- مِنَ النَّخلِ : نخلى كه بسيار بلند است و دست انسان به آن نرسد .
الجِبَارَة - ج جَبَائِر : شكسته بندى استخوان ، چوبها يا پارچهها كه با آن استخوان را بندند .
الجَبَّارَة - ( ن ) : گونهاى درخت از رستهء صنوبريها است . اين درخت بسيار تنومند و بلند است و گاهى درازى آن به يكصد متر مىرسد .
الجَبَّاسة - محل كندن گچ ، كارخانهء گچ سازى .
الجَبَّالَة - ابزارى كه با آن بتون سازند .
الجَبَان - ج جُبَنَاء : ترسو ، اين واژه ضد ( الشجَاع ) است .
الجَبَّان - م جَبَّانَة : اسم مبالغهء ( الجَبَان ) است .
به معناى بسيار ترسو ، فروشنده پنير ، دارندهء پنير ، مترادف ( الجَبَّانَة ) است .
الجَبَّانة - ج جَبَابِين : گور ، زمين هموار و بى درخت ، بيابان .
الجِبَاية - ج جِبَايَات : ماليات ، عوارض .
الجُبَّة - ج جُبَب و جِبَاب : جُبِّه ، پوشاكى كه بر روى لباس پوشند ، زِرِه ، استخوان اطراف چشم ، جاى اتصال ساق پاى ستور به سُم ؛ « جُبَّة السنَان » : آن قسمت از نيزه كه داخل چيزى شده باشد .
الجَبْح - ج أَجْبُح و جِبَاح و أَجْبَاح : كندوى عسل .
الجَبَخَانَة - ( ا ع ) : زرادخانه ، انبار اسلحهء جنگى اعم از مواد منفجره و بمبها و غيره .
اين واژه تركى است .
جَبَرَ - - جَبْراً و جُبُوراً و جِبَارَة العَظْمَ : استخوان را شكسته بندى كرد ، - الكَسْرَ ( ع ح ) : و در علم حساب به معناى كسر را به عدد صحيح در آورد مىباشد ، - الفقيرَ : فقير را توانگر كرد ، - هُ على الأمر : او را ملزم به آن كار كرد ، خاطِرَهُ : به او تسليت گفت ، او را خشنود كرد ، - جبوراً و جَبْراً : به معناى ( انْجَبَرَ ) مىباشد .
جَبَّرَ - تَجْبِيراً العَظْمَ : مترادف ( جَبَرَه ) است ، استخوان را شكسته بندى كرد ، - الفقيرَ : فقير را مستغنى كرد .
الجَبْر - اين واژه ضد ( الكِسْر ) است ، قضا و قَدَر كه حاصل تثبيت هر چه كه خدا بخواهد مىباشد ، علم جبر كه از دانشهاى رياضى است و مجهولات را بوسيلهء آن با استخدام حروف و علامات بدست مىآورند ، پيرى و سالخوردگى ، ضد ( القَدْر ) است به معناى نيرو و انرژى .
الجَبْرِيَّة - يكى از مذاهب اسلامى است كه معتقد به ( جَبْر ) مىباشند به اين معنى كه انسان از خود توانى ندارد كه كارى را بكند يا نكند بلكه آنچه كه حادث شود از سوى خداست . اين مذهب بر خلاف عقيدهء ( القَدَرِيَّة ) مىباشد .
الجِبْس - ج أَجْبَاس : ترسو ، لئيم و پَست ، فرومايه ، گران روح ، فاسق ، گچ ، ( ح ) : بچّهء خرس .
الجَبَس - ( ن ) : خربُزه .
الجِبْصِيَّة - ( ن ) : گياهى است از رستهء ( قَرَنْفُليّات ) و بر گونههاى بسيارى است و بيشتر براى گُلهاى آن كِشت مىشود .
