در آن كار داورى را پذيرفت .
احْتَلَّ - احْتِلَالًا [ حلّ ] المكانَ و بالمكان : در آن جاى فرود آمد ؛ « احْتَلَّ القومَ و بالقوم » : بر آن قوم فرود آمد ، - البلدَ : آن شهر را با نيروى نظامى اشغال كرد ، - المقامَ الأوّل : داراى مقام نخست يا رتبهء اول گرديد .
الاحْتِلَال - مص ، « احْتِلالُ المدن » : اشغال نظامى شهرها ؛ « جُيوشُ الاحْتِلال » : نيروى اشغالگر .
احْتَلَبَ - احْتِلَاباً [ حلب ] : شير را از پستان دوشيد ، - النّاقةَ : شير ماده شتر را دوشيد .
احْتَلَقَ - احْتِلَاقاً [ حلق ] الرأْسَ : موى سر را كوتاه كرد ، موى سر را تراشيد .
احْتَلَمَ - احْتِلَاماً [ حلم ] في نومهِ : با ديدن خواب شيطانى بهنگام خواب محتلم شد ، - الصَّبِيُّ : آن جوان بالغ شد و به سن رشد رسيد .
الأَحْتَم - [ حتم ] : سياه .
احْتَمَى - احْتِمَاءً [ حمي ] منهُ : از او خوددارى و پرهيز كرد ، - المريضُ : بيمار امتناع كرد .
الاحْتِمَال : مص ، امكان وقوع امرى ؛ « صَعْبُ الاحْتمال » : غير قابل تحمل ، گمان ، پندار .
احْتَمَسَ - احْتِمَاساً [ حمس ] : به هيجان آمد و برانگيخته شد ، - القِرْنانِ : آن دو قهرمان با هم به نبرد پرداختند .
احْتَمَلَ - احْتِمَالًا [ حمل ] الشيءَ : آن چيز را حمل كرد ، - الأمرَ : بر آن كار شكيبائى كرد و تحمّل نمود ، - الصَّيعةَ : از نيكوئى و لطفى كه به او شده بود سپاسگزارى كرد ، - ما كانَ مِنه : او را از كارى كه كرده بود بخشيد و چشمپوشى كرد ؛ « هذا امرٌ يَحْتَمِلُ تأوِيلَيْنِ » :
اين امرى است كه احتمال دو تأويل يا تفسير دارد .
احْتُمِل - [ حمل ] : خشمگين شد ، - لونُه :
رنگ او دگرگون شد .
احْتَنَقَ - احْتِنَاقاً [ حنق ] : چاق و فربه شد .
احْتَنَكَ - احْتِنَاكاً [ حنك ] الفرسَ : افسار بر دهان اسب نهاد ، - هُ : بر او غالب و مستولى شد ، - الدّهرُ الرجُلَ : روزگار آن مرد را آزموده كرد ، - الجرادُ الأرضَ : ملخ آنچه را از كشت كه بر روى زمين بود خورد .
احْتَوَى - احْتِوَاءً [ حوي ] الشيءَ و عليه : شامل آن چيز شد ، آن چيز را احراز نمود ، مشتمل بر آن چيز يا متضمن آن شد .
احْتَوَشَ - احْتِوَاشاً [ حوش ] القومُ الرجلَ و عليه :
مردم در اطراف آن مرد جمع شدند و او را در ميان گرفتند ، - القومُ الصّيدَ : آن قوم شكار را بسوى يكديگر رمانيدند و خسته كردند .
الاحْتِيَاط - [ حوط ] : مص ، « على سبيل الاحْتِياط » : بنا بر احتياط و دورانديشى .
الاحْتِيَاطِيّ - منسوب به ( الاحْتِياط ) است ؛ « المالُ الاحْتياطي » : دارائيهاى اندوختهء دولت ؛ « الجيشُ الاحتياطيُّ » ( ا ع ) : نيروى ذخيرهء ارتش كه بهنگام ضرورت و نياز از آن استفاده مىشود ؛ « احتياطيُّ الذهبِ » :
ذخيرهء طلا در صندوق دولت ؛ « احتياطيُّ الزيتُ الخَام » : ذخيرهء نفت خام در مخازن و انبارهاى نفت ؛ « حَبْسٌ احْتِياطيّ » : بازداشت موقت ؛ « تَدابِير احْتِيَاطِية » : تدابير لازم براى جلوگيرى از هر حادثهء بدى .
