تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
اكْتَنَى - اكْتِنَاءً [ كني ] بكذا : به آن چيز ناميده شد .
اكْتَنَزَ - اكْتِنَازاً [ كنز ] : پُر شد ، جمع شد ، - اللَّحمُ : گوشت سفت و سخت شد ، - الشيءَ في الوِعَاءِ : آن چيز را با دست در ظرفى فرو برد .
اكتَنَسَ - اكْتِنَاساً [ كنس ] تِ الظباءُ و البقرُ : آهوان و گاوها به خوابگاه خود در آمدند .
اكتَنَفَ - اكْتِنَافاً [ كنف ] القومُ فلاناً : آن قوم گِرد فلانى در آمدند ، - الرّجُلُ : براى شتران خود خوابگاهى آماده كرد ، - القومُ : آن قوم براى خود دستشوئى و مستراح ساختند .
اكتَنَهَ - اكْتِنَاهاً [ كنه ] الشيءَ : به حقيقت آن چيز پى برد .
اكتَهَفَ - اكْتِهَافاً [ كهف ] الكَهْفَ : به درون غار در آمد .
اكتَهَلَ - اكْتِهَالًا [ كهل ] : مردِ ميان سال شد ، - النَّبَاتُ : گياه در حد رشد طبيعى دراز شد .
اكتَوَى - اكْتِوَاءً [ كوي ] : اين واژه مطاوع ( كوى ) است ، - الرَّجُلُ : آن مرد خود را داغ كرد ، خود را به چيزى كه نداشت ستود .
أُكْتُوبر - ماه دهم از سال ميلادى است . نام عربى آن ( تشْرِين الأَوّل ) است .
الأَكْتِينيوم - ( ك ) : ماده‌ايست ساده و درخشنده .
أَكَثَّ - إكْثَاثاً [ كثّ ] الرجلُ : ريش آن مرد انبوه شد .
أَكْثَبَ - إكْثَاباً [ كثب ] الرجُلَ و اليه و منهُ و لهُ : به آن مرد نزديك شد ، - فلاناً : به فلانى آب يا شير كمى نوشانيد .
أَكْثَرَ - إكْثَاراً [ كثر ] الرجُلُ : دارائى آن مرد بسيار شد ، چيز بسيار آورد ، - الشيءَ : آن چيز را بسيار شمرد يا بسيار يافت ، آن چيز را بسيار كرد ، - النخلُ : نخل شكوفه بر آورد .
الأَكْثَر - [ كثر ] : افعل تفضيل است .
الأَكْثَريَّةِ - [ كثر ] : اكثريت ، اكثريت مردم كه آراء بيشتر دارند ، گروه يا حزبى در دستگاه دولت كه بيشترين رأيها را دارند .
أَكْثَفَ - إكْثَافاً [ كثف ] منهُ : به او نزديك شد .
اكْحَالَّ - اكْحِيلَالًا [ كحل ] تِ العينُ : چشم سرمه‌دار شد ، - المكانُ بِالْخضْرة : اولين گياه در آن مكان روئيد .
أَكْحَلَ - إكْحَالًا [ كحل ] المكانُ بالخضرة : اولين سبزه‌ى گياه در آن مكان بر آمد ، - العامُ : قحطى و كميابى در آن سال سخت شد .
الأَكْحَل - [ كحل ] : مرد سياه پلك ، - م كَحْلَاء ، ج كُحْل ، رگ ميانى دست كه آن را فصد مىكنند .
أَكَّدَ - تَأْكِيداً [ أكد ] الشيءَ : آن چيز را تاكيد كرد ، آن را تثبيت كرد ، مقرّر كرد .
أَكَّدَ - تَأْكِيداً [ أكد و وكد ] العهدَ أو السرج : پيمان يا زين را محكم كرد و بست . ( تلفظ اين واژه با واو افصح است ) .
أَكَدَّ - إكْدَاداً [ كدّ ] : بخل ورزيد و امساك كرد .
