شد ، - العَزْفَ على البِيَانو : در نواختن پيانو مهارت داشت و خوب نواخت .
الأَجَادِب - [ جدب ] : زمينهاى خشك و بىگياه .
أَجَارَ - إِجَارَةً [ جور ] هُ عن كذا : او را از چيزى برگردانيد ، - فلاناً : به داد فلانى رسيد ، - هُ مِن العَذاب : او را از عذاب و سختيها رهائى بخشيد ، - المتاعَ : متاع را براى نگهدارى در ظرف نهاد .
الإجَارَة - ج أَجَر [ أجر ] : اجاره دادن ، اجاره كردن ، مزد كار يا پاداش گرفتن .
أَجَازَ - إِجَازَةً [ جوز ] الموضعَ : از آنجا گذشت ، - الرّأي : حكم را به جريان انداخت ، - هُ العقبةَ : او را از گردنه و سختى راه عبور داد ، - القاضي البيعَ : قاضى فروش را اجازه داد ، - الشّيءَ : آن چيز را جايز شمرد ، - الرّجلَ : به آن مرد اجازه داد ، - على اسْمِهِ : بجز نامى كه داشت اسمى براى او تعيين كرد ، - هُ بالْف درهم : هزار درهم به او جايزه و پاداش داد .
الإجَازَة - مص ، اجازه دادن ، رخصت دادن ، پروانه ، دستور ؛ « الإجازة المرضيّة » : گواهى پزشكى يا معذوريت پزشكى ، گواهى دانشگاهى براى تحصيلات عاليه ( ليسانس ) ، - عند المُحدّثين : و در نزد دانشمندان علم الحديث اجازه داشتن در روايت حديث چه شفاهى و چه كتبى .
الإجَّاص - ( ن ) : درخت گلابى ، نام ديگر آن ( الكُمَّثْرَى ) است ، ميوهء گلابى ، - البَرِّي ( ن ) : درختى است از رستهء ( البطميّات ) برگهاى آن تركيبى است و ميوههاى آن بگونهء ( الإجّاص ) است ، آلو سياه .
الإجَّاصة - ( ن ) : واحد ( الإجّاص ) است .
أَجَاعَ - إِجَاعةً [ جوع ] هُ : او را گرسنه كرد ، از دادن غذا به او خوددارى كرد و او را گرسنه نمود .
أَجَافَ - إِجَافةً [ جوف ] هُ الطعنةَ و بالطعنة : با ضربهء نيزه درون او را سوراخ كرد .
أَجَالَ - إِجَالَة [ جول ] الشيءَ و بالشيء : آن چيز را گردانيد يا چرخانيد ، - السّيفَ : با شمشير ، بازى كرد و آن را بدور خود گردانيد ، - النَّظَر :
به اطراف خود چشم دوخت و نگاه كرد .
الإجَّانة - ج أَجَاجِين : طشت كه در آن رخت و لباس شويند ، كوزهء بزرگ .
أَجَاهَ - إِجَاهَةً [ جوه ] هُ : او را دارندهء جاه و جلال كرد .
الأَجَبّ - [ جبّ ] : شترى كه كوهان آن بريده شده باشد .
أَجْبَى - إِجْباءً [ جبو ] زَرْعَهُ : كشت خود را قبل از آنكه برسد فروخت .
الإجْبَارِيّ - الزامى ، اجبارى ، به زور ؛ « التَّجْنِيدُ الإِجْبَارِي » : خدمت الزامى زير پرچم ، خدمت سربازى .
أَجْبَرَ - إِجْبَاراً [ جبر ] هُ على الأمر : او را به زور وادار به آن كار كرد .
الأَجْبَس - [ جبس ] : ترسو و ناتوان ، پست و فرومايه .
أَجْبَلَ - إِجْبَالًا [ جبل ] : ناكام شد ، نوميد شد ؛ « طَلَبَ حَاجَةً فأَجْبَلَ » : طلب حاجتى كرد ولى نااميد شد ، - المُسَافرُ : مسافر به سوى كوهستان روانه شد ، - هُ : او را بخيل يافت .