أَحَثَّ - إِحْثَاثاً [ حَثَّ ] الرَّجُلَ على الأَمْرِ : به معناى ( حَثَّهُ ) است .
أَحْثَرَ - إِحْثَاراً [ حثر ] النخلُ : شكوفه خرما دانه برآورد .
الأَحْجَارُ - من الخيل : اسبهائى كه براى زاد و نسل برگزيده شوند . اين كلمه براى مفرد به كار نمىرود و همواره جمع است .
أَحْجَرَ - إِحْجَاراً [ حجر ] هُ : او را پوشانيد و پنهان كرد .
أَحْجَزَ - إِحْجَازاً [ حجز ] : به كشور حجاز آمد .
أَحْجَم - إِحْجَاماً [ حجم ] عن الشيءِ : از آن چيز خوددارى كرد ، از ترس از آن چيز منصرف شد .
الأَحْجَن - م حَجْناء ، ج حُجْن [ حجن ] : كج ، شل .
الأُحْجِيَّة - ج أَحَاجِيّ و أَحاجٍ [ حجو ] : سخن سربسته مانند لغز كه مردم با هم در حل آن مسابقه دهند .
أَحَّدَ - تَأْحِيداً [ أحد ] المتعدّد : آن چيز را يكتا كرد ؛ « ثنّاهُ ، ثلثَهُ » : آن چيز را دو تا يا سه تا كرد ، - العدد ( ع ح ) : بر عدد يكى افزود ؛ « احَّدْتُ العشرة » : ده را يازده كردم .
أَحَدَّ - إِحْدَاداً [ حدّ ] تِ المرأةُ : آن زن پس از مرگ شوهرش آرايش را ترك كرد ، - السّكَّينَ : چاقو را تيز كرد ، - اليه النّظَرَ : به او با چشم تيزبين بسيار نگاه كرد .
الأَحَد - م إِحدى ، ج آحَاد : يك ، مرادف ( الواحد ) است ؛ « احدُهم » : يكى از آنها ، تنها ، يكتا ؛ « فلانٌ احَدُ الأحَدَين » : فلانى بى همتاست ، روز يكشنبه ، از نامهاى خداوند متعال است ؛ « عبدُ الأحد » : بندهء خدا ، - ( ع ح ) : شمارهء يك است .
الإِحَد - « احْدَى الإحَد » : كار بد ، گناه بزرگ .
إِحْدَى - مؤنث ( احَد ) به معناى ( الوَاحِد ) است كه هميشه با افراد جنس خود مىآيد مانند « احدَى و عِشرون و احدَى عشرَة » ؛ « احْدَى بناتِ طَبَق » : بلاى سخت ، مار .
أَحْدَبَ - إِحْدَاباً [ حدب ] الرجلُ : آن مرد خميده پشت گرديد .
الأَحْدَب - [ حدب ] : آنكه كمرش خميده شده باشد ، خميده پشت ، - ج حُدْب ، م حَدْباء ، شمشير ، - ( ع ا ) : رگى در بازوى انسان .
أَحْدَثَ - إِحْدَاثاً [ حدث ] هُ : آن چيز را به وجود آورد ، - السيفَ : شمشير را جلا داد ، - الرَّجُلُ : آن مرد غايط كرد .
الأَحْدَث - [ حدث ] : تازهتر ، نوتر ، زمان نزديك .
أَحْدَجَ - إِحْدَاجاً [ حدج ] البعيرَ : بر روى شتر كجاوه بست .
أَحْدَرَ - إِحْدَاراً [ حدر ] هُ : آن را به پائين فرستاد ، - القِراءَةَ او المَشْيَ : در خواندن يا راه رفتن شتاب كرد ، - الثّوبَ : ريشههاى اطراف جامه را بافت ، - الجِلدَ : پوست را متورم كرد ، - الجِلدُ : پوست ورم كرد .
الأَحْدَر - م حَدْراء ج حُدْر
من الخيل :