دست كشيد ، - ما عند فلان : آنچه را كه فلانى داشت آزمود ، - وَلداً له : فرزند بزرگ خود را از دست داد ، و هرگاه اين فرزند كوچك باشد گفته مىشود « افْترطةَ » .
احْتَشَّ - احْتِشَاشاً [ حشّ ] الحَشِيشَ : در جمعآورى گياه و علف كوشش كرد .
احْتَشَى - احْتِشَاءً [ حشو ] : آن چيز پر شد ؛ « احْتَشَتِ الرُّمّانةُ بِالحَبّ » : انار پر از دانه شد ؛ « احْتَشَى مِن الطَّعَام » : شكم او از غذا پر شد ؛ - تِ المرأةُ الحَشِيَّةَ و بها : آن زن حائض نوار بهداشتى به خود گرفت .
احْتَشَدَ - احْتِشَاداً [ حشد ] القومُ : آن قوم براى كارى گرد هم آمدند .
احْتَشَمَ - احْتِشَاماً منه و عنه : از او شرمگين شد ، از او گرفته شد ، - هُ : او را شرمنده ساخت ، - الرّجُلُ : آن مرد خشمگين شد ، - مِنْهُ : از او خشمناك شد .
احْتَصَدَ - احْتِصَاداً [ حصد ] الزرعَ : كشت را درو كرد ، - القومَ بالسّيف : آن قوم را با شمشير كشت و بسان كِشت آنها را درو كرد .
احْتَصَرَ - احْتِصَاراً [ حصر ] البعيرَ : بر پشت شتر بالش بست .
احْتَضَرَ احْتِضَاراً [ حضر ] : حاضر شد ، - الرّجُلَ : آن مرد را حاضر كرد ، - الفرسُ :
اسب دويد .
احْتُضِرَ - [ حضر ] : مرگ بر او فرا رسيد .
احْتَضَنَ - احْتِضَاناً [ حضن ] الصبيَّ : كودك را در آغوش گرفت ، - الطَّيرُ بَيضَه و على بَيْضِهِ :
پرنده تخمهاى خود را زير بال گرفت تا جوجه شوند .
احْتَطَّ - احْتِطَاطاً [ حطَّ ] الحِمْلَ : بار را از روى ستور پائين آورد ، - الشّيءَ : به معناى ( حَطَّهُ ) است .
احْتَظَرَ - احْتِظَاراً [ حظر ] به : در پناه او قرار گرفت .
احْتَفَّ - احْتِفَافاً [ حفّ ] القومُ بهِ : آن قوم او را در ميان خود گرفتند ، - الشيءَ : روى آن چيز را تراشيد يا بريد ، - النّبتَ : گياه را از زمين بريد .
احْتَفَى - احْتِفاءً [ حفو ] : با پاى برهنه راه رفت ، كفش خود را از پاى درآورد ، - به :
او را بزرگداشت و اكرام كرد ، - البَقْلَ : گياه و بقولات را به علت كوتاهى با انگشت از بيخ كند ، - القومُ المَرعى : آن قوم از چراگاه چيزى بر جاى نگذاشتند .
الاحْتِفَاء - [ حفو ] : مص ، خوش آمد گوئى و بزرگداشت ؛ « احْتفاءً بِقُدُومِه » : جشن و سرور به احترام آمدن او .
احْتَفَدَ - احْتِفَاداً [ حفد ] في العمل : در آن كار شتاب كرد .
احْتَفَزَ - احْتِفَازاً [ حفز ] : براى حمله كردن آماده شد ، بر روى دو پاى خود نشست ، - فى مشيِهِ : در راه رفتن خود كوشيد .
احْتَفَظَ - احْتِفَاظاً [ حفظ ] : در خشم شد ، - به : آن چيز را نگهدارى كرد ، - بحقوقه :
حقّ خود را از دست نداد ، - الشيءَ و بالشّيءِ لِنَفْسِه : آن چيز را براى خود اختصاص داد .
