تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
چروكيده شد ، سخت و خشن شد ، رنگ او دگرگون شد ، - الشعَرُ : از فرط ترس يا سرما موى بدن او راست شد ، - تِ الأرضُ : زمين در اثر نيامدن باران خشك و چروكيده شد ، - تِ السَّنَةُ : سال خشك و بى بركت شد .
أَقَصَّ - إقْصَاصاً [ قصّ ] تِ الشاةُ : آبستنى گوسفند آشكار شد ، - الموتَ فلاناً : مرگ به فلانى نزديك شد ، - الأميرُ فلاناً من فلانٍ : حاكم انتقام فلان را از فلانى گرفت و قصاص كرد ، - الرَّجُلُ من نَفْسِهِ : امكان قصاص خواستن خود را به ديگرى داد .
أَقْصَى - إقْصَاءً [ قصو ] فلاناً عنهُ : او را از فلانى دور كرد ، - الشيءَ : آن چيز را به منتهى اليه خود رسانيد .
الأَقْصَى - م قُصْوَى و قُصْيَا ، ج اقَاصٍ [ قصو ] : دور تر ، - « الى اقْصَى حَدّ » : تا دورترين حد ، - « مِن ادناهُ الى اقْصَاهُ » : از نزديك تا دور آن ، - « الشرق الأقصى » : خاور دور ، - م قَصْواء جمع قصو من الجمال : شترى كه گوشهء بينى آن كمى بريده شده باشد .
أَقْصَبَ - إقْصَاباً [ قصب ] المكانُ : آنجاى نيزار شد .
أَقْصَدَ - إقْصَاداً [ قصد ] الشاعرُ : شاعر به توليد قصيده‌ها ادامه داد ، - هُ : او را با نيزه زد ، - السَّهْمُ : تير بر او انداخت و او را كشت ، - تِ الحيَّةُ فلاناً : مار فلانى را گزيد و او را كشت .
أَقْصَرَ - إقْصَاراً [ قصر ] هُ : آن را كوتاه كرد . اين واژه ضد ( اطَالَ ) است ، از درازاى آن گرفت ، - الكلامَ : سخن را كوتاه گفت ، - من الصّلاة : نماز را كوتاه كرد ، - عن الأمرِ : آن امر را با توانائى كه بر آن داشت رها كرد .
الأَقْصَر - ج أَقَاصِر و أَقْصَرُون ، م قُصْرَى ج قُصَر : اسم تفضيل است ، - م قَصْرَاء ، ج قُصْر : آنكه مهره‌هاى گردنش خشك شده باشد .
الأَقْصَف - [ قصف ] : آنكه سست و ناتوان باشد ، آنكه دندانهاى پيشين وى شكسته شده باشد .
الأَقْصَم - م قَصْمَاء ، ج قُصْم [ قصم ] : آنكه دندانهاى پيشين وى شكسته شده باشد .
الأُقْصُوصَة - ج أَقَاصِيص [ قصّ ] : داستان ، مترادف ( القِصَّة ) است .
أَقَضَّ - إقْضَاضاً [ قضّ ] الطعامُ أو المكانُ : غذا يا مكان داراى سنگريزه شد . اين واژه به معناى ( قَضّ ) است ، - المَضْجَعُ : بستر ناهموار و خشن شد ، - اللَّهُ مَضْجَعَهُ : خداوند آرامش و راحتى را از او بگيرد .
الأَقَضّ - [ قضّ ] : آنچه كه در آن سنگريزه يا بر آن گرد و خاك باشد .
الإقْطَاعَةِ - ج إقْطَاعَات [ قطع ] : زمينى كه به تيول به سربازان داده شود تا از غله‌ى آن امرار معاش كنند .
الإقْطَاعِيّ - [ قطع ] : آنكه زمينى در تصرّف دارد ، آنكه نظام فئوداليسم را تأييد كند ، آنكه منتسب به نظام سياسى و اجتماعى فئوداليسم باشد ؛ « العَهدُ الإقْطاعِيّ » : روزگار و دوران حكومت اقطاعي يا ملوك الطوايفى ؛ « المجتمعُ الإقْطاعِيّ » : جامعه‌ى اقطاعي يا مالكين بزرگ و فئودالها .
