تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
تَطَالَ - تَطَالًا [ طلّ ] : گردن خود را كشيد تا از دور آن چيز را به بيند .
تَطَانَبَ - تَطَانُباً [ طنب ] القومُ : آن قوم طنابهاى چادرهايشان را نزديك بهم بستند .
تَطَاوَحَ - تَطَاوُحاً [ طوح ] القومُ فلاناً بالأَمر أو بالضرب : آن قوم با فلانى بر سر آن كار ستيز كردند ، - تْ بهِ النّوى : دورى او را جدا افكند .
تَطَاوَلَ - تَطَاوُلًا [ طول ] : خود را بلند نشان داد ، تكبّر كرد و خود بزرگبين شد ، خود را بلند كرد تا از دور به چيزى نگاه كند ، - عليه العمرُ : عمر او دراز شد ، - عليه : بر او تعدى كرد ، بى احترامى كرد ، - الرجُلانِ : آن دو مرد با هم مقابله و مفاخرت كردند .
تَطَايَحَ - تَطَايُحاً [ طوح ] الشيءُ : آن چيز پراكنده شد .
تَطَايَرَ - تَطَايُراً [ طير ] : پراكنده شد ، - السحابُ فى السَّماء : ابر در آسمان گسترده شد .
تَطَأْطَأَ - تَطَأْطُؤاً [ طأطأ ] : فروتن شد ، سرازير شد .
تَطَأْمَنَ - تَطَأْمُناً [ طمن ] : سرازير شد ، فرود آمد .
تَطَبَّبَ - تَطَبُّباً [ طبّ ] : مطاوع ( طَبَّبَ ) است ، ادعاى طبابت كرد در حالى كه از پزشكى چيزى نمىداند ، - لِفُلان : براى او پزشك خواست .
تَطَبَّعَ - تَطَبُّعاً [ طبع ] : خلق و خوى پذيرفت . اين واژه مطاوع ( طَبَّعَ ) است و در زبان متداول رايج است ، - بِطبَاع ابيهِ : به سرعت و اخلاق پدرش خوى گرفت .
تَطَبَّقَ - تَطَبُّقاً [ طبق ] الشيءُ : آن چيز بسته شد ، روى هم افتاد . اين واژه ضد ( انْقَتَحَ و انبَسَطَ ) است .
التَّطْبِيق - [ طبق ] : مص ، تنفيذ ، چيزى را بر چيزى بگونه‌ى برابر نهادن ، استمالت و دلجوئى از افراد .
التَّطْبِيقيّ - [ طبق ] : تطبيق عملى در كارها و دستورها ؛ ؛ « الأَشْغَالُ التَّطْبِيقِيَّة » : آموزشهاى علمى تطبيقى ، آزمايشهاى تطبيقى بر روى مواد گوناگون .
تَطَحَّنَ - تَطَحُّناً [ طحن ] : اين واژه مطاوع ( طَحَّنَ ) است .
تَطَرَّبَ - تَطَرُّباً [ طرب ] هُ : او را شادمان كرد .
تَطَرَّزَ - تَطَرُّزاً [ طرز ] الثوبُ : آن جامه نگارين شد ، - فى لبسِهِ : همواره لباس فاخر و نو پوشيد .
تَطَرَّفَ - تَطَرُّفاً [ طرف ] : به كنار چيزى آمد ، از حد ميانه‌روى بيرون شد ؛ « تَطَرَّفَ فى آرائِهِ » : در آراء خود زياده‌روى بخرج داد ، - تِ الشمسُ : خورشيد نزديك به غروب شد ، - الشيءُ : آن چيز در يك گوشه قرار گرفت ، - الشيءَ : اطراف آن چيز را گرفت ، آن چيز را برگزيد .
تَطَرَّقَ - تَطَرُّقاً [ طرق ] اليهِ : به سوى او به راه افتاد تا نزد وى رسيد ، - الى الأمرِ : راهى براى انجام آن كار خواست ، - الى الموضوع : به موضوع رسيدگى كرد ، آن موضوع را در اختيار گرفت .