أَكْدَى - إكْدَاءً [ كدي ] : در بخشش خود بخل ورزيد ، به نيازمندى خود دست نيافت ، - الرّجُلُ : آن مرد پس از توانگرى بينوا شد ، - هُ عن كذا : او را از چيزى روى گردان كرد و باز داشت ، - المطرُ : باران كم شد ، - العامُ : سال خشك و بى بركت شد ، - المعدنُ : در آن معدن گوهرى بدست نيامد ، - النَّبْتُ : گياه از سرما كوتاه شد ، - الحافِرُ : چاه كن به زمين سفت و سخت رسيد و ديگر نتوانست زمين را بكند .
الأَكْدَاد - [ كدّ ] : فراريان ، شكست خوردگان - اين واژه جمع است و مفرد ندارد ، « قومٌ اكْدَاد » : قومى شكست خورده ، « رَأْيْتُهم اكَداداً » آنها را در گروههاى شكست خورده ديدم ، « ابِلٌ اكدَاد » : شتران شتابان .
اكْدَرَّ - اكْدِرَاراً [ كدر ] الشيءُ : آن چيز تيره شد ، مرادف ( كَدِر ) است .
الأَكْدَر - [ كدر ] : سيلاب سخت ، - م كَدْراء ، ج كُدْر : به معناى ( الكَدِر ) است ، « عيش اكْدَر » : زندگى تيره .
أَكْذَبَ - إكْذَاباً [ كذب ] هُ : او را به گفتن دروغ واداشت ، او را دروغگو يافت ، دروغ او را آشكار كرد ، - نفسَهُ : اقرار به دروغ گفتن كرد .
الأُكْذُوبَة - ج أَكَاذِيب [ كذب ] : مترادف ( الكَذِب ) است به معناى دروغ .
أَكَرَ - - أَكْرأ : الارض ( ز ) : زمين را شخم زد و كشت كرد .
أَكْرَى - إكْرَاءً [ كري ] فلاناً دابَّتَهُ أو دارَهُ : خانه يا ستور خود را به فلانى اجاره داد ، - فلانٌ : در طاعت خداوند بيدار ماند ، - الشيءُ : آن چيز بسيار شد ، كم شد ، - الأَمْرَ : آن كار را بتأخير انداخت ، - الحديثَ : سخن را بدرازا گفت .
اكْرَأَبَّ - اكْرِئْبَاباً [ كرب ] : اندوه او سخت شد .
أكْرَبَ - إِكْرَاباً [ كرب ] : نزديك شد ، - الأمرُ : آن كار نزديك به وقوع شد ، - القِربَةَ : مشك را پر كرد ، - فى السّير : در رفتن شتاب كرد .
الأُكْرَة - ج أُكَر : گودال ، كُره
الأكْرَش - م كَرْشَاءُ ، ج كُرْش [ كرش ] من الرجال : مرد شكم گنده ، آنكه دارائى بسيار دارد .
أَكْرَعَ - إِكْرَاعاً [ كرع ] القومُ : آن قوم به آب باقيماندهء باران رسيدند ، - هُ الصيدُ : به او شكار نزديك شد و توانست آن را بگيرد .
الأَكْرَع - [ كرع ] : آنكه جلوى ساقهاى پايش باريك باشد .
أَكْرَمَ - إِكْرَاماً [ كرم ] الرجلُ : آن مرد فرزندان برومندى به جامعه تحويل داد ، - فلاناً : فلانى را بزرگداشت و گرامى شمرد ، - نَفْسَهُ عَنِ المعاصي : خود را از گناهان بدور و پاك نگاهداشت .
الأَكْرَمْ - [ كرم ] : افعل تفضيل است ، در مورد تعجب گفته مىشود : « ما اكْرَمَهُ لي » : چه بسيار مرا مورد لطف و بزرگداشت قرار داد . و اين از شواذ است زيرا از فعل رباعى است .