جَبَلَ - - جَبْلًا هُ اللَّهُ : خداوند او را آفريد و خلق كرد ، - الترابَ : بر روى خاك آب ريخت و آن را به گونهء گِل درآورد .
جُبِلَ - على الشيءِ : بر آن چيز خوى گرفته شد .
الجُبْل - گروهى از مَردم .
الجَبَل - ج جِبَال و أَجْبَال و أَجْبُل : كوه ، زمين بلند ، بَلا و سختى ؛ « جَبَلُ النّار » : كوه آتشفشان كه نام ديگر آن ( البُركان ) است ؛ « جَبَلُ الجَلِيد » : كوه يخ كه معمولًا بر روى درياهاى منجمد پديد مىآيد .
الجُبْلَة - مترادف ( الجُبْل ) است .
الجَبْلَة - خلقت و طبيعت ، چهره ، اصل و نژاد ، نيرو ، سفتىِ زمين .
الجِبْلَة - مترادف ( الجَبْلَة ) است .
الجَبَلَة - مترادف ( الجَبْلَة ) است .
الجُبُلَّة - اصل يا ريشه يا نژاد ، سال خشك و بى حاصل ، فراوانى از هر چيزى .
الجِبِلَّة - مترادف ( الجَبْلَة ) است .
الجَبَلِيّ - نسبت به ( الْجَبَلْ ) است ، آنچه كه در كوهستان رويد يا زندگى كند ، دارندهء كوههاى بسيار ، - ج جَبَليُّون : مَردمى كه در كوهستان زندگى مىكنند .
الجِبِلِّيّ - طبيعى .
جَبُنَ - - جُبْناً و جُبُناً و جَبَانَةً : ترسيد و قلب او ناراحت شد .
جَبَّنَ - تَجْبِيناً الرجلَ : او را بر ترس وادار نمود ، او را به ترسيدن نسبت داد ، او را ترسو يافت ، - اللَّبَنُ ( ط ) : از شير پنير ساخت .
الجُبْن - پنير .
الجُبُن - مترادف ( الجُبْن ) است .
الجُبُنّ - مترادف ( الجُبْن ) است .
جَبَهَ - - جَبْهاً الرجلْ : ناگهان بر آن مَرد حمله كرد ، بر پريشانى او زد ، - الشتاءُ القومَ :
زمستان بر آن قوم آمد در حالى كه آماده نبودند ، - فُلاناً : نياز فلانى را برنياورد ، - هُ بالمَكروه : به او بدى كرد .
جَبَّهَ - تَجْبِيهاً هُ : سَرِ خود را پائين انداخت يا به زير گرفت .
الجَبَه - فراخى و زيبايى پيشانى .
الجَبْهَة - ج جِبَاه و جَبَهَات ( ع ا ) : پيشانى انسان ، خوارى ، مذلَّت ؛ « لقيتُ منهُ جَبْهَة » : از او خوارى ديدم ، - مِنَ النَّاس : گروهى از مَردم ؛ « جَبْهَةُ القومِ » : سَرور و مهتر قوم ؛ « الجَبْهَةُ مِنَ العُود » ( مو ) : قسمت بالاى حلزونى شكل ابزار موسيقى عود است ؛ ( الجَبْهَةُ الحربية « ( ا ع ) : جبههء جنگ .
الجِبِّير - متكبّر و سختگير .
الجَبِيرة - [ جبر ] : چوبها يا پارچههايى كه با آن استخوانها را شكسته بندى كنند و بندند .
الجَبِيس - ج أَجْبَاس ( ح ) : بچّهء خِرس .
الجَبِين - ترسو و بُزدِل . اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود ، - ج أَجْبُن وَجُبُن و أَجْبِنَة : مترادف ( الجَبْهة ) است ، پيشانى .
جَثَّ - - جَثّاً هُ : آن چيز را از ريشه بَركند .
الجُثّ - ملخ يا زنبور مُرده ، - ( ز ) : پوست