التَّطْرِيز - [ طرز ] : آراستن پارچه يا جامه با گلدوزى يا مليله دوزى و مانند آن .
تَطَعَّمَ - تَطَعُّماً [ طعم ] الشيءَ : آن چيز را چشيد .
التَّطْعِيم - [ طعم ] ( ز ) : پيوند زدن شاخه يا ساق درخت به درختى ديگر ، واكسن كوبى به بيماران براى درمان و بهبودى .
تَطَفَّلَ - تَطَفُّلًا [ طفل ] : به اخلاق كودكان خوى گرفت ، ناخوانده به ميهمانى رفت ، طفيلى شد .
تَطَلَّبَ - تَطَلبُّاً [ طلب ] الشيءَ : آن چيز را با تكلف پياپى خواست .
تَطَلَّسَ - تَطَلُّساً [ طلس ] الرجُلُ : آن مرد جبه بر تن كرد ، - الكِتابُ : نوشته‌ى كتاب پاك شد .
تَطَلَّعَ - تَطَلُّعاً [ طلع ] هُ : به چهره‌ى او نگاه كرد ، آن چيز را دانست ، - على الشيءِ : از بالا بر آن چيز نگريست ، - الى الشَّخْصِ او الشيءِ : به آن شخص يا آن چيز نگريست ، - الى كذا : به آن چيز عشق ورزيد ، - الرَّجُلَ : به آن مرد رسيد و بر او چيره شد ، - المِكْيَالُ : پيمانه پر شد ، - الماءُ من الإناءِ : آب از دور ظرف بيرون ريخت .
تَطَلَّقَ - تَطَلُّقاً [ طلق ] وجهُهُ : چهره‌ى او باز شد . اين واژه ضد ( تَقَبَّضَ ) است ، - تِ الخيلُ : اسبان تا پايان راه بدون توقف دويدند .
تَطَمَّسَ - تَطَمُّساً [ طمس ] : آن چيز كهنه و محو شد .
تَطَمَّشَ - تَطَمُّشاً [ طمش ] : تا روى سر خود را پوشانيد . اين واژه در زبان متداول رايج است .
تَطَمَّعَ - تَطَمُّعاً [ طمع ] : آن چيز را طمع كرد و خواست ، بر آن چيز آزمند شد .
تَطَهَّرَ - تَطَهُّراً [ طهر ] : از چركى و پليدى پاك شد ، خود را شست ، غسل كرد .
تَطَوَّى - تَطَوِّياً [ طوي ] تِ الحيَّةُ : مار بدور خود چرخيد و چنبر زد .
التَّطْواف - [ طوف ] : مصدر [ طَوَّف ] است ، گرداگرد چيزى گشتن ، طواف كردن كه معمولًا با دعا و صلوات انجام مىشود و جنبه‌ى دينى دارد .
تَطَوَّحَ - تَطَوُّحاً [ طوح ] في البلاد : با سرگردانى خود را بشهرها درآورد ، فى البِئرِ : در چاه افتاد .
تَطَوَّرَ - تَطَوُّراً [ طور ] الشيءُ : مطاوع ( طَوَّرَ ) است .
تَطَوَّسَ - تَطَوُّساً [ طوس ] تِ المرأةُ : آن زن همانند طاووس خود را آرايش و زيبا كرد ، - لِلْحَمَامَة : كبوتر نر براى كبوتر ماده بال جنبانيد .
تَطَوَّعَ - تَطَوُّعاً [ طوع ] : فرمانبردارى كرد ، - فى الجُندِيَّة : داوطلب سربازى شد ، - بالشيءِ و للشيءِ : خود را تواناى بر آن چيز وانمود كرد ، - بالشيءِ : آن چيز را كمك كرد و بخشيد .
تَطَوَّقَ - تَطَوُّقاً [ طوق ] : گردنبند بست ، - تِ الحَيَّةُ : مار بسان دايره بر خود پيچيد و طوق زد .
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 236 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار