- الفِعْلُ : فعل متعدّى شد .
التَّعْدَاد - مصدر ( عَدَّ ) است .
تَعَدَّدَ - تَعَدُّداً [ عدّ ] : بر عدد افزود .
التَّعْدِيل - [ عدل ] : مص ، - الوزاريّ : ترميم كابينه كه با كنار رفتن بعضى از وزيران و جايگزينى آنها به اشخاصى ديگر بدون استعفاى هيأت وزيران انجام مىگردد .
التَّعْدِين - [ عدن ] ( ك ) : دانش بهرهبردارى يا استخراج معادن .
التَّعْذَال - [ عذل ] : نكوهش ، سرزنش .
تَعَذَّرَ - تَعَذُّراً [ عذر ] عليه الأمرُ : امر بر او سخت و دشوار شد ، امتناع كرد ، - عن الأَمْرِ : در آن كار سستى كرد ، - الرَّجُلُ : براى خود عذر آورد ، - فلانٌ من الذَّنب : فلانى خود را بىگناه خواند ، - فلانٌ : فلانى گريخت ، - الرسمُ : نشان خانه محو شد ، - الشيءُ : آن چيز به پليدى آلوده شد .
تَعَذَّلَ - تَعَذُّلًا [ عذل ] : خود را نكوهيد و ملامت كرد ، نكوهش پذيرفت .
تَعَرَّى - تَعَرِّياً [ عري ] من ثيابه : جامههاى خود را بدر آورد ، برهنه شد .
تَعَرَّبَ - تَعَرُّباً [ عرب ] : با اخلاق عرب خوى گرفت و بسان آنها شد ، در باديه و بيابان زندگى كرد و اعرابي شد .
تَعَرَّجَ - تَعَرُّجاً [ عرج ] : كج شد ، شل شد ، - على المكان : به آن مكان رسيد و ستور خود را بست و در آن اقامت گزيد .
تَعَرَّضَ - تَعَرُّضاً [ عرض ] الأمرَ و للأَمرِ و الى الأمرِ :
آن كار را خواست و بسوى آن رفت .
تَعَرَّفَ - تَعَرُّفاً [ عرف ] الاسمُ : اسم معرفه شد .
اين واژه ضد ( تَنَكَّرَ ) است ، - الشيءَ : بدنبال آن چيز رفت تا اينكه آن را شناخت ، - الضَّالَّةَ : گمشده را خواست ، - بِفلانٍ : با فلانى آشنا شد ، - اليهِ : او را به وى معرفى كرد .
التَّعْرِفَة - ج تَعْرِفَات [ عرف ] : تعرفهى نرخهاى كالا و اجرت وسائط نقليّه ، تعرفهى مالياتى كالا اعم از صادرات يا واردات ؛ « التَّعْرِفةُ الجمركيَّة » : تعرفهگى گمركى .
تَعَرَّقَ - تَعَرُّقاً [ عرق ] العَظْمَ : گوشت روى استخوان را با دندان كند ، - الشَّجَرُ :
ريشههاى درخت در زمين كشيده شد .
تَعَرْقَبَ - تَعَرْقُباً [ عرقب ] : حيلهگرى كرد ، از راههاى تنگ و باريك كوهستانى رفت ، - در اخلاق و دروغگوئى همانند عُرقوب ( مرد دروغگوئى كه ضرب المثل بود ) شد ، پنهانى از راهى ناشناخته رفت ، - عن الأَمْرِ : از آن كار بازگشت .
تَعَرْقَلَ - تَعَرْقُلًا [ عرقل ] الأمرُ : آن امر دشوار شد ، - الكلامُ : سخن نارسا شد .
التَّعْرِيض - [ عرض ] : مص ، - فى الكلام : با گوشه و كنايه سخن گفتن بگونهاى كه شنونده امر را درك كند .
التَّعْرِيفَة - ج تَعْرِيْفات [ عرف ] : مترادف ( التَّعْرِفَة ) است .
تَعَزَّى - تَعَزِّياً [ عزو ] لفلانٍ و الى فلان : خود را به راست يا دروغ به وى نسبت داد ، - عنه : از او شكيبائى كرد .
تَعَزَّبَ - تَعَزُّباً [ عزب ] : تا مدتى بطور مجرد زندگى كرد و سپس ازدواج نمود .
تَعَزَّزَ - تَعَزُّزاً [ عزّ ] : آن مرد عزيز و گرامى شد ، - بهِ : از او بزرگى يافت ، - لحمُهُ : گوشت او سفت و سخت شد .
تَعَزَّلَ - تَعَزُّلًا [ عزل ] الشيءَ و عنهُ : از آن چيز دور شد .
تَعَزَّمَ - تَعَزُّماً [ عزم ] الأمرَ و على الأمر : آن كار را خواست انجام دهد .
تَعَسَ - - تَعْساً و تَعَساً : نابود شد ، لغزيد و از روى بر زمين خورد ، - هُ اللَّهُ : خداوند او را بدبخت و نابود كند .
تَعِسَ - - تَعْساً و تَعَساً : نابود شد ، بد طينت شد ، لغزيد و از روى بر زمين خورد .
التَّعْس - مص ، نابودى ، شرّ ، فرومايگى ، پستى ؛ « تَعْساً لهُ » : خداوند او را نابود كند ، نصب اين واژه بنا بر مفعوليت مطلق است كه عامل آن محذوف است .
التَّعِس - بدبخت ، شقِيّ .
التَّعْسة - پستى و فرومايگى .
تَعَسَّرَ - تَعَسُّراً [ عسر ] عليه الأَمرُ : آن كار بر او سخت و پيچيده شد ، - عليهِ القولُ : آن سخن بر او پوشيده و مشكل شد .
تَعَسَّفَ - تَعَسُّفاً [ عسف ] عن الطريق : از راه برگشت و عدول كرد ، - الأمرَ : بدون انديشيدن به آن كار دست زد ، - فلاناً : بر او ستم كرد ، او را به كار گرفت ، - فى القولِ :
بدون انديشيدن سخن گفت ، سخن را بر معنائى كه دلالت آشكار ندارد بيان كرد .
تَعَشَّى - تَعَشياً [ عشو ] : شام خورد .
تَعَشَّبَ - تَعَشُّباً [ عشب ] : ستور با گياه تازه چريد ، فربه شد .
تَعَشَّقَ - تَعَشُّقاً [ عشق ] : با تكلَّف عشق ورزيد ، به او دل بست و عشق ورزيد .
تَعَصَّى - تَعَصِّياً [ عصي ] عليه : از او نافرمانى كرد ، - الأَمْرُ : آن كار دشوار شد .
تَعَصَّبَ - تَعَصُّباً [ عصب ] : عصابه بر سر بست ، سرور و مهتر شد ، تعصب بخرج داد ، - عليهِ : با او مخالفت ورزيد ، - لهُ و معهُ : به او گرايش و يارى كرد ، - في دينِهِ و مذهبهِ :
در دين و مذهب خود تعصب ورزيد و از آن دفاع كرد ، - بالشيءِ : به آن چيز راضى شد .
التَّعَصُّب - [ عصب ] : مص ، - ج تَعَصُّبَات : تعصب ورزيدن به چيزى و نپذيرفتن حق و دليل بنا بر تمايلات شخصى .
تَعَصَّرَ - تَعَصُّراً [ عصر ] : مطاوع ( عَصَّرَ ) است .
تَعَصْفَرَ - تَعَصْفُراً [ عصفر ] الثوبُ : جامه با عُصفر ( رنگ زرد ) رنگين شد .
تَعَضَّلَ - تَعَضُّلًا [ عضل ] الداءُ الأَطبَّاءَ : معالجه و درمان آن بيمارى پزشكان را خسته كرد .
تَعَطَّى - تَعَطِّياً [ عطو ] : درخواست عطا كرد ، شتابيد ، - الأمرَ : به آن كار مشغول شد .
تَعَطَّرَ - تَعَطُّراً [ عطر ] : خوشبو شد .
تَعَطَّشَ - تَعَطُّشاً [ عطش ] : تظاهر به تشنگى كرد ، - الى كذا : به آن چيز ميل و رغبت بسيار كرد .
تَعَطَّفَ - تَعَطُّفاً [ عطف ] : خم شد و تواضع كرد ، - عليهِ : بر او مهربانى و نرمى كرد ، -