أَجْبَنَ - إِجْبَاناً [ جبن ] الرجلَ : او را جبان شمرد ، او را ترسو يافت ؛ « قَاتَلْنَاكُم فما اجْبَنَاكم » : با شما جنگ و گريز كرديم ولى چقدر جبان بوديد .
الأَجْبَه - م جَبْهاء [ جبه ] : آنكه پيشانى فراخ و زيبا دارد ، شير به علت فراخى پيشانيش .
الأَجَّة - ج إجَاج : سختى گرما ؛ « اشْتَدَّتْ اجَّهَ الصَّيف » : گرماى تابستان سخت شد .
اجْتَابَ - اجْتِيَاباً [ جوب ] البلادَ : به شهرها سفر و گردش كرد ، - الصَّخْرةَ : صخره را سوراخ و به داخل آن نفوذ كرد ، - البِئر : چاه را كند ، - القميصَ : جامه را پوشيد .
إِجْتَاحَ - اجْتِيَاحاً [ جوح ] هُ : بر او دست يافت و او را هلاك كرد .
اجْتازَ - اجْتِيَازاً [ جوز ] : گذر كرد ، - بِالْمَكان :
از آنجا گذشت و رفت ، - من مَكانٍ الى آخَر :
از جايى به جاى ديگر رفت .
اجْتَاسَ - اجْتِيَاساً [ جوس ] الشيءَ : آن چيز را با آز و جست و جو طلب كرد .
اجْتَافَ - اجْتِيَافاً [ جوف ] هُ : به داخل آن چيز در آمد ، « اجْتافَ الوَحْشيُّ كناسَهُ » : آن جانور وحشى به داخل لانهء خود رفت .
اجْتَافَ - اجْتِيَافاً [ جيف ] تِ الجُثَّةُ : لاشه بوى بد گرفت .
اجْتَالَ - اجْتِيَالًا [ جول ] : طواف كرد ، - القومَ :
آن قوم را از تصميمى كه داشتند بازگردانيد ، - اموالَهم : دارائى آنها را برد ، - مِنهم جولًا : از آنها چيزى را برگزيد .
اجْتَبَّ - اجْتِبَاباً [ جبّ ] : جبه پوشيد ، - الشيءَ : آن چيز را بريد .
اجْتَبَى - اجتِبَاءً [ جبو ] هُ : او را برگزيد و پاك و خالص گردانيد .
اجْتَبَرَ - اجْتِبَاراً [ جبر ] : پس از شكسته شدن درست شد يا التيام پيدا كرد .
اجْتَبَنَ - اجْتِبَاناً [ جبن ] الرجلَ : آن مرد را به ترس نسبت داد ، او را ترسو يافت .
اجْتَثَّ - اجْتِثَاثاً [ جثّ ] هُ : آن چيز را از ريشه بر كند .
اجْتَحَفَ - اجْتِحَافاً [ جحف ] هُ : او را چپاول و غارت كرد ، بر او چيره شد و او را نابود كرد ، - السّيلُ الواديَ : سيل و گل و لاى دره را بركند و با خود برد ، - ماءَ البِئْر : همهء آب چاه را كشيد .
اجْتَدَى - اجْتِدَاءً [ جدو ] فلاناً : از فلانى سود و بهرهء خود را خواست ، از او حاجتى خواست ، به او سود رسانيد .
اجْتَدَحَ - اجْتِدَاحاً [ جدح ] السويقَ : آرد را با كمى آب و شير و مانند آنها در هم آميخت .
اجْتَدَرَ - اجْتِدَاراً [ جدر ] الحائظ : ديوار را ساخت و بالا برد .
اجْتَذَبَ - اجْتِذَاباً [ جذب ] هُ : او را بسوى وى كشانيد . اين كلمه ضد ( دَفَعَهُ عَنْه ) مىباشد .
اجْتَذَلَ - اجْتِذَالًا [ جذل ] : خوشحال شد ، شادمان شد .
اجْتَرَّ - اجتِرَاراً
البعيرُ : شتر نشخوار