
حَضَّرَ - تَحْضِيراً هُ : او را حاضر كرد ، - هُ الشيءَ : آن چيز را براى او آورد .