الإقْطَاعِيَّة - گونه‌اى از نظامهاى سياسى و اجتماعى بر مبناى نظام فئودالى يا مالكيت بزرگ ، ملوك الطوايفى .
أَقْطَرَ - إقْطَاراً [ قطر ] الماءَ : آب را قطره قطره چكانيد ، - الشيءُ : هنگام تقطير آن چيز رسيد ، - النبْتُ : گياه شروع به خشكيدن كرد ، - الإبِلَ : شتران را نزديك بهم و پشت سر هم در آورد ، - هُ : آن را از دو طرف بر زمين افكند .
أَقْطَعَ - إقْطَاعاً [ قطع ] فلاناً : او را از نهرى گذرانيد ، - تِ الدّجاجَةُ : مرغ از تخم افتاد ، - ماءُ البِئرِ : آب چاه فرو رفت ، - هُ الشيءُ : از آن چيز روى گردان شد ، - القومُ : باران از آن قوم بريده شد ، - تِ السماءُ بِموضِعِ كَذَا : در آن جاى باران بند آمد ، - عن اهْلِهِ : از خانواده‌ى خود دور شد و بريد ، - الرّجُلُ : دليل و برهان آن مرد بريده شد و خاموش ماند ، - هُ بِالحُجَّةِ : با دليل و برهان او را رام و خاموش كرد ، - هُ الحَطَبَ : به او اجازه داد تا هيزم بشكند ، - الأميرُ الجَنْدَ البَلَدَ : امير غله‌ى آن شهر را به سربازان داد تا از آن روزى خورند .
الأَقْطَع - م قَطْعَاء ، ج قُطْع و قُطْعَان [ قطع ] : مرد دست بريده ، كر .
أَقْطَفَ - إقْطَافاً [ قطف ] الكرمُ : هنگام چيدن انگور رسيد .
أَقْعَى - إقْعَاءً [ قعي ] أَنفُهُ : نوك بينى او بلند و خميده شد ، - الكَلْبُ : سگ بر روى سرين خود نشست و دو پايش را بر زمين گسترد ، - فرسَهُ : اسب خود را به عقب برگردانيد .
الاقْعَاد - [ قعد ] : مص ، - ( طب ) : بيمارى زمين گيرى كه در انسان پديد آيد .
أَقْعَدَ - إقْعَاداً [ قعد ] هُ عن الأمر : از آن كار او را بازداشت ، - هُ : او را وادار به نشستن كرد ، او را ايستاند ، به او خدمت كرد ؛ « اقَامَهُ و اقْعَدَهُ » : او را سرگردان و برانگيخته كرد ، - بِ المَكَان : در آن مكان اقامت كرد ، - البِئرَ : چاه را به اندازه نشستن كند و به آب نرسيد و آن را رها كرد ، - أَباهُ : پدرش را از فعاليت كسبى بازداشت و متكفّل زندگى او شد .
أقْعِدَ - [ قعد ] : به بيمارى ( قُعاد ) : زمين گيرى دچار شد .
أَقْعَرَ - إقْعَاراً [ قعر ] البئرَ : چاه را گود كرد .
الأَقْعَس - م قَعْسَاء ، ج قُعْس [ قعس ] : مرد سينه بر آمده و پشت فرو رفته ، مرد توانا و بزرگوار ؛ « بَعيرٌ اقْعَسُ » : شتر خميده كه سر و گردن و كمرش فرو رفته باشد ؛ « فرسٌ اقْعَسُ » : اسبى كه پشت آن نرم و هموار باشد ؛ « عِزٌّ اقْعَسُ » : ارجمندى بلند و پايدار ؛ « لَيلٌ اقْعَسُ » : شبى بلند و بى پايان .
أَقْعَصَ - إقْعَاصاً [ قعص ] هُ : در جاى خود او را كشت ، او را از پاى در آورد .
الأَقْعَن - م قَعْنَاء ، ج قُعْن و تصغيره قُعَيْن [ قعن ] :