بر او خواندند .
الحَطِيب - « مَكانٌ حَطِيبٌ » : جاى پر از هيزم .
الحَطِيبَة - « أرضٌ حَطيبة » : زمين پر از هيزم .
الحَطِيطَة - [ حطَّ ] : اسم است از آنچه كه بها و قيمت را پائين آورد ، بهاى كم كرده شده .
حَظَّ - - حَظَّاً : خوشبخت شد .
حُظَّ - مترادف ( حَظَّ ) است .
الحَظَّ - ج حُظُوظ و حِظَاظ و أَحُظَّ : نصيب و قسمت از هر چيز خوبى ، و گاهى بر نصيب از شر نيز اطلاق مىشود ، شانس ، بخت ، سعادت و آسايش ؛ « ذُو حَظٌّ مِنْ » : داراى بخت و اقبال ؛ « كان من حُسنِ حَظَّهِ أن » : از خوش بختى كه داشت ؛ « ليس أحْسَنَ مِنهُ حَظَّاً » : از او خوش شانستر نيست ، از آن سعادتمندتر نيست ؛ « لِحُسْنِ الحَظَّ » : أو « من حُسنِ الحَظَّ » : از خوش شانسى از توفيقات خداوند ، از بخت خوب ؛ « سُوءُ الحَظَّ » :
بدبختى بدشانسى و بد اقبالى ؛ « مَنْكُود الحَظَّ » : بدشانس .
حَظَا - - حَظْواً [ حظو ] : آهسته خراميد .
الحَظَى - [ حظي ] ( ح ) : شپش .
الحِظَى - ج أَحْظٍ و جج أَحَاظٍ : مترادف ( الحَظَّ ) است .
الحَظَاة - ( ح ) : واحد ( الحَظَى ) است .
الحَظَار - آنچه كه ميان دو چيز را فاصله اندازد .
الحِظَار - مترادف ( الحَظَار ) است .
الحِظَة - ج حِظاً و حِظَاء [ حظو ] : مقام و منزلت ، بخت و اقبال .
حَظَر - - حَظْراً : براى خود آغلى ساخت ، - هُ الشيءَ و حَظَرَ عليه الشيءَ : آن چيز را از وى منع كرد ، - الشيءَ : آن چيز را از ديگرى بازداشت ، - المَوَاشِي : ستوران را در آغل نگهداشت .
حَظَّرَ - تَحْظِيراً : مترادف ( حَظَرَ ) است و تشديد براى مبالغه مىباشد .
الحَظِر - درخت كه با آن آغل سازند ، خارِ تر .
حَظِلَ - - حَظَلًا البعيرُ : شتر حنظل بسيار خورد .
الحَظِل - ج حَظَالَى : « بَعيرٌ حَظِلٌ » : شترى كه حنظل بسيار خورد .
الحَظْو - [ حظو ] : مص ، بخت ، اقبال .
الحُظْوة - مقام و منزلت در ميان مردم ؛ « نالَ حُظْوَةً عند فلانٍ » : نزد فلانى داراى مقام و منزلت شد .
الحِظْوَةَ - مترادف ( الحُظْوَة ) است .
حَظِيَ - - حُظْوَةً و حِظْوةٌ و حِظَةً : صاحب مقام و بخت و اقبال شد ، - بِالرّزقِ : در فراخ روزى قرار گرفت .
الحَظِي - [ حظو ] : خوش شانس .
الحَظِيّ - [ حظو ] : آنكه مردم او را دوست دارند و مقامش را بالا برند .
الحَظِّيّ - [ حظَّ ] : آنكه داراى بخت و اقبال است .
الحُظَيَّا - راه رفتن آهسته ؛ - « مَشَى الحُظَيَّا » : آهسته راه رفت .
الحُظَيَّة - ج حُظَيَّات : تير كوچك و بدون پيكان .
الحَظِيَّة - ج حَظَايَا : مؤنث ( الحَظِيّ ) است ، زن گرامى و محبوبه نزد حكمران يا پادشاه .
الحَظِيظ - [ حظَّ ] : مترادف ( الحَظِّيّ ) است .
الحَظِيرَة - ج حَظَائِر : آنچه كه ميان تو و چيزى فاصله اندازد ، جايى كه براى دام و ستور آماده كنند تا از سرما و باد محفوظ مانند ؛ « انَّهُ لنكِدُ الحظيرةِ » : او مرد بخيل و كم خير است ؛ « حَظِيرةُ القُدس » : بهشت ؛ « جَذَبَهُ الى حَظِيرته » : با نفوذى كه داشت ويرا استمالت كرد ؛ - « حَظَائرُ الطائراتِ » : باندهاى هواپيماها براى فرود آمدن آنها ؛ « عادَ الى الحَظِيرة » : به دامن كليسا بازگشت ، بخانهى پدرى بازگشت .
حَفَّ - - حَفّاً القومُ الرجلَ و بهِ و حولَهُ : آن قوم گرد آن مرد برآمدند ، - هُ بِكذا : با چيزى او را احاطه كرد ، - تْهُ الحاجةُ : نيازمند شد ، - تُ به العيونُ : نگاهها به سوى او دوخته شد ، چشمها با شگفتى به وى نگاه كردند ، - - حُفُوفاً الرّجُلُ : آن مرد سخت خشم زننده شد ، - حَفّاً و حِفافا الشيءَ : پوست آن چيز را كند ، - اللَّحْيَةَ : ريش را تراشيد يا قسمتى از آن را كوتاه كرد ، - الوجهَ : موى را از چهره زدود ، - - حُفُوفاً الأرضُ : گياه زمين خشك شد ، - سمعُهُ : گوش او ناشنوا شد ، - حَفيفاً تِ الشجَرةُ او الحيَّةُ : درخت بهنگام وزش باد يا مار به هنگام خزيدن آواز داد .
الحَفّ - اثر ، نشان ؛ « جاءَ على حَفِّهِ » :
بدنبال او آمد ، ناحيه ، اهتمام كننده ، عنايت كننده ؛ « فلانٌ حَف على نَفْسِهِ » : فلانى نسبت به خود توجه دارد .
حَفَا - - حَفْواً [ حفو ] فلاناً : به فلانى چيزى بخشيد ، - ا لله به : خداوند به او كرم و عطا كرد ، - هُ من الشيءِ : او را از آن چيز بازداشت ، - البرقُ : برق كمى درخشيد و در ابر پنهان شد ، - شارِبَهُ : سبيل خود را تراشيد .
الحَفَاء - اسم است از ( حَفِي ) : پابرهنه راه رفتن .
الحَفَّار - آنكه زمين را حفر كند ، اين واژه معمولا بر گوركن اطلاق مىشود .
الحُفاصَة - آنچه كه انداخته شده باشد .
الحِفَاظ - پوشك بچه كه در ميان پاى او نهند ، - على كَذا : ابقاى چيزى ، نگهدارى چيزى .
الحِفَاف - ج أَحِفَّه [ حفّ ] : جانب ، كنار ، نشان ، موى دور سر تاس .
الحُفَافَة - بقيّهى كاه ، آنچه از موى و مانند آن كه ريخته شده باشد .
الحُفَال - گروه بزرگ و بسيار ، شير گرد آمده در پستان .
الحُفَالَة - مردم فرومايه ، اصل اين واژه ( الحُثَالَة ) است ، هر چيز پست و نامرغوب ؛ « حُفَالَةُ الطَّعامِ » : بازماندهى غذا كه دور ريخته شود ، « حُفَالَةُ اللبنِ » : كف شير .
الحَفّان - [ حفّ ] : خدمتگزاران ، ظرف پُر