احْتَفَلَ - احْتِفَالًا [ حفل ] : اهميت داد ؛ « ما احتَفَلَ به » : به او اهميت نداد ، او را تحويل نگرفت ، - القَومُ : آن قوم گرد هم آمدند ، - القومُ به : آن قوم براى بزرگداشت و تجليل از وى دور هم گرد آمدند ، - المجلسُ بالنّاس :
مجلس پر از جمعيت مردم شد ، - بِالأمر : آن كار را نيكو اقدام كرد ، - الوادِي بالسّيل : سيل دره را پر از آب كرد ، الطَّرِيقُ : راه آشكار شد ، - فى الأمرِ : در آن كار مبالغه كرد .
احْتَفَنَ - احْتِفَاناً [ حفن ] الرجلَ : دو دست خود را زير زانوى او گذاشت و با زانو او را برداشت . ، - الشّجرةَ : درخت را از بيخ بركند ، - الشيءَ لِنَفْسِهِ : آن چيز را ويژهء خود قرار داد ، - من الشيءِ : به آن چيز ميل و رغبت بسيار كرد .
احْتَقَّ - احْتِقَاقاً [ حقّ ] القومُ : آن قوم حق خود را خواستند و هر يك از آنها گفت « الحقُّ بيدى » : حق با من است ، - ت الطعنة بِهِ :
ضربهء نيزه او را جابجا كشت ، - الفرسُ : آن اسب لاغر شد ، - تِ النّاقة : ماده شتر فربه شد .
احْتَقَبَ - احْتِقَاباً [ حقب ] زيداً على ناقتِه : زيد را پشت سر خود بر روى ناقهاش سوار كرد ، - الشيءَ : آن چيز را در عقب پالان بست .
احْتَقَدَ - احْتِقَاداً [ حقد ] على فلانٍ : مرادف ( حَفَدَ ) است ، - المَطَرُ : باران باز ايستاد .
احْتَقَرَ - احْتِقَاراً [ حقر ] هُ : او را كوچك شمرد ، او را خوار و ناچيز دانست .
احْتَقَنَ - احْتِقاناً [ حقن ] المريضُ : بول بيمار بند آمد ، بيمار حقنه كرد ، - الدَّمُ : خون بر اثر ضربه در يك نقطه از بدن گرد آمد .
احْتَكَّ - احْتِكَاكاً [ حكّ ] بالشيء : خود را به آن چيز ماليد ، - هُ رأسُهُ : سر او خارش كرد ، - الكلامُ فى صَدْرِه : سخن در او اثر كرد ، - بِفُلان : رأى فلانى را دربارهء چيزى خواست .
احْتَكَى - احْتِكَاءً [ حكي ] الأمرُ : آن امر استوار و پا بر جا شد .
الاحْتِكار - ج احْتِكارَات : مص ، چيزى يا كارى را به خود اختصاص دادن ؛ « احْتِكارُ الوظائِف » : كارهاى دولتى را به خود اختصاص دادن ، انبار كردن كالاها براى گران شدن و گران فروختن ، احتكار ، دادن امتياز قانونى به اشخاص حقيقى يا حقوقى يا دولت جهت صنايع و ساختن و فروختن كالاهاى اختصاصى .
احْتَكَرَ - احْتِكَاراً [ حكر ] الشيءَ : آن چيز را جمعآورى و احتكار كرد تا هنگام گران شدن با بهاى بيشترى آن را به فروش رساند ، - العِقَارَ : اموال غير منقول را احتكار كرد و در اختيار خود گرفت .
احْتَكَلَ - احْتِكَالًا [ حكل ] الأمرُ عليهِ : آن امر درهم و بر هم شد و حقيقت آشكار نگرديد .
احْتَكَمَ - احْتِكَاماً [ حكم ] الأمرُ : آن كار محكم و استوار شد ، - النّاسُ الى الحَاكم :
مردم بسوى حاكم رفتند و شكايت كردند ، - على فلان : آنچه را كه از فلانى مىخواست طلب كرد ، - فى الشيءِ : در آن چيز مطابق ميل و خواستهء خود تصرف كرد ، - فى